تاكسي نوشت چارم، قصه هاي بر باد رفته

داخل موتر گرم بود، مرد راننده راديو آزادي را گرفته بود و مجري برنامه گمشده ها با آن لهجه ي عجيب و غريبش  حرف ميزد . شماره برنامه را ميداد. صداي راديو پايين بود و زن هاي كناريم آرام آرام گب ميزدند. بيرون باران شره كرده بود و موترها يكي از ديگري پيش ميشدند. نميدانم چرا هر وقت باران ميگيرد موترها آنقدر سراسيمه ميشوند به طرف مقصد . دستكولم را روي پايم ماندم و يك بندش هم به شانه ام، ميدانستم كه خوابم ميبرد.

زن كناري خيلي آرام داشت با همراهش ماجراي زني را تعريف ميكرد. صدايش لابه لاي شرشر باران و برنامه ي راديو داخل موتر كمرنگ ميشد، صداي قصه كردنش آرام و يكنواخت بود و گوش كردنش انگار خواب مي آورد به چشم آدم. ميشنيدم كه درباره ي زني گب ميزد كه جوان بوده مثل يخ و مرده بود انگار،‌گفت خيلي جوان و لاغر بوده و خيلي متين و آرام. گفت احتمالن مريض هم  بوده و اينكه اين اواخر خيلي سفيد و لاغر شده بوده و وقت راه رفتن مجبور بوده گاهي بايستد و نفس تازه كند با آن سن كم.

خيلي داستان را دنبال نميكردم. مردي در راديو به لهجه ي بدخشي نام و نشانه هاي برادر گمشده اش را مي گفت ،صدايش ميلرزيد،  انگار تا حالا رسمي گب نزده بود،  مردم  زنگ ميزدند و تيز تيز نام و نشانه و شماره تلفن ميدادند. بيشتر گمشده ها يا ايران رفته بودند و از مرز ديگر احوالشان نرسيده بود يا اروپا يا  عسكر اردوي ملي بودند و چند ماه ميشد كه مرده و زنده شان معلوم نبود. بيشتر دلم بود كه چشم هايم را ببندم و بخوابم ، وقتي زن كناريم  گفت اما زن بيچاره را كشتند  و چند تا يتيم بدبخت بي مادر جايش ماند گوشهايم تيز شد. ميگفت زن  چاي صبح ميماند پيش شوي و اولادهايش و شكمشان را سير ميكرد و  خودش ميرفت پشت كار خانه تا ساعت ده  كه خودش چاي و نان ميخورد و مينشست سر قالين، كار ميكرد تا نزديك چاشت و باز نان اولادها را ميداد و كار ميكرد. زن قصه گر آهي كشيد و گفت بدبخت ما زن هاييم! سياسر سيا بخت! تمام قرض شويش را خلاص كرد اما آخرش كشته شد زن برادرشوهرش كشتش، شوهرش گفت قسمتش بوده هيچ نكرد.  سر اولادا صدايشان بالا شد كه تيلا داد جوانمرگ سياه بخت را. سرش خورد به آهن زير دروازه فقط يك لحظه ! دم نكشيد! زن ديگر كه گوش ميداد گفت :هي مظلوم! شايد قسمتش همين بوده. بيچاره خودش ره خانه ي شوي نيم كاله كد به خاطر هيچ! اگر زور و بنيه ميداشت شايد با يك تيلا نميمرد.

قصه گر آه كشيد كه امروز دفن خاك شد و اولادهاي خردش هنوز نفهميده اند! ميگفت وقتي مرده بوده اولادهايش دور و برش خوابيده بوده اند به اين خيال كه مادرمان اينجا خوابش برده. زن هاي ديگر خانه هم فكر كرده اند كه زن از مكارگي خودش را دم در انداخته و شور نميدهد. ميگفت نيم ساعتي كه مانده آمده اند ديده اند خلاص شده زن بيچاره.

دلم بد فشرده شد از تصور اينكه اولادهاي دو سه ساله ي زن دور وبر مرده ي مادرشان  مادر مادر ميگفته اند و خوابيده اند كنار مادرشان به خيال اينكه  خواب است. تصوير زن و اولادهاي نادان جلو چشمم ميامدند صدايشان و صورت هاي كوچكشان. هر چه چشم ميگرداندم دور نميشدند.

باران آرام شده بود، اولاد و پدر و مادر و شوهر گم كرده ها شماره تلفن ميدادند و گاهي وعده ي  مژدگاني و از مردم ميخواستند هر كس خبري دارد از گم شده شان زنگ بزند. زن ها هنوز قصه داشتند آرام آرام. گوش نميدادم، صدايشان انگار در باد ميپيچيد و از كوه و دشت ميگذشت و به گوشم ميامد زن ها ميان حرف هايشان آه ميكشيدند و آه ميكشيدند.

گوش هايم را تعطيل كردم كاش موبايلم بود آهنگ ميشنيدم، قصه هاي تلخ بد آدم را تلخ ميكنند. سرم را تكيه دادم به شيشه و چشم هايم را بستم.

چادر ململ بي بي حاجي

خاله معصومه افتاده بود به تكاپوي زيارت خانه خدا، چند وقت ميشد، يك تكه زمين ارثيه از پدرش رسيده بود ميگفت هر وقت نامم برآمد يا ميفروشم يا گرو ميگذارم. پول انداخته بود براي قرعه. صبح روزي كه نامش برآمد،  كل ماجرا را قصه كرد. اينكه چطور تصميم گرفته بود و از كي به فكرش بود و حالا خدا خواسته بودش. ميگفت چند سال است هر وقت سر سال خمس و زكاتش را صاف ميكند به فكر حج مي افتد. كه امسال اگر خدا بخواهد ميرود. گفتم خدا قبول كند. از همه حلاليت طلبيد و خداحافظي كرد و دختر نميچه جوانش را سپرد به ماهايي كه اينجا كار ميكنيم بچه ي روي سوخته اش را هم با خود برد، براي اينكه زن تنها را ويزا نميدهند  بايد محرم داشته باشد. خودش نميخواست ميگفت چه كنم اين را با خودم ببرم با اين روي سوخته و اعصاب خرابش، پيسه ندارم آنقدر. اگر تنها ميماندند تنها ميرفتم خودم مرد خودم هستم. راست هم ميگفت ، خاله معصومه مرد جان خودش است. هر كار كرده براي يتيم هايش. خياط خانه كار كرده، كالاي مردم را شسته، يك وقتي حتي صرافي هم  ميكرده. حالا هم چند سال ميشود اينجا كار ميكند با دخترش. دخترش اتاق هاي خارجي ها را پاك ميكند. خودش كالا ميشويد. ميگفت خدا خودش خواست،  اسمم را انداختم گفتم معلوم نيست چند سال بعد اسمم برايد. مال خيلي ها چار پنج سال مانده اند به قرعه هنوز نبرآمده. ميگفت مال خودش چون همان سال برآمده حتما كار خدا بوده خودش به مظلومي و و غريبي اش نظر مرحمت داشته. خودش خواسته. از حج كه برگشت زنگ زد براي ختم قرآن دعوت كرد. گفتم خدا قبول كنه حاجي ميداني كه رخصتي گرفتن از خارجي ها چقدر سخت است. اصرار نكرد. سوغاتي خرما و آب زمزم و دو تا انگشتري  برايم آورد دفتر يكي براي خودم يكي براي بچه ام . از دست دخترش روان كرده بود گفت مادرم زياد سلام گفت برت. فهميدم كه منتطر بوده بروم پيشش هر چه نباشه از حج آمده حاجي شده ، به دخترش گفتم امروز كار زياد بود فردا ميايم پيش بي بي حاجي. فردايش بعد از چاشت رفتم گفتم ميروم ده دقيقه ميشينم ميگم حجتان قبول و تشكر ميكنم به خاطر سوغات ها و پس ميايم.

چادر  يك دست سفيد  ململ سركرده بود و پيچيده بود دور رويش تسبيح هم دستش بود، اگر يكي ديگر  ميديدش ميگفت بي بي حاجي ماشاالله چه نور كشيدي خدا قبول كنه! اما من از اين حرفها بلد نيستم كوشش كردم چيزي در مدح حاجي بگويم هيچ نشد، تنها رفتم و رو بوسي كردم و گفتم به خير آمدي بي بي حاجي؟ قبول باشه. البته او انگار منتظر بود كه قصه كند فورن شروع كرد از همان اول از تصميمش براي نام نوشتن در قرعه و برآمدن و پاسپورت گرفتن و زود برآمدن نام و مظلومي و غريبي و يتيم داريش و نيم ساعت هي داشت از آرزويش ميگفت و اينكه حالا ديگر حرماني نمانده به دلش و انگار اصرار داشت كه خوب بفهمم چقدر دوست داشته برود،  وقتي رسيد به سوغات ها و تبرك ها پريدم و گفتم بسيار زياد تشكر بي بي حاجي هيچ راضي به زحمتت نبودم. گفت: خانم سوده جان همه شان را تبرك كرده ام به خود خانه ي خدا. گفت خدا ميداند ده او بيرو بار يك بغله يك بغله خودم را ميرساندم نزديك و كل سوغات ها را تبرك ميكردم به او خانه. فداي شي شوم»

تحت تاثير جهدش قرار گرفتم باز تشكر كردم و گفتم حجت قبول خدا باشه. خدا حاجت هاي دلته بده . خدا حاجي عبدالله را شفا بده. بچه روي سوخته اش را گفتم.در دلم خوش شدم كه همين قدر توانسته بودم بگويم.

پيرزن خوش شد. خيلي دعا كردو خدا را شكر كرد كه همديگر را داريم اينجا و تشكر كرد از كمك هايي كه هميشه بهشان ميكنم كه  در واقع كمكي هم نكرده ام جز رساندن چند تا پيغام و درخواست به خارجي ها گاهي و گفت خدا همه ي آرزومندان را برساند مه كه با اين دست تنگ و اين همه يتيم و صغير و بچه ي ديوانه ام رسيدم خواست خدا بود، خودش همه را برساند!

بي بي حاجي كالا را از ماشين كشيده بود و انداخته بود تا خشك شوند و ديگر كاري نداشت حتمن دلش ميشد چاي بخورد و قصه كند. وقتي شروع كرد به هورت كشيدن چاي فرصت شد كه اجازه بگيرم و برخيزم.  با بي بي حاجي روبوسي كردم و رخصت  خواستم  و برآمدم. بي بي تا دم دروازه آمد. چادرش زير نور آفتاب زيادي سفيد بود و چشم آدم را ميزد.

عاشورا در گلشهر جا مانده است.

يكم: در اطلاعيه اول وزارت كار و امور اجتماعي گفته بودند سه شنبه دهم محرم و رخصتي است همه به حول و لا افتاده بودند همكاران شيعه را ميگويم، چون مسجد و منبرهاي شيعه روز چارشنبه عاشورا گرفته بودند و سه شنبه تاسوعا بود و روز عاشورا فردايش بود كه دفتر رخصت نبود. در دفتر جمعيت هزاره ها كه شيعه هستند زياد نيست كساني  كه هستند بيشترشان راننده و دستيار آشپز و اينها هستند غير از من و همكارم كه جزو كارمندهاي پشت ميز نشين هستيم. بعضي ها ميگفتند عاشورا رخصت ميگيريم، مجبوريم ديگه هم امنيت خوب نيست هم كار نميكنيم روز عاشورا _ اينجا در اداره اي كه ما كار ميكنيم با هرگونه تغيير يا مساله اي همه به شدت نگران ميشوند و همه درباره ي آن موضوع حرف ميزنند و اين حرف زدن و نظرخواهي دو سه روز قبل از تاريخ مورد نظر شروع ميشود_ بعضي ميگفتند برويم گب بزنيم با رييس كه راه ها بسته خواهد بود و رخصتي را از سه شنبه به چارشنبه بياندازيد. روز يك شنبه بود و همكارها بگو و مگو داشتند و اطلاعيه كار و امور اجتماعي را دست به دست ميكردند و گب ميزدند. فردايش وزارت اطلاعيه را تبديل كرده بود به جاي سه، چار نوشته بود و خيال همه را راحت كرده بود.

دوم: محرم هر سال عجيب و غريب تر ميشود. هر سال از مراسم و برنامه ها دور تر ميشوم. امروز دوستم ميگفت يك روز يك راسته ي خيابان را پياده برويم واز اين ايستگاه هاي چاي و شير كه نوحه ميمانند  بگذريم و چاي بگيريم و محرم را احساس كنيم گفتم علاقه اي ندارم. همه چيز به شدت دارد افراطي ميشود، اوايل بيرق و بلندگوها به اين اندازه كلان نبودند. مردم طريقه ي سنتي خودشان را داشتند  حالا مثل ديگ بي سرپوش شده هزار جور رسم و وراج. بيرق ميبندند به موتر دو تا سه تا ار آن كلان ها صداي نوحه را بلند ميكنند چند نفر سر سرك ايستاده ميشوند تبليغات ميكنند براي گلمالي و خاكمالي موترها، بساط زنجير تيغي از يك طرف بساط مداحي هاي به سبك ايران از ديگر طرف.

سوم: ما از كودكي عادت داشتيم روز عاشورا برويم دسته. اولين بار كه دسته رفتم هفت سالم بود و صبح زود با بابايم رفتيم، از گلشهر تا حرم. دوست بابا، حسين خدا بيامرز هم بود. دير حركت كرديم خواب مانده بوديم.  آن وقت ها دسته هاي افغاني صبح خيلي زود بعد از اذان صبح راه مي افتادند تا پيش از چاشت مراسمشان خلاص شود و مردم وقت چاشت پس آمده باشند مسجد براي نذري. ما آن صبح دير راه افتاديم و دسته ها رسيده بودند كوي صاحب زمان. بابا ميگفت . من نميدانستم چطوري فهميده گفتم از كجا ميداني گفت تخمين ميزنم من گفتم تخمين چي هست؟ بابا گفت تخمين يعني حساب و كتاب كني يك جوري مثل رياضي و سعي كني دقيق يفهمي كه قانون حساب چي ميگه بعد مثال زد از تعريفش چيزي دستگيرم نشد اما از مثال هايش خوب فهميدم معنايش را و بعد دوباره تخمين زد كه اگر از راه ميانبر برويم نيم ساعت  ديگه ميرسيم به دسته. من كه ساعت نداشتم اما وقتي از زمين هاي كشاورزي رد شديم و دسته را جايي گير كرديم بابا گفت ديدي! فقط پنج  دقيقه اختلاف داشت! بعد توي دلم به بابا افتخار كردم و دستش را محكم تر گرفتم قبلش فكر ميكردم بابايم چيزهاي زيادي بلد است اما از درس و رياضي و اينها چيزي نميداند اما آن روز فهميدم بابا تخمين هم  بلد است.

دنباله ي سوم: عاشورا هميشه  دسته هاي عزاداري افغاني ها بود در گلشهر دسته هاي بزرگ و منظم مهاجرين افغاني كه طبل و سنج نداشتند. عرب پوش هم نبودند. نه گل ميماليدند به سرشان نه زنجير تيغي ميزدند.  اول دسته يك وانت بود كه نوحه خوان ها همان جا نوحه ميخواندند و صف دو طرفه ي مرد ها سينه ميزندند. گاهي مي ايستادند، وقتي نوحه خوان هاي اصلي و خوش صدا يك نوحه ي پرشور و معروف را ميخواندند. مردها پرشور سينه ميزدند و چند تا جوان زنجير زن با حركات چپ وراست زنجيرها را بر شانه هايشان مي كوفتند.

زن ها پشت سر مردها بودند. وقت هايي كه دسته مي ايستاد دخترها جلو ميامدند و سينه زني را تماشا ميكردند. آن وقت ها تماشاي سينه زني و زنجير زني كه با ريتم نوحه هماهنگ بود يكي از شوق هاي ما بود. انتظاماتي ها  معمولن سر و صدا ميكردند كه جلو نياييد و زن هاي كلان هم. زن ها ميگفتند تمام ثوابي كه جمع كرده بوديد به باد داديد ميرويد بچه ها را سيل ميكنيد. دخترها عادت داشتند به امر و نهي. مهم نبود دوست داشتند ببينند و ديده شوند.

عاشورا، گلشهر و دسته و حرم و برگشتن بود  كه خسته ميشديم  و تشنه و گرسنه. گاهي كنار دكان هاي طبرسي آبس كريم ميخورديم يا نوشابه يخ. گاهي يك نفس ميامديم تا گلشهر. ميرفتيم مسجد كه نذري بخوريم و اگر چيزي نمانده بود خانه ، خسته و عرق كرده. معمولن آنقدر خسته بوديم كه شام غريبان شركت نميكرديم. بعدن ها كه مادرم خيلي اهل جمع و جماعت هاي نذر و مسجد و روضه زنانه شده بود به زور ميبردم. آنجا بعضي زن ها بودند كه فتوا صادر ميكردند عزاداري روز عاشورا بدون شام غريبان كامل نيست و ثوابش هم ناقص. اصل كار همين شام غريبان هست.

شب شمع روشن ميكرديم و دعا بود و روضه و گريه و دخترهاي نوجواني مثل ما گب و قصه و گاهي خنده اي يواشكي.

عاشوراهاي خاطره انگيز همان جا ماندند در نوجواني و در گلشهر.

پي نوشت: اين نوشته مال روزهاي اول ماه محرم است.

به ارث برده ايم و مانده ايم

من در ميانه ي دو جنگ متولد شده ام و مهاجرت . زماني كه مجاهدين جنگشان را عليه روس ها شروع كردند و كودتا پشت كودتا اتفاق افتاد، پدر كلان مادري و پدركلان پدري ام تصميم گرفتند بروند ايران. سال پنجاه و سه. پدر و مادرم آن وقت ها نوجوان بوده اند چهارده ساله پانزده ساله شايد. من در جنگ متولد شدم. يادم ميايد كه مادرم كالاهاي اضافي را جمع ميكرد خوب و بد ميكرد و درست و درمان تر هايش را ميفرستاد براي جنگ زده ها. نميدانم چطور ميفرستاد احتمالن  از طريق كميته اي جايي. گاهي ميوه ي خشك، گاهي كالا گاهي به جنگ زده هاي ايران گاهي افغانستان. حتي يادم است يك مقنعه ي بزرگ چانه دار خريده بود و اسم نوشته بود به عنوان  پرستار داوطلب اگر بيمارستان هاي مشهد نياز به  كمك داشتند.

ما جنگ بازي ميكرديم. من و بچه هاي قوم و خويش و همسايه ها. من شوهرم را ميفرستادم جبهه با خوشحالي طوري كه تلويزيون نشان ميداد آب ميپاشيدم پشت سرش. گاهي عليرضا مرد همسايه بود كه شهيد ميشد.

من يادم نمي آيد كه جنگ كي تمام شد فقط يادم مي آيد كه جنگ بود و هميشه در بازي هاي ما، در قصه هايمان، در انشاهاي مكتبمان حضور داشت بدون ذره اي تغيير. هميشه بود و ما ميجنگيديم. باباي قربان كه شهيد شده بود جنازه اش بعد از سالها پيدا شد. غضنفر كه همه فكر ميكردند اسير شده اسمش در ليست هاي بلند بالاي اسرا نبود و گفتند مفقود الاثر شده.

رفتيم هرات، سال هفتاد و چهار. گفتند جنگ تمام شده در افغانستان و بايد برگشت. اتوبوس هاي بزرگ سازمان ملل ما را بردند تا مرز و بعد خاك بود و دشت تا دور دست.مادر ميگفت اگر جنگ نباشد وطن زود آباد ميشود همه ي اين سنگلاخ هاي شوره، سبز و پر گل ميشوند.  خزان همان سال بچه هاي يكي از همان فاميل هاي مهاجر كه از ايران آمده بودند با بقاياي پوكه هاي راكت و ماين ضد نفر از بين رفتند. بچه ها ريز ريز شده بودند و مادرشان مثل ديوانه ها خودش را به خاك ميكوفت. جنگ تمام نشده بود.

حالا در كابل بعد از آن همه سال، دوباره برگشتن به ايران و بازآمدن به افغانستان. هر روز جنگ روي ديگري از خودش را نشان ميدهد. فوج انتحاري ها  و راهزني ها و سر بريدن و جوي خون راه افتادن.

بعد، حادثه ي دهمزنگ، تا نهايت تصور مرگبار، تا آنجايي كه فكر كني جانسوز.  هشتاد نفر يك باره كشته شدند. همين ديروز دو تا جسد را از كانال آب كنار ميدان پيدا كردند. هنوز هفت پا و دو سر بي وارث مانده است در سردخانه. احتمالن دانشجو يا كارگر بوده اند  كه فاميلي نداشته اند در كابل و خانواده شان ساكن ولايت هستند. احتمال زيادي وجود دارد كه بدني در چند محل دفن شده باشد. هر جاي با بدني ديگر.

دوستم روزهاست كه ميگريد هر روز چند ساعت وقتي به عكس ها نگاه ميكند به آن همه صورت خندان و جوان. به استاتوس هاي فيس بوكي رفته ها كه دوستانشان لايك ميكنند با ضجه هايي كه زده مي شود. با اخبار، با خانواده هايي كه با كمر خميده عزيزشان را تحويل ميگيرند از شفاخانه،با بچه هاي كوچكي كه باور نميكنند پدرشان ديگر برنميگردد. هر كدامشان بس است كه آدم فرو بريزد و هيچ وقت دوباره آباد نشود. اصلن ممكن است تو ديده باشي آن همه جان را كه در ثانيه اي تكه تكه پرتاب شده اند هر طرف و باز همان آدم باشي؟ چطور ممكن است تو بچه اي را ببيني كه بعد از چند روز باور نمي كند آني كه  دفنش كردند پدرش بود و سرسختانه منتظر است و آن آدم سابق باشي؟ چطور ممكن است آدم از درون آتش نشود خاكستر نشود چطور ميشود فرو نريزد؟

تكه های سربی خاموش

يك كلاسي شركت كرده ام كه اصول تجارت را به زنان تجارت پيشه ياد ميدهد.  آخرش نصف اعضاي كلاس را ميبرند آمريكا ده روزه که دو روزش كلاس است و بعدش با يكي از زنان تاجر آمريكايي  از تجارت هاي كوچك  زنان آمريكايي  ديدن ميكنند. به اين اميد كه من هم جزو آن پانزده نفر باشم و بروم و ويزاي پر ارزش آمريكا بخورد به پاسپورت كم ارزش افغاني ام ، شركت كرده ام. به اواخر برنامه رسيده ايم بعضي ها خيلي مشتاق اند و معلوم است كه دارند با علاقه به تجارت شان ميپردازند. كودكستان دارند، مكتب خصوصي، آرايشگاه، توليد و فروش صنايع دستي، طراحي جواهرات، توزيع اينترنت، خياطي و … بعضي ها هم مثل من تجارتشان آنقدر برايشان مهم نيست كسان ديگري كار ميكنند و آمده اند كه مثل من آخرش ويزا بگيرند و بروند يك بار آن طرف دنيا. شاگردها  اول صنف و وقفه ي چاي درباره ي خودمان حرف ميزنيم درباره ي بي برقي و مشكلاتش و درباره ي حمام هاي نمره ي زنانه و اينكه كجاها هستند و كيفيت و پاكيشان در چه حد است و بي برقي و در نتيجه بي آبي. درباره ي بچه هايمان و شوهرهايمان.   بعضي ها عكس هايشان را به هم نشان ميدهند و حالا كه برق بالكل قطع شده تا جنراتور روشن ميشود خانم ها گوشي به دست منتظرند تا خانه هاي خالي سه ساكته( سه راه برق ) را اشغال كنند و موبايل هاي خاليشان را چارج كنند.

گاهي با علاقه به درس  گوش ميكنم و سعي ميكنم در خودم دوست داشتن تجارت را بيدار كنم اما خيلي زود خسته ميشوم چون در واقع هيچ علاقه ي خفته اي وجود ندارد كه بيدار شود و از خودم خجالت ميكشم كه هيچ علاقه اي ندارم و آمده ام و طمعكارانه منتظر آخرش هستم. واقعن خسته كننده است.

من در طول زندگيم در ده ها كلاس خسته كننده كه دوستشان نداشته ام شركت كرده ام. كلاس خياطي نازك دوزي و ضخيم دوزي و حتي لباس زير زنانه . كلاس آرايشگري، دوره هاي تربيت معلم كودكان و بزرگسالان براي مهاجرين افغاني، و كلاس هاي خوشايند و ناخوشايندي كه بيشترشان را به خاطر مادرم ميرفتم چون اصرار داشت كه غير از درس خواندن بايد هنر هم ياد بگيرم. از ميان تمام اينها خيلي دوست داشتم كلاس طراحي شركت كنم، نقاشي ام بد نبود و ميخواستم اصولي چيزي ياد بگيرم اما هيچ وقت نشد چون آن وقت كه من كودك و نوجوان بودم و آن  جايي كه ما بوديم،  محيط اطرافمان  طوري بود كه اين هنر در مقابل هنرهاي پولسازي مثل خياطي و آرايشگري و قالين بافي كار لوس و عبثي به چشم ميامد. و اين از تصور همه خارج بود كه من لوس باشم مخصوصن پدرم كه هرگز دلش نميخواست تنها دخترش و اولاد بزرگش لوس باشد و چيزهايي دوست داشته باشد كه معمول است بين بقيه ي دخترها. مثلن پدرم خواندن كتاب هاي كودكانه را خيلي بيهوده ميدانست و معتقد بود براي يك دختر مهاجر افغاني كه دارد با سختي زندگي ميكند و پدرش با مشقت از دل سنگ پول در مي آورد خريدن يا وقت گذاشتن روي كتاب هاي مصور كودكانه بي ارزش است. يادم ميايد نصيحتم ميكرد كه مرتضي مطهري بخوانم يا شريعتي يا اگر خوشم نميآيد كتاب هاي تاريخ افغانستان. من علاقه اي نداشتم به هيچ كدامشان گرچه داستان راستان را خواندم و ساده و جالب بود.

آن روزها در هر كلاسي كه مجاني بود يا پولي بود ولي قرار بود در آينده پولساز شود شركت ميكردم و برايم مهم نبود دوستش دارم يا نه به قول معروف جواني بود و خستگي روحي و جسميش قابل تحمل بود تا امروز كه واقعن وا داده ام و دلم ميخواهد همه ي آن چيزهايي را كه مثل تكه هاي سرب از خودم آويزان  كرده ام و دوستشان ندارم رها كنم. حتي رشته اي را كه در ماستري دارم ميخوانم با اينكه چيز زيادي ازش نمانده. حتي همين كلاس را كه قرار است تا نيمه ي مارچ  تمام بشود اما بايد صورت هاي مالي مختلف و دقيقي را ارايه بدهم تا انتخاب شوم و هيچ حوصله اي براي اين كار نمانده و هر  روز چند دقيقه به اسلايد هاي مربوط  به بخش مالي خيره ميشوم و ميبندمشان  تا فردا.

كاملن به اين باور رسيده ام كه اگر در كودكي كاري نكرده باشي كه ميخواستي اش، اگر آرزوي بزرگ برآورده نشده اي در دلت مانده باشد، اگر مجبور به تظاهر فهميدن بيشتر از سنت ، به قوي بودن بيشتر از تحملت شده باشي، وقتي زن سي و چند ساله اي شدي سخت مجبور به برگشت خواهي شد براي جبران. سخت احساس ضعف خواهي كرد و سخت دلت ميخواهد همه ي آن چيزهاي سربي خاموش را بي آنكه دليلي براي آن داشته باشي رها كني.

 

پي نوشت: اين نوشته مال حدود يك ماه پبش  است كه پايه هاي برق كابل به دست طالبان تخريب شده بودند و برق كابل قظع شده بود.

سَكَي ديوانه

سَكَي شايد تا حالا مرده باشد شايد هم زنده باشد نميدانم! وقتي مادرم از سكي قصه ميكرد، اينطوري شروع ميكرد. آن وقت ها كه مادرم دختر شش هفت ساله اي  بوده سكي زن بزرگي بوده است با سري اندازه ي مشت دستهايش. مادرم ميگويد وقتي ميترسيد يا گريه ميكرد و دستهايش را ميماند بيخ گوشهايش سرش زير دستهايش گم ميشد.  قدش اندازه ي يك مرد بوده و وقتي شروع ميكرده به چيغ زدن نيمي از سرش دهان بزرگش بوده. مادرم ميگفت ما كه خرد بوديم بين خود قصه ميكرديم و در بيشتر قصه هايمان وقتي از ديوها گب ميزديم ميگفتيم مثل همين سكي. سكي ديو خواب هاي ما بود. ديو  ترسناكي كه وقتي مادري ميخواست بچه اش را بترساند ميگفت تو را ميدهم  به سكي.

ما ميترسيديم با اينكه  هيچ وقت نديده بوديم كه او بچه اي را با خود ببرد و ديگر برنگرداند يا دخمه ي ترسناكي داشته باشد. گاهي كه بچه ها آزارش ميدادند ديوانه ميشد و چيغ زده حمله ميكرد ، ميگفتند گوش بچه اي را دندان گرفته بوده و نيمش را كنده بوده اما ما زياد آزارش را نديده بوديم غير از چيغ هاي ترسناكش.  سكي نميتوانست گب بزند. به جايش صداي تيز و چيغ مانندي داشت كه وقتي بلند ميكرد بايد گوش هايت را ميگرفتي وگرنه تا چند روز زنگ ميزدند. اوهميشه در حال خوردن بود بيشتر وقت ها نان خشك. از سر تنور زن ها. هر كس آتش مي انداخت در تنورش، سكي  مينشت كنار دروازه ي  تنورخانه .چندك زده  دستهاي كلانش را ميزد زير چانه اش و آب دهانش روان بود و پيش يخن پيراهن كهنه و چركش را تر ميكرد و تا نيم ناني نميگرفت شور نميخورد.

سكي تمام روز را بيرون بود و راه ميرفت  سر كوه ميرفت و پس ميامد تا غروب مادر بيچاره اش زورش را نداشت.تنها ماهي يك بار در خواب دست و پايش را ميبست و با چند نفر ميبردش لب آب و سر و جانش را ميشست. سكي از آب ميترسيد مثل پشك. چيغ ميزد و مادرش دشنام داده و گريان كرده سرش را صابون ميزد و موي هاي  زمخت و پر پشتش را ميشست.  گاهي سرش را كل ميكرد و سكي ترسناك تر ميشد با آن سري كه انگار سيبي را مانده باشند جاي سر يك خرس.

گاهي ميامد و  مينشت سر خاك  و از دور بازي ما را ميديد.  آنقدر مينشست كه ما ميترسيديم. ميگفتيم  برو در دامنت قنقوز بيار. سكي خوش داشت با ما بازي كند خوش ميشد.چند بار ميگفتيم قنقوز قنقوز برو فنقوز بيار كه بازي كنيم. سكي ميرفت و گم ميشد و باقي روز را  قنقوز جمع ميكرد در دامنش و ميامد و ما رفته بوديم آن وقت.

بعد كه ما كوچ بستيم و آمديم طرف ايران ديگر هيچ وقت نديديمش. شايد همان جاها هنوز زنده باشد شايد هم نباشد.

پيرمردي كه ما شبيه اوييم

درست در دومين بخش ليستنينگ تافل ياد بابابزرگم افتادم و اينكه ماه هاست به او زنگ نزده ام و از اينكه بابايم گفته بود دوبار زنگ زده و كسي جواب نداده و اينكه شوهر شب قبل خوابش را ديده بود و بابابزرگ در خواب ناراحت و آشفته بود و گلايه ميكرد كه ديگر حتي خبرم را هم نميگيريد. دلم براي بابابزرگم تنگ شد و بيشتر از آن، از خودم بدم آمد كه حتي يك زنگ هم نزده بودم آن همه مدت و دريغ كرده بودم دو كلمه حرف را از آن پيرمرد. وقتي به خودم آمدم ديدم آن بخش تمام شده است و رفته است پي كارش.

شب به بابابزرگ زنگ زدم بي بي جواب داد سلام و عليك كردم و بي بي خوشحال تلفن را به بابابزرگ دادو بابابزرگ با همان لحن هميشگي اش با صدايي كه به خودم تلقين ميكردم هيچ تغييري نكرده همان لحن و همان صدايي  كه وقتي شانزده سالم بود صدايم ميكرد با من حرف زد. بابا بزرگ گفت كابل سرد است؟ گفتم نه بابابزرگ زياد سرد نيست مثل اراك است فرق زيادي با آنجا ندارد. گفت نه من ميدانم كابل خيلي سرد است خيلي سرد! گفت» مه ده كابل عسكري كديم مه يخي كابله تير كديم كابل بد يخ است بد». چيزي نگفتم از آن وقت هايي بود كه بابابزرگ داشت به نوه اش از روزهاي عسكري اش قصه ميكرد و ميخواست كه نوه اش فقط گوش كند و حرفي نزند، گوش كردم و گفتم آره بابابزرگ خيلي سرد است. مثل آن وقتهايي كه بابابزرگ درباره ي مراتب و درجات تحصيلي افغانستان گب ميزد و ما فقط گوش ميكرديم و هيچ وقت نميگفتيم بابابزرگ آنطور كه تو ميگويي نيست. همان كه از شش سالگي يادم ميايد كه ما گوش ميداديم و خيره ميشديم  به شصت پاي بزرگ كه ناخن نداشت و مثل شصت پاي بابا يك توده بي قاعده جوشيده بود روي انگشت و كار ناخن را ميكرد. وقتي سيزده ساله بودم ناخن من هم كنده شد و يك كپه بي نظم بر  انگشتم روييد . من و همه ي برادرهايم به جز يكي آن ژن كپه ناخني را به ارث برده ايم.

بابابزرگ مرد كم حرف و تنهايي است از آن پيرمردهاي سرسخت كم حرف كه حالا تحت تاثير شرايط زندگي در ايران و تنهايي به  شدت مذهبي شده و صداي آهنگ را كه  ميشنود بلند ميشود و ميرود. آن وقت ها كه زياد مقيد نبود عاشق بيت خواني بود اينكه دخترها و پسرها كنار هم جمع شوند و بيت بخوانند يكي چيزي بخواند و يكي ديگر جوابش را بدهد در قالب بيتي با لحن و صوت. حالا تنها شده و دور و برش را آدم هايي گرفته كه بيت خواني برايشان مهم نيست و فكر ميكنم به خاطر اين هم هست كه رها كرده بيت خواندن را. اما هنوز شعر در دلش ميجوشد و براي هر واقعه اي مثنوي هاي ساده و عاميانه اي ميسرايد في البداهه كه بايد همان لحظه كسي باشد وضبطش كند وگرنه ميرود و گم ميشود در باد.

كاش ميشد پيرمرد و بي بي مي آمدند و در خاك خودشان نفس ميكشيدند در دشت هاي خودشان ، كوه هاي خودشان و با آدم هايي دمخور ميشدند كه وقت هاي كودكي دمخور بوده اند با آدمهايي كه سنه ي سي و هشت را خوب يادشان است و روزهاي سخت عسكري را.

بابا بزرگ حسرت هايش را نميگويد اما وقتي دلش ميگيرد و بيت هاي پرسوز ميخواند حسرت از هر آه اول بيت ميجوشد:

آ…. خداوندا دلم راشاد گردان     كنار خاك مادر بازگردان

دلم براي بابابزرگ تنگ شده كه ما همه سخت شبيه اوييم پيرمردي كه بسيار شبيه ماست و دور افتاده در اراك. در كارخانه اي نگهبان پيري است كه  شايد كسي فكر نكند كيست و تنها پيرمرد ساده ي افغاني اي است كه لهجه اش بعد از اين همه سال تغيير نكرده و هنوز هيچ جا را بلد نيست. پيرمردي شبيه همه ي پيرمردهاي ساده ي كارگري كه همه جا هستند و دل آدم برايشان ميسوزد و نميدانيم چه مردها و زن هايي شبيه اويند.