سيزده سالگي معصوم

سيزده سالگي براي من بار احساسي متفاوتي دارد. بيشتر سيزده سالگي پسرها ، يك جوري فكر ميكنم سن مابين بزرگي و كودكي است يك جور اوج بحران. يك شعر هم صد سال پيش گفته بودم درباره ي سيزده سالگي، سيزده سالگي معصوم، وقتي دانشجو بودم در ايران و خانواده ام باميان بودند وبه اصطلاح اينجا، «نو آمده» بودند. دوستي برايم گاهي عكس ميفرستاد از خانواده ام. ايميل ميزد و من در كافي نت خوابگاه كارت ميخرديم و با عشق دانلودشان ميكردم و شايد ساعت ها نگاهشان ميكردم. يك بار عكس يكي از برادرهايم را فرستاده بود برادر سيزده ساله ام را كه پشت بايسيكلش پنج تا بشكه ي بيست ليتري و ده ليتري را بسته بود تا برود و آب بياورد. از شدت سرما پوستش آنقدر سياه شده بود كه سفيدي چشمهايش مشخص بود در عكس. خيلي شيك به يك طرف نگاه كرده بود و ژست گرفته بود و دوست عكس كنده بود و براي من روان كرده بود. وقتي ديدمش براي سيزده سالگي معصومي كه هر روز پنج شش بار اينطوري از جوي آب مياورد و سرو گردنش از سرما آفتاب تيز كوهستان و احتمالن به اندازه ي كافي حمام نرفتن سياه شده بود شعر گفتم. نشستم و به عكس نگاه كردم مدت ها شايد چند روز، هر روز مدتي را نگاه ميكردم به عكس و فكر ميكردم به كودكي كه هنوز بزرگ نشده است اما دارد قد ميكشد و قلبش مثل يك گنجشك هفت ساله است هنوز.
حسين هم الان سيزده سالش است و هر وقت ميبينمش با دفعه ي قبل فرق كرده و سر كوچكش آن بالا روي شانه هاي لاغري كه دارند فراخ ميشوند بالاتر ميرود. حسين هم كودكي است كه دلش پيش بازيهاي كوچه است اما قدش دارد به بابايش نزديك ميشود. شاگرد نانوايي شده است و از مكتب ميرود آنجا. نانش را با نانواها ميخورد. نان و قيماق بازاري و چاي. گاهي نان گرم و چاي شيرين. و شب نان خانه را هم ازنانوايي ميبرد خانه.
يك شنبه اي كه گذشت وقتي دو روز ميشد رفته بود نانوايي. پدر و مادرش از هم جدا شدند. حسين بي خبر نبود دو سال بود كه هر روز حرفش بود هر شام هر صبح هر چاشت اما آنقدر گفته شده بود كه ديگر بيخود شده بود. حسين باباي هروييني اش را دوست نداشت اما هر چند باري كه بابايش تصميم گرفته بود برود براي ترك همراه مادرش ميرفت براي ثبت نام و كارهاي بستري شدن. هر وقت هم كه بابايش پول ميخواست حسين بود كه همراهش ميرفت دنبال قرض. چند بارهم پشت دروازه ي ما آمد يك بار بابايش ميخواست لپ تاپ دخترها را بفروشد كه قايمش كرده بودند خانه ي ما، اما او فهميده بود و حسين را فرستاده بود دم دروازه كه كامپيوتر را بياورد. مشتري پيدا كرده بود ميگفت پنج هزار ميخرد پنچ هزار تاي ديگر هم قرض ميكند و موتور ميخرد و ميرود سركار. كارش معلوم نبود. بعد هم كامپيوتر را فروخت و هيچ نخريد و پول را خرج كرد.
شب كه خانه آمد ديد بابايش نيست. دو تكه فرش روي خانه هم نيست و بابايش راضي به طلاق شده به شرطي كه فرش ها را بفروشند و پولش را بگيرد و برود يك شهر ديگر و اينجا نباشد. نشستند سر جُل كلاني كه مادرش براي زير انداز جور كرده بود، نانشان را خوردند و حرفي نزدند با هم و مثل هميشه سرشان را گذاشتند تا بخوابند . آن شب حسين بيدار بود تا خروس خوان. فكر ميكرد بابايش رفته زيرپل و وقتي بخوابد معتادهاي زيرپل تمام پولش را ميزنند و بابايش ميشود يكي مثل آنها. فكر كرد اگر فردا بابايش نشسته باشد كنارنانوايي تا مردم نصفه ناني بدهند دستش چه كار كند. اگر دلش را داشت ميرفت زيرپل اما نداشت از آن زير بد بو و وحشتناك ميترسيد.
ننه اش صبح چاي را دم كرد و نان را گذاشت سر بخاري چوبي تا گرم شود . از شب كچالو مانده بود گذاشتند سر بخاري. حسين كتاب هايش را برداشت دو قاشق كچالو و لعابش را لاي نيم نان انداخت و پيچيد . چايش را سركشيد و راه افتاد. ننه پشت سرش صدا زد اگر بابايت را ديدي و پول خواست نده. حسين نانش را چك زد و گفت اگر پيسه هايش را دزديده باشن چي؟
ننه گفت نميدزدن بابايت پيسه را از خودش بيشتر دوست دارد. حسين دويده دور شد. نميخواست باز ننه اش شروع كند.
تمام روز را منتظر بود كه بابايش را ببيند، با خودش ميگفت اگر پول خواست نميدهم اما نان ميدهم كه گشنه نماند. بابايش نانوايي را بلد نبود اما نانوايي نزديك خانه بود و فكر ميكرد اگر روزي بيايد دور و بر خانه حتمن او را خواهد ديد. يك پاكت قيماق بازاري خريد و يك گوشه ماند پشت دخل. براي وقتي كه ببيندش و نان و قيماق را بدهد دستش.

Advertisements

سرمه دان شكسته ي چهارده سالگي!

تمام آرشيوي را كه داشتم ديليت كردم. همه ي چيزهايي كه دانلودشان كرده بودم، آهنگ ها، كليپ ها ، كتاب ها، مقاله ها، عكس ها و تمام نوشته هايم را كه فقط همين جا داشتمشان در كامپيوتر محل كارم. همان روز كه يك دانه خافظه ي اكسترنال با خودم آورده بودم و ميخواستم تمام اطلاعات شخصي ام را بريزم تويش و كامپيوتر دفتر را از تمام آن چيزهايي كه مال خودم است و خصوصي است خالي كنم. همان روز مجبور شدم تمامشان را نابود كنم. چون حافظه ويروس داشت و همين كه به كامپيوتر وصل كردمش پيغام داد كه ويروس جديد شناسايي شد و دو دقيقه هم طول نكشيد كه آي تي افتان و خيزان از منزل پايين خودش را رساند. كاغذي كه ذستش بود را نشانم داد كه گزارش ويروس مكشوفه در كامپيوتر من از آن سر دنيا از مقر اصلي سازمان بود . بدون اينكه نفس تازه كند گفت از يك هارد درايو اكسترنال ويروس وارد سيستم كرده ايد و خوشبختانه سيستم امنيتي طوري است كه ويروس كشف شده فورن در جايي اسير ميشود و نميتواند همه جا پخش شود و جان كلامش اين بود كه خدايت را شكر كن كه آنتي ويروس نميگذارد اين ويروس همه جا پخش شود وگرنه كارت زار بود. و من چيزي براي توضيح دادن نداشتم چون از مدت ها پيش مكتوب رسمي دريافت كرده بوديم كه هيچ اطلاعات شخصي و عير اداري نبايد در كامپيوترهايتان باشد ولي من داشتم و همه شان مال دوران قبل از سخت گيري هاي اينترنتي دفتر بودند. ميخواندمشان، گوششان ميكردم و نوشته هاي خود م را اصلاح ميكردم هر از گاهي. در جواب تمام جوش و خروش هاي آي تي و عصبانيت و توضيح هاي بي پايانش در مورد اينكه اگر ويروس وارد سيستم شود تمام دنيا كن فيكون ميشود فقط هي ميگفتم بله درست است شما درست ميگوييد ديگر اين كار را نخواهم كرد، نه تكرار نميشود. درست است .. درست است… توضيح دادم كه ميخواستم اطلاعات شخضي ام را منتقل كنم به هارد و ببرمشان خانه كه آي تي دستور داد فورن تمامشان را ديليت كن و هيچ چيزي نبايد باقي بماند. گفتم چشم حتمن همين الان.
رفتم سراغشان، هيچ فكري توي سرم نبود و فقط به اين فكر ميكردم كه الان گزارش ميدهد و از دفتر مركزي كه بيشتر از ده ساعت با طياره راه است يكي كامپيوتر مرا چك ميكند كه چه ميكنم. همه شان را ديليت كردم يكي يكي. خوشحال بودم كه قبل تر ها يك سري از آهنگ هايم را منتقل كرده بودم به موبايلم. كتاب ها و مقاله ها را هم تند و تند ديليت كردم و عكس هايي كه داشتمشان تا تصوير اسكرين را عوض كنم و با عكس كمي حالم عوض شود.
بعد كه قلع و قمع تمام شد و چيزي نمانده بود فكر كردم چه احساسي دارم الان. در واقع احساس خاصي نداشتم نه بد نه خوب البته كمي رو به بدي اما نه آنقدر بد كه بسياري ها دارند اين وقت ها. خيلي چيزها را كه جمع كرده بودم از دست دادم اما خوب برايم خيلي مهم نبود. يادم آمد كه مدت هاست دو تا دفترچه ي كلان خاطراتم را هم از دست داده ام و يك سر رسيد كه تمامش شعرهاي دوران شاعري ام بود. مال نوجواني بيشتر، كه آدم خيلي شاعر ميشود وخيال ميكند بالاخره راه زندگيش را پيدا كرده و قرار است شاعر شود حتمن. يادم آمد آنها خيلي مهم تر بودند و من دورشان انداخته بودم و شايد هم بعضي هايشان را گم كرده ام و خودم را دلداري ميدهم كه نه خودم بوده ام كه دورشان انداخته ام و اعتراف ميكنم الان كه مينويسم دلم براي شعرهاي ساده لوحانه ي پانزده سالگيم گرفت.
نميدانم از كي خاصيت كلاغي ام را ازدست دادم و اينطوري شدم، انگار گذشته و خاطرات غير از آنچه در مغزم هستند تجلي بيروني شان را در چيزها، نوشته ها، عكس ها و صداها از دست داده اند. شايد گرمم هنوز و وقتي آنقدر تنها شدم كه چيزها، عكس ها و نوشته هاي قديمي همنشينم باشند نبودشان را احساس كنم. نميدانم هنوز.

ماجرايي كه ده سال پيش شروع شد…

ماجرا از روزي شروع شد كه آمدند باميان، نه قبل ترش شايد وقتي كه كابل بودند و عاطفه دختر كوچكش را حامله بود. بله دومي دقيق تر است از همان وقت ها شروع شد كه در يك خانه ي بي در و پيكر مينشستند. يك اتاق دستشان بود و يك دهليز تنگ كه هم آشپزخانه بود و هم راهرو كه كفش هايشان را درمي آوردند تا از بارش و آفتاب در امان باشند. شايد ده سال پيش شايد كمتر شايد هم بيشتر. سه ماهي ميشد از ايران آمده بودند. از اراك. عاطفه تازه پدرش مرده بود. موتر زيرش گرفته بود و دادگاه و پاسگاهشان براي خون پيرمرد به جايي نرسيده بود و بار بسته بودند آمده بودند كابل. آن سالي كه من آمدم ينگه هنوز زنده بود. مادر امين. من هميشه از چشم هاي ينگه ميترسيدم كه مثل جغد گرد و ترسناك بودند و انگار تويشان آتش بود. ينگه پير و زمين گير شده بود. هر دو تا پايش اندازه ي دو تا مشك آماس كرده بودند و از جايش شور خورده نميتوانست و خيلي كم حرف ميزد. عاطفه ميگفت از وقتي زمين گير شده گب هم نميزند كم كم دارد آدم ها را يادش ميرود. اما چشم هايش هنوز آتش داشتند و يادم است آن شب به اندازه ي همه ي حرف هاي نزده اش نگاه كرد. لاغر شده بود و چشم هايش گردتر شده بودند و ترسناك تر. وقتي رفتم پرسيد كي هستي؟ گفتم سوده دختر فلاني. بعد نگاه كرد تمام مدتي كه خانه شان بوديم و آخرش گفت اينجا بشين. شب بمان. گفتم تشكر ينگه جان ميروم بايد بروم. صبح طرف ايران ميروم. عاطفه دختر برادر ينگه بود و در دوازده سالگي عروس شده بود. اصلن ينگه خودش بريده بود و دوخته بود. عاطفه با آن شكمش ميرفت سركار. ميرفت براي مردم نان ميپخت. نانوايي زنانه و هي خم ميشد تا كمر توي تنور. گفتم كار نكن با اين شكم. هي خم ميشوي نان ميزني به دل تنور برايت خوب نيست. براي بچه ات خوب نيست. گفت امين كار ندارد نروم چه كنم. خانه كرايه دارد. خرج هم هست. ينگه هم اينطوري است. روز و شب دوا ميخورد. پدرم به امين گفت برو صبح ها سرگذر شايد كار پيدا شود. امين با همان صداي لرزانش و لحن شل و وارفته اش در عرض پنج دقيقه گفت كه آجه مريض است و نياز به مراقبت دارد. تمام مدتي كه بوديم امين داشت حرف ميزد يك كلمه مبگفت و سكوت ميكرد و چاي ميخورد و اماده ميشد براي كلمه بعدي و ما منتظر بوديم كه جمله اش را تمام كند. پسرهاي ينگه اينطوري اند، هر دويشان، سالم و سلامت اند اما آنقدر كند حرف ميزنند كه شنونده را ديوانه ميكنند البته من يادم است وقتي امين مكتب ميرفت خيلي دير ياد ميگرفت. من آن وقت ها پنج شش ساله بودم و امين دوازده سيزده سالش بود. اين برادرها تا جوانند درست صحبت ميكنند و هر چه سنشان بيشتر ميشود حرف زدنشان كند تر ميشود. چند سال بعد كه درسم تمام شد و آمدم كابل ديگر نبودند. رفته بودند باميان و ينگه مرده بود.
مادرم برده بودشان باميان بعد از اينكه آمده بوده خانه شان در كابل و ديده بودعاطفه ميرود سنگ بري براي كار. يك جايي آخرهاي دشت برچي. گفت ميرفت با دخترش كه به دنيا آمده بود. بچه را ميگذاشته داخل كالسكه و ميبرده سركار و سنگ هاي مرمر تخته اي را با اره ي تيغ دار و چرخان بزرگي ميبريده. امين خادم مسجد شده بوده و از صبح بچه هاي هفت ساله و پنج ساله اش ازچاه آب ميكشيده اند و آفتابه هاي نمازگزاران را پر ميكرده اند. تمام وجودشان تربوده تا شب كه مادرشان بيايد و لباسشان را عوض كند. امين دم دروازه و داخل مسجد را جارو ميكرد و هر هفته از مردم محله اي كه مسجد در آن بود خانه اي بيست روپيه حق الزحمه ي خادم را جمع ميكرد. خيلي ها نميدادند چون نمازشان را درمسجد نميخواندند. آنها هم كه ميدادند با صد منت.
باميان اوضاعشان بهتر شد. دفتر يك موسسه ي كوچك، آشپز و نگهبان ميخواستند و امين و عاطفه و چوچه هايشان رفتند همان جا. هم خانه داشتند هم معاش ميگرفتند. بعدتر رييس فقط به آشپز معاش ميداد و پول نگهباني را به اين بهانه كه شما اينجا داريد زندگي ميكنيد و كرايه هم نداريد و از برق و امكانات استفاده ميكنيد نميداد. عاطفه باهوش بود و پركار، همه كاري ميكرد. آشپزي ميكرد و به كارمند ها پيشنهاد داده بود اگر بخواهيد رخت هم ميشويم و ميتوانم هر وقت مهماني داشتيد بيايم كمك. رختشان را ميشست و پول ميگرفت. امين دم دروازه مينشست و براي ورود و خروج كارمندها در را باز و بسته مبكرد.
چند وقت بودند همان جا كه امين و رييس گلاويز شدند. امين ميگفت رييس نظر بد به عاطفه دارد، عاطفه سيني برنج را انداخته بود جلوي رييس و به امين گفته بود اين حرف هاي زشتي به من زده. بعد رفتند جاي ديگري و عاطفه خيلي زود كار ديگري پيدا كرد. شايد هم در واقع ماجرا از اينجا شروع شد اما لازم بود تمام ماجرا را از اول برايتان تعريف كنم. عاطفه در يك هتل خارجي استخدام شد به عنوان نظافت چي و رييس خواست كه دو نفر نگهبان هم پيدا كند براي هتل. دو تا مرد. عاطفه شوهر و برادرش را برد. امين دم دروازه مينشست و براي ورود و خروج مسافرين و مهمان ها دروازه را باز و بسته ميكرد و نامشان را در دفترچه اي مينوشت. امين بعد از يك ماه اخراج شد. چون رييس خواسته بوده براي مدتي با نطافت چي ها همكاري كند و دو ساعت طول كشيده كه امين به رييس بگويد من……. نگه باااااااانم …… نه ….. نظا…فت چي. . رييس هم فورن اخراجش كرده بود.
از آن به بعد خوب نشدند كه نشدندعاطفه جنگ ميكرد با امين كه كار به آن خوبي را از دست دادي امين شكي شده بود كه عاطفه با شوهر رييس هتل سرو سري دارد. پشت اين شك را گرفته بود و به چند نفر گفته بود كه شوهر رييس آدم بد و هرزه اي است. شايعه دهان به دهان ميچرخيد در قريه. چند نفر زنهايشان را كشيدند از كار. اما عاطفه به كارش ادامه داده بود و شده بود دستيار آشپز. امين چند بار گفته بود كار نكن و عاطفه گفته بود اگر كار نكنم تو باز بچه هايم را مجبور ميكني كه به جاي درس و مشق آب از چاه بكشند و كفش هاي مردم را جفت كنند. امين هم يك روز بي خبر رفت كابل و ثبت نام كرد براي نيروهاي پليس. مردم ميگفتند شوهر رييس را ديده اند كه ساعت ده شب از خانه ي عاطفه آمده بيرون. يكي ميگفت من از بچه هايش پرسيدم گفتند فلاني برايمان ميوه و كلوچه مي آورد و مادرم برايش چاي دم ميكند…. و خيلي حرف هاي بد.
عاطفه بارش را بست و رفت كابل. آنجا هم براي يك رستوران ظرف ميشست و امين هم پليسي را رها كرد به امان خدا. بعد شروع كردند به جنگ و دعوا و لت و كوب و جيغ و فرياد، عاطفه ميگفت كار كن امين ميگفت تو خيانت ميكني و پول كثيف ميآوري خانه. كم كم كار به جايي رسيد كه امين براي خودش چند تكه ظرف و فرش و پتو برداشت و رفت زيرزمين با پسرش. عاطفه و دخترها مانده بودند بالا و يك روز سرد ماه دلو كه برف باريده بود و كوچه ها گل بودند از هم جدا شدند. عاطفه خانه اي را كه در باميان ساخته بودندبه امين داد تا راضي به طلاق شود. امين فكر ميكرد اين هم تهديد جديدي است براي كار كردن و چند ماه بعد به هم رجوع خواهند كرد. براي همين به همه گفته بود فعلن جدا زندگي ميكنيم وقتي كار و بارم گرفت ميروم پس مياورمشان.
امين خانه اش را فروخت و موتر خريد تا رويش كار كند و موتر، قراضه از آب درآمد و كار نكرد و موتر را فروخت ، سه چرخه خريد آن را هم فروخت و هيچ دستش نماند. امين هنوز فكر ميكند شايد باز هم بتوانند با هم زندگي كنند و آدم ميفرستد براي پادرمياني. اما عاطفه بعد از يك سال ، ميخواهد يك زمين ديگر بخرد و بتواند خانه ي خودش را بسازد.

شايد آدميزاد بايد عادت كند به تنهايي تجربه كردن هر چيز.

بسيار وقت است كه درست و حسابي به يك آهنگ و موسيقي گوش نداده ام كه خيلي لذت ببرم يا فيلمي ديده باشم كه تا چند روز مزه اش زير دندانم باشد. نميدانم چند سال ميشود ،يادم رفته شايد هم در اين فاصله گاهي بوده چند تا آهنگ يا فيلم اما ميدانم خيلي وقت است كه كيف نكرده ام و وسط يك خواندن با تمام وجود همخواني نكرده ام با خواننده. شايد از همان وقت هايي كه كم كم هركداممان شروع كرديم به جدا جدا فيلم ديدن. هركسي روي سيستم خودش. يكي با تبلت، يكي با لپ تاپ، حتي با موبايل.
براي من هنوز فيلم ديدن پديده اي چند نفري است حداقل دونفري. يك موضوع اجتماعي است و سينما برايم خيلي خيلي مهم است براي ديدن فيلم خوب ( كه البته محروميم از اين نعمت در اينجا) هنوز نميتوانم شبي كه فردايش تعطيلم با خوشحالي وقتي همه خوابند تبلت را بگيرم دستم و در حالي كه دارم كنار بخاري گازي دو شعله چاي ميخورم فيلم هاي دوست داشتني ام را نگاه كنم. من تنهايي از ديدن فيلم لذت نميبرم و خيلي برايم جالب است كه خيلي ها ميتوانند تنهايي از فيلم كيف كنند و حالش را ببرند. چند وقت پيش نشستم و فيلمي را تا آخر ديدم قشنگ بود و جاهاي خيلي خوبي داشت كه من بايد آنجا ها ابراز احساسات ميكردم و يا بقيه را ميديدم كه كجاها برايشان قشنگ تر است و كجاها ميخواهند از خودشان احساس بروز دهند اما تنها بودم و آن وقت شب همه خواب بودند و من در واقع نصفه و نيمه محظوظ شدم از فيلم. شايد اينطوري بگويم بهتر باشد كه فيلم ديدن هنوز براي من مثل فوتبال ديدن است تنهايي به درد نميخورد و مزه ندارد و انگار لذت فيلم ديدن براي من وقتي كامل ميشود كه بتوانم واكنش عده اي را كه كنارم هستند و دارند فيلم را ميبينند، ببينم و يك عده احساساتم را تاييد كنند يا رد كنند و بعد از فيلم بنشينيم و درباره ي فيلم حرف بزنيم و چاي بخوريم. يك وقت هايي خانوادگي فيلم هندي ميديديم عمومن من و پدرم و برادرانم و گاهي مادرم. يك طيف سني چهل سال تا ده سال. گروه خوبي بوديم. الان هر وقت آهنگ هاي آن فيلم ها را جايي ميشنوم ياد گروه خوب فيلمي مان ميافتم و واكنش هاي هركداممان.
چند روز پيش پي بردم موسيقي هم براي من همين است. گاهي توي راه وقتي دارم ميروم خانه درتاكسي از موبايلم آهنگ ميشنوم. اما هيچ وقت آن لذتي را نميدهد كه آن وقت ها با همكلاسي هاي دبيرستان هايده و مهستي گوش ميداديم و با هم ميخوانديم و يا دوران دانشگاه با آن دستگاه كهنه و قديمي مان. شاهدش هم مال دو سه روز پيش است كه به خاطر سردي هوا همه مان جمع شده بوديم در اتاقي كه بخاري روشن بود و چاي هم بود. تلويزيون روشن بود و وسط حرف زدن هايمان آهنگي از مهستي پخش شد. چند نفر گفتند واي…. اين يكي را خيلي دوست داشتم يادش به خير و بعد با هم خوانديمش و من خيلي لذت بردم.
برادر كوچكم و خيلي از جوان ترها خيلي وقت ها در حالي كه پاهايشان را دراز كرده اند زير پتويشان و دارند تخمه اي چيزي ميخورند فيلم ميبينند و هيچ احتياحي ندارند به اينكه يكي باشد و بعضي جاها با هم بخندند يا هيچان زده شوند يا اوووف بگويند، شايد چون جوانتر ها آنقدر دور همي دارند كه جبران ميكند تنهايي فيلم ديدنشان را، ميروند فوتبال، برنامه ميريزند ميروند خريد، دوست پسر و دختر دارند… شايد اين خاصيت بالا رفتن سن است كه هر چه ميگذرد تو بيشتر ميچسبي به عده اي خاص و دايره ات كوچك ميشود و هر چه ميگذرد خيال ميكني ديگر حال نميدهد چاي يك نفره. فيلم يك نفره، آهنگ يك نفره شايد هم خاصيت اينست كه حالا آدم ها چه جوان چه پير وقت زيادي براي همديگر ندارند حتي براي اينكه با هم فيلم ببينند و سعي ميكنند اوقات خوب شبانه روز را درس بخوانند يا كار كنند يا بروند رستوران يا در خانه غذا بپزند و هر وقت خسته بودند و دلشان تفريح ساده ميخواست بنشينند فيلم ببينند. بعد فكر ميكنم كه الان بابايم با پنجاه و اندي سال سن خيلي بايد تنها باشد كه سالهاست آهنگ تك نفره ميشنود، فيلم هايش باب ميل بقيه نيست، مامانم كنارش نيست ونه فيس بوك دارد نه اينيستاگرام نه توييتر نه هيچ چيز ديگر كه وصلش كند به دنياي مجازي كه برود و تنهاييش را كم كند. آنقدر تنهاست كه گاهي زنگ ميزند و تا تمام شدن كرديت موبايلش يك ريز حرف ميزند.