وجود آدم هاي خوب را انكار نميكنم اما…

دختر است يا بچه؟ بچه است. قواره ش دخترواري است. دستش را ميرساند به صورت بچه ام. بچه ام را ميكشم به طرف خودم. ميچسبانمش به خودم و مرد ميرود پي كارش. خيلي اين برخورد را ديده ام.اكثر اوقات مردها، زن ها هم هستند البته! با موذي گري نزديك ميشوند و ميپرسند و به بچه توجه نشان ميدهند اينها بيشتر اوقات سارق اند و منتظر فرصت كه به يكي نزديك شوند.
وقت هايي كه ايستاده ام تا نان بگيرم و بچه كنارم است، يكي دلش ميخواهد دستش را به سر و گوش بچه برساند و ناز و نوازشي كند. اين كه چوچه ي هر چيزي قشنگ است و خواستني قبول دارم شايد بعضي ها مثل آدميزاد وقتي چوچه ي آدم را ميبينند دوستش ميدارند و دلشان ميخواهد با يك كلمه ي محبت آميز يا ناز كردن يا مثلن گفتن اين كه نام خدا بچه تان مقبول است ابراز احساس كنند. معمولن مادر اين موارد را تشخيص ميدهد و خيلي از خودش واكنش سخت نشان نميدهد اما گاهي هم پيش مي آيد كه مادرنميتواند تشخيص درست بدهد و اينها را هم با همان چوب هميشگي ميزند.
گروه مردهاي توجه كننده دو دسته اند: دسته بزرگترشان از طريق ناز كردن بچه ، خودشان را به مادر بچه نشان ميدهند. مثلا آخر شب كه مردم هجوم ميبرند طرف موترها و مجبوري با بچه ات سوار ميني بوس شوي يكي هي به بچه ات تفقد ميكند مثلا پيشنهاد ميكند فلاني كه روي چوكي است بچه را روي پاي خودش بنشاند يا شال گردن بچه را باز ميكند كه اينجا گرم است و عرق ميكند و عرقش را باد ميگيرد و همزمان آن يكي دستش كه ميله را چسبيده نزديك تر ميشود به دست خودت يا خودش را كم كم نزديك تر ميكند به تو و ميفهمي كه قضيه از چه قرار است و با دست آزادت بچه را تا حد ممكن به خودت نزديك ميكني و اجازه نميدهي كسي دست بزند به بچه و با آخرين درجه ي تحكم ميگويي بيادر دستته پس كو! گاهي هم ميشود مثلن توي راهي داري با بچه ات ميروي جايي يا برميگردي خانه، بچه نق ميزند كه خسته شده ام و راه نميرود و لج ميكند و مينشيند و تو ميخواهي كه بچه بفهمد كه بايد راه بيايد و لج نكند و چند قدم بدون توجه دور ميشوي آن وقت ميبيني يكي دارد بلند بلند با بچه حرف ميزند و لهجه ي نيمه ايراني افغانيت را ناشيانه تقليد ميكند، به سرعت برميگردي و دست بچه را ميگيري و مجبور ميشوي واكنش تربيتي ات را در قبال لجبازي بچه بيندازي يك وقتي كه از اين موجودات دلسوز نباشند دور و برت.
عده ي ديگري هم هستند كه بدترند و وحشتناك تر چون از بچه خوششان مي آيد و يك جوري بچه را به عنوان طعمه ميبينند. يكي از دوستانم تعريف ميكرد با دختر شش ساله ي تپلش ميرفته اند خريد. تابستان بوده و مادر به دخترك بلوز حرير بي آستين و دامن پليسه ي صورتي داده بوده. جورابش ساق كوتاه بوده و بخشي از پاي دخترك به اصطلاح «لخت» بوده و موجب تحريك مردان ميشده لابد. دوستم ميگفت مسير كوتاهي را پياده روي كرده بودند تا به ماركت برسند و چندين بار شنيده بود از مردان كه عجب چيزي است قندولك! يا بعضي اصوات خاص و بعضي ها ميخواسته اند همين طوري بچه را بغل كنند.
اين وقت ها مادرها مثل ماده گربه ها ميشوند كه يكي به بچه شان دست ميزند يا اگر ديده باشيد شبيه مرغي كه تازه جوجه هايش از تخم سربرآورده و وقتي به محل جوجه ها نزديك شوي درست و حسابي وحشي ميشود و مثل خروس حمله ميكند طرفت. اما با اين تفاوت كه آدميزاد مجبور است اولش فكر كند كه واكنشش براي آينده ضرري نداشته باشد. نكند اين مرد تعقيبت كند و يا روزي بچه اش را تنها گير بياورد و بخواهد انتقام بگيرد يا روزي بخواهد بلايي سر خودت بياورد بالاخره اينجا ملك بي پرسان است و هر چيزي ممكن. براي همين مادرك بيچاره يك جوري بي سرو وصدا بچه را و خودش را حفظ ميكند و صحنه را ترك ميكند.

Advertisements

ما هيچ ما سكوت …

گاهي دچار بي حرفي ميشوم. مثل اين روزها. حرفي نيست كه ارزش گفتن داشته باشد انگار يا هست و نميآيد و ته نشين شده جايي. ديشب مهمان داشتيم و تمام وقت به زور حرف ميزدم و به بيهودگي حرف هايمان كه رد و بدل ميشد فكر ميكردم. به اينكه من و آن يكي مهمان كه بچه داشتيم از بچه هايمان حرف ميزديم و آن سه تاي ديگر كه بچه نداشتند حتمن حوصله شان سر رفته بود. يا اينكه درباره ي سن و سال حرف ميزديم و همه مان بيست و هشت به بالا بوديم و هيچ كداممان مشكلي نداشتيم كه سن مان را همه بدانند و همه مان كوچكتر از سن واقعي مان مينموديم. و ميوه پوست ميكنديم و من به چشم ها نگاه ميكردم وقت حرف زدن كه وقتي مخاطبش را از دست ميداد سعي ميكردند خيلي طبيعي مخاطب ديگري را شكار كند و نگاهش را بدوزذ به چشم هاي طرف و حرفش را تمام كند.
ديشب دوست داشتم تمام شب بچه را بغل بگيرم و يك ريز آهويي دارم خوشكله را بخوانيم و بچه ام بخواند فرار كرده از دستم و من بگويم ز دستم و او نفهمد كه » ز» چرا ميتواند» از » باشد و اصرار كند» از» درست است. حس مسخره ايست شايد.
بي حرفي دستهايم را بيشتر حركت ميدهد. دوست دارم خانه را پاك كنم. آشپزي كنم، تكه پارچه هايم را دورم پهن كنم و چيزي بدوزم. بي حرفي جايي از مغزم را كند ميكند و جايي را فعال انگار.
اين جور وقت ها زياد خواب ميبينم. خواب هاي بلند، كوتاه، گاهي خيلي واضح و با خط سيري روشن، گاهي بي و سر و ته. اين وقت ها هر شب خواب ميبينم و بيشترشان تا صبح يادم ميرود.
ذهنم پر از داستان است پر از نوشته پر از شرح حال و پر از تصوير كه ميآيند و نمينويسم و بعد ميروند همراه باد. و بعد يك جور فراموشي ميماند يك جور خلاء كه هيچ تعريفي ندارد . جوري كه انگار نه چيزي هست و نه من توان بيان آن را دارم اگر باشد.

زندگي در شهري كه هر روز يك گوشه اش منفجر ميشود چگونه است؟

عنوان دوم: يك تكه از صبح اين طرف شهر كه هنوز منفجر نشده است.
عنوان سوم: وقتي براي چهارده روز بيشتر از چهارده تا انتحار و انفجار رخ ميدهد.
داشتم كتري را پر ميكردم كه صداي انفجار آمد معلوم بود محل انفجار خيلي دور نيست. شيشه ها هم خفيف لرزيدند. چاي دم كردم و يك پياله سركشيدم ، لباس پوشيدم و آماده ي رفتن شدم. در خيابان همه چيز عادي بود مردم ايستاده بودند منتظر موتر. قهوه خانه ي كوچك و نمور، تازه باز شده بود و صاحبش كه پيرمرد كوچك اندام و خميده ايست داشت چاي جوش هاي كوچك و دود گرفته ي لعابي اش را در يك سطل آب غوطه ميداد و در ميآورد. سماوار كلان چوبيش كمي كوتاه تر از قدش بود و ميان آب كشيدن پياله هاي كلان و چايجوش هاي خردش دو سه تكه چوب ميده شده را مينداخت ميان آتشدان سماوار. بوي چوب و نان تازه كارگرها را يكي يكي ميبرد داخل قهوه خانه ي تاريك و تنگ.
منتظر موتر بودم و دخترها و زن هاي هميشگي با چند تا آدم نو آمدند ايستادند. با آن زن هميشگي سلام و عليكي كردم از بس همديگر را صبح ها اينجا ميبينيم بد است كه سلام و احوالپرسي كوتاهي نكنيم. زن سوار ميني بوس كارمندان دولتي شد و رفت.
دخترها خندان و خوشحال بودند منتظر موتر و يك ريز حرف ميزدند و كيف هاي روي دوششان را جابه جا ميكردند. روسري يك ذره وسط سرشان را گرفته بود و من همش فكر ميكردم پيشاني و گوش و گردن اينها را باد ميبرد الان. بعضي هايشان هنوز جوراب را هم لازم نميدانستند در اين سرما و تنها از ماه قوس بالاپوش بافتني نازكي داشتند بدون دكمه و زيپ، من تا دندان مسلح بودم و وصله ي ناجور كنار دخترهايي كه خيلي خوش و راحت بودند و هيچ سرما بر جانشان كارگر نبود.
سوار شديم و رفتيم و راديوي موتر داشت غيژ و ويژ كنان خبر انتحاري امروز صبح را اعلام ميكرد.