توفان قبل از آرامش

آرام ندارم! فكر ميكنم حتي يك لحظه نبايد بي دغدغه باشم احساس ميكنم اگر يك لحظه دهنم آرام باشد تاوانش را بايد بدهم. تا مسووليتي و مساله اي خلاص ميشود ديگري شروع ميشود تا آن يكي خلاص ميشود بايد دنبال يكي ديگر بروم و هي ميگويم عيب ندارد خلاص ميشه من فكرم آزاد خواهد شد! اما خيلي وقت است همين طوري است.

كارهاي تقاضاي مادرم براي بردن بچه ها شور(تكان) خورده به قول معروف. تمام مدت به اين فكر ميكنم كه زودتر خلاص شود زودتر همه مدارك جمع شوند برسند به سفارت و آنها تاييد كنند و زود بقيه ي مراحل مرموز و مسخره كه نميدانم چي هستند تمام شوند و ويزا صادر شود و بروند و اگر مال من جور شد من هم بروم وگرنه همين كه اينها هم بروند براي من خيلي است و خودم ميتوانم بالاخره كاري كنم براي خودم و اگر اوضاع امنيتي خراب شد فرار كنم به سويي.

بايد شروع كنم به نوشتن پروپوزال پايان نامه اما نميكنم چون نميتوانم و ذهنم تمام مدت انقدر درگير كارهاي تقاضا است كه فقط بايد اين خلاص شود كه ذهنم آزاد شود. بايد چند تا چيز ديگر هم بنويسم و تحويل بدهم براي دفتر اما باز هم منتظرم و ذهنم درگير.

بايد ذهنم درگير نباشد تا از زبير بنويسم كه هر روز دارد بدتر از ديروز ميشود و شكمش هر روز بزرگ تر ميشود و هي به خودش ميرسد از پنهان كردن عروسي دخترش كه پير نشان ندهد و ماجراي سه تا دختري كه باهاش دوست شده اند و زبير ميبردشان رستوران و تلفني بگو بخند دارند و عكس به هم ميفرستند و از اين كارها.

بايد از اين همكارم بنويسم كه رفته حج عمره و نميچه سلفي و افراطي برگشته و روزي هزار بار خدا را شكر ميكند كه هدايت شده.

و اين يكي ديگر كه فكر ميكند بهترين جاي دنيا عربستان و امارات است چون اسلام و پول در نهايت خودشان وجود دارند و بهشت روي دنياست.

Advertisements