ماندن يا نماندن!

امروز عمه از بچه مواظبت ميكند. صبح منتظر بودم كه زودتر برسد كمي با هم صحبت ميكرديم و من همه چيز را در مورد بچه ميگفتم. نگراني هايم را منتقل ميكردم و اينكه چه بايد بكند و چه نكند. اما دير رسيد و وقتي رسيد كه موتر من هم رسيده بود و مجبور بودم سوار شوم و فقط بسنده كردم به اينكه شربتش كجاست و كي بايد بدهد.
تلفن هم با خودش نياورده كه از اينجا زنگ بزنم و احوال بگيرم. بگذريم از اينكه چقدر سخت است اينطور حرف زدن با فاميل، آنهم بزرگ تر كه خودش چندين بچه را بزرگ كرده و عمه ي شوهر آدم هست ، مثلا نميشود خيلي راحت بگويي: براي هر كاري هر چند كوچك كه مربوط به بچه ميشود بايد دستهايتان را بشوييد با مايع دستشويي و همچنين از بچه را. وقتي از مستراح برميگردد گرچه دستش را به هيچ چيز نزده اما چون از دروازه ميگيرد يا ممكن است دمپايي هايش را با دست درست كند و پاي كند دستهايش شسته شود . خودتان هم همين طور.
چند روزي رفتن به كودكستان را تعطيل كرده ام از بس مريض ميشد در كودكستان. حالا نميدانم دليلش آن همه بچه در يك جا كنار هم بود يا رسيدگي نكردن مسئولين و مربيان به بچه ها و ميخواهم ببينم عمه چطور است با بچه با پادرد و مشكلات ديگرش. ميتواند ادامه بدهد يا نه.
نميتوانم اين كار را رها كنم.وگرنه استعفا ميكردم و عطايش را به لقايش ميبخشيدم و راحت مينشستم خانه،
كار پيدا كردن براي مردها هم در اين ملك، شمشير زدن به آنجاي فيل شده. يا لااقل براي شوهر من. گرچه خانه نشستن هم در اين شهر بي امكانات و بي تفريح خيلي سخت است. اما با يك عالمه كار نكرده كه من دارم. فكر نميكنم حوصله ام سر برود.
خيلي ها ميگويند روزهاي سختش را گذرانده اي. از دو و نيم ماهگي بچه دوباره برگشتم سركار و چه روزهايي بود! جايي كه قبلا كار ميكردم يك اتاق داده بودند به بچه و من يك خانم را استخدام كرده بودم و همان جا بچه را نگه ميداشت. هر وقت شير ميخواست ميرفتم شير ميدادم و برميگشتم. گاهي وسط جلسه درس بوديم. داشتم به شركت كننده ها توضيح ميدادم. صداي گريه اش ميامد. مقاومت ميكردم تا آخر جلسه درس. ده دقيقه استراحت را كنارش ميماندم شيرش ميدادم و ميخوابيد يا به زور از خودم جدايش ميكردم. از يك و نيم سالگي هم كه او خانه ماند و تمام روز نگرانش بودم تا خانه رسيدن.
حالا كه بچه نزديك به چهار سال دارد در فكر استعفا دادنم. در دو راهي استعفا و ادامه دادن گير كرده ام. شايد خودم آن آدم چهار سال پيش نيستم ديگر آن همه انرژي ندارم. بالاخره آدم سال به سال پير ميشود و من هم پير شده ام و خسته ام.

مادرانه!

دست و پايم بي حسند. فكرم سر جايش نيست. هيچ چيز نميشنوم فقط نگرانم كه بچه چرا تبش قطع نميشود چرا و هزار بار خودم را لعنت ميكنم كه مي آيم سر كار. بچه كه مريض ميشود من ديوانه ميشوم اگر خودم كنارش باشم خيالم راحت تر است. يك بار به رويم بخندد كمي دلم آرام ميگيرد. اما اينجا نشسته ام در دفتر و مجبورم كه باشم.
خسته و عصبي ام و يك عده در اين بين نظر كارشناسي صادر ميكنند مثلا:‌هيچي بچه ي آدم نميشود و همه چيز فداي سر بچه (يعني سر كار نرو كه اينقدر ننالي!) يا اينكه چش شده؟ چرا تب كرده؟ دليلش را نميداني؟ وقتي با بي حوصلگي ميگويم نه باز ميگويد: الكي تب كرده دليلي نداره؟ و باز بايد بگويم آزمايش داده دكتر و هنوز نتيجه اش را نگرفته ام.
و يك عالمه نظريه كه من با اين مغز خسته و عصبي دلسوزي و مهرباني حاليم نميشود و نيمفهمم الان كدامش منطقي بود كدامش نبود و با هر حرفي آماده ي انفجارم و ميخواهم داد بزنم. فقط ميخواهم مادرم آن لاين باشد و باهاش صحبت كنم و بگويم حالا چه بايد بكنم و بهم بگويد نگران نباش خوب ميشه فلان چيز را بده بخورد اينها را نده و ويديو بده ببينم بچه را و وقتي ببيند بگويد خير است خوب موشه آب زياد بهش بده.
تمام مرض هاي خودم را فراموش كرده ام. گلويم درد ميكرد غذا را به زود قورت ميدادم. آفت زده بود دهانم به اندازه ي لوبيا. الان هر چه زبان ميزنم ميبينم هست ولي درد ندارد. شب كه ميرسيدم دلم چاي ميخواست و مينشستم چند ليوان چاي ميخوردم. تمام ديروز را چاي نخوردم. آخر شب يك پياله براي خودم ريختم اصلا بوي چاي نمي داد. انگار هيچي نبود و ديگه نخوردمش.
آن وقت ها كه جوان تر بودم و مجرد، خيال ميكردم مادر بودن هم مثل دختر بودن نقشي است كه يكي دارد و در آن زندگي ميكند. خيلي ساده. خيلي راحت براي خيلي مسايل نسخه ميپيچيدم و از گريه هاي زناني كه ميامدند خانه مان و با مادرم گب ميزدند و از بچه هايشان ميگفتند ميناليدند يا از دردهاي اولادشان درد ميكشيدند و هي در گوشه ي چادرشان فين ميكردند و بعد اشكشان را پاك ميكردند. به مادرم شكايت ميكردم.
آن وقت ها و بعد تر هايش حتي وقتي بيست و چند ساله بودم و باز هم مجرد يا متاهل بي فرزند به بچه ها نگاه سردي داشتم. خيلي دوستشان نداشتم و منطقم اين بود من كه بچه نديده نيستم و برادرهايم پيش چشمم كلان شده اند و تا توانسته ام جورشان را هم كشيده ام!
وقتي زني را ميديدم كه دارد آدم وحشي و بي صفتي را به عنوان شوهر تحمل ميكند به خاطر بچه هايش از سستي و بي جراتي و ضعف آن زن تعجب ميكردم و ميگفتم خوب ولشان كند ميخواهد چه كار آن بچه ها را. ميخواهد تا آخر اين زنگي نكبتي را ادامه دهد براي اين بچه هايي كه معلوم نيست فردا چي از آب درخواهند آمد؟
مادر نبودم و نمي دانستم. اينها را كه مينويسم نشسته ام پشت مانيتور و دارم گريه ميكنم و خوب است كه عينكي ام. دارم مينويسم و از خودم تعجب ميكنم.
بچه مريض بود و بازي نميكرد. تمام طول روز خانه اي كه چند بار بايد مرتبش ميكردم از دست بازيها و شلوغ كاريهايش تميزو مرتب مانده بود. برايش كتاب ميخواندم و عكس هايش را نشان ميدادم و وقتي با كنجكاوي درباره ي قسمتي از داستان يا عكس هايش مي پرسيد انگار دنيا را به من داده اند. شرح ميدادم و اداي شخصيت هايش را در ميآوردم تا بخندد و ميخنديد و زنده ميشدم انگار.

بسيار تو را قدم زده ام!

حالا در توام اما دور!
دور تر از آنكه با تو باشم و پياده رو هايت را در آغوش بكشم.
حالا ميخواهم هر چه زودتر به خانه برسم . چهار ديواري تنگ و دلگيرم را به تو ترجيح ميدهم كابلم!
اين تقصير من نيست. تقصير تو هم نيست.
مرا ببخش كه حالا دوستت ندارم. دوستت ندارم مثل آن وقت ها و دلايلم براي بودن ديگر قانعم نميكنند.
كاش جايي بود. كاش كابلي ديگر ميبود و مني ديگر و آدمهايي كه ميفهميدند تو شهر مني و من شهروندت! كاش ميشد اما چه ميشود كرد! دنيا همين است. فرزندان تو بيش از آنكه به تو بيانديشند به خود انديشيده اند و به بهشتي كه جايي ديگر است و زن هايي كه ده ها برابر زنان كابلي زيبا و دلفريب اند.
من هم به جايي ديگر ميانديشم. شايد هرگز جدا نشوم از تو! اما ديگر فكرم پيش تو نيست. حالا مرغي شده ام كه ميخواهد فرار كند. بوستان من نيستي كابلم.

دلم به شدت ميگيرد!

هنوز چشمان كودكي كه پاهايش قطع شده بود، جلوي چشمم است. روي دست يك مرد. يك نفر دارد پوست هاي آويزان مانده را قيچي ميكند. پايش آن طرف تر كنارش است. با كفشهايش.
كودك نه ميخندد نه ميگريد. آرام آرام است. دارد به دوربين نگاه ميكند. نه حيرت زده است نه وحشت زده. هيچ چيز در چشمانش نيست. جزع و فزع نميكند. پايش را نگاه نميكند.
حتما دارويي چيزي بهش داده اند كه آرام نشسته اما نگاهش مثل كودكي است كه از خواب ناز بر ميخيزد و بايد بروي نازش كني، ببوسيش تا سر حال شود و بخندد…
به نگاه پر از هيچش فكر ميكنم! هيچ شايد هم تسليم. بي حرفي و از حالا قبول كرده است همه چيز را.
اين روزها صداها در سرم ميپيچند بلند و گوش خراش و فكر ميكنم انفجار ميشود همين جاها.
هر صبح نزديك دفتر كه ميرسيم چند بار موتر چك امنيتي ميشود. سگ هاي تعليم ديده دور و اطرافش را بو ميكشند. خودمان از دروازه هاي مخصوص ميگذريم و كيف هايمان از دستگاه ميگذرند. باز انتحاري ميشود باز عبور ميكنند از هر جا كه بخواهند.
اين روزها دلم به شدت ميگيرد. به شدت انفجار روبروي عدليه، به شدت انفجار در ابوالفضل…
اين روزها…

يك سناريوي غم انگيز و كاملا واقعي!

با خبر: اين يك فاجعه نيست چون براي از اين وحشتناك تر ديگر واژه نخواهيم داشت!

معلم دختري ليسانسيه است ، لاغر و ريز اندام كه از طريق پروژه بازگشت متخصصين سازمان ملل از ايران برگشته.
مكتب در يكي از نواحي شرقي و نسبتا مجهز كابل است. شاگردان سناريو صنف يازدهم هستند.
داخلي- كلاس درس، ساعت ده صبح
(معلم وسط كلاس ايستاده و شاگردان در حال حرف زدن ، اينترنت گردي در موبايل و بلوتوث آهنگ هستند )
شاگرد:‌ استاذ شما چند ساله هستيد؟
معلم – بيست و نه ساله
: عروسي كدين؟
– نخير مه نامزاد دارم.
: استاذ چقدر معاش ميگيرين؟
– چيز زيادي نيست در حد خرج و مخار ج زندگي.
: ما شنيديم دالر ميگيريد ساعتي چند؟
– نه اشتباه شنيديد، اگر ديگه گبي نيست كتاباي تانه باز كنيد درسه شروع كنيم.
ميز سوم به شدت در حال تلفن بازي و رد و بدل آهنگ و ويديو كليپ هستند)
– ميز سوم تلفوناي تانه جمع كنيد درسه شروع كنيم
– شما ره ميگوم كتابايتان كجاست؟ سه نفر يك دانه كتاب هم ناوردين؟
: استاذ همي صنفه ميبيني بسته كل ما به شمول خودم بي تربيه هستيم! ازي شاگردا چيزي جور نميشه!
– اي گبه نزنين. فقط كمي درسه جدي بگيريد كل چيز جور ميشه.
(شاگرد قلدر و بي خيال در حال بازي با موبايلش و حرف زدن با نفر كنار دستي اش است.)
– (با قهر) او بچه گوشيته مره بده زود شو! نميگوم جمع كو كه باز چت هم ميكني؟
: باش استاذ آخر صنف مه ميفامم همراهت حالي گوشي مره ميگيري! ميفامي مه كي هستوم؟!
: استاذ اينا بچه رييس حوزه پليس است.
– بچه خدا هم كه باشه ده صنف بايد درس بخوانه اي قانون مكتب است
(شاگردي از ته كلاس عصباني ميشود و در حالي كه فرياد ميزند)
: اوووووووووووو استاذ گب دانته بوفام ما مسلمان هستيم اگه خودت نيستي!
– منطور مه اي نبود منطور مه…
: ما اي گبا ره تحمل كده نميتانيم ديگه از دانت برامد خودت ميفامي ما شكر خدا دين داريم.
– مه نميخواستوم توهين كنم مه هم ميفاموم منظور مه اي بود كه هرچي پدرت مهم و كلانم باشه درس خواندن وظيفه ات هست
– خوب كتابا ره باز كنين ميز چارم شما بخوان كه ده ميانه شيشتي.
: يك عن عن عن ص ص ص
– عنصر
: استاذ مه امادگي نداروم
– خي ديگه نفر بخوانه تو بخوان
: يييييييييك عيينصصصيير
– ساجقته از دانت بيرون كو باز بخوان
استاد وقت خلاص شد خداحافط تان!
(با خارج شدن شاگردان از كلاس، معلم با عجله و سرعت خودش را به دفتر ميرساند)

يك مبارز بالفطره

چند وقت پيش يك خانم آلماني كه با هم مكاتبات رسمي و اداري داريم مرا به ناهار دعوت كرده بود. حدس ميزدم مرا با خارجي ها اشتباه گرفته و نميداند من افغاني ام چون هميشه با ايميل در تماس بوديم و هرگز مرا نديده بود.
از اين بگذريم كه چقدر استرس داشتم و فكر ميكردم چرا مرا دعوت كرده و چه از من خواهد پرسيد و من با اين انگليسي ناقص چه خواهم گفت. رفتم و بر خلاف تصورات من خانمي صميمي و مهربان بود و خيلي راحت نشستيم و همان طور كه حدس زده بودم تصور ميكرده من خارجي ام.
نشستيم و گب زديم و من پرسيدم كه روزهايش را چطور در كابل سپري ميكند. آيا اجازه گشتن در شهر را دارد يا نه و او هم از اينكه به خاطر شرايط امنيتي اجازه ندارد در سطح شهر بگردد گفت و اينكه بودن در يك محيط بسته چقدر كسالت بار است. حرفهايمان رفت سمت امنيت افغانستان و 2014 و مهاجرت و ترس ها و اميد هاي مردم.
من گفتم مردم ما اعتمادي به دولتشان ندارند. هر كس دستش به دهانش ميرسد برنامه اي و سرمايه اي براي رفتن از افغانستان دارد -اگر اوضاع خراب شد- البته همه چيز به شرايط بستگي دارد.
او رفتن را چاره نميدانست و مشكلات مهاجرت را برايم برميشمرد. از شوهرش ميگفت كه مهاجر بوده در آلمان و بعد از سي سال هنوز كه هنوز است يك آلماني تمام عيار نيست و اينكه نبايد برويد و بمانيد تا اين كشور آباد شود.
من هم دست و پا شكسته ميخواستم حاليش كنم رفتن ما براي ماركت هاي لوكس و پارك و استخر و خريد نيست. ما ميرويم چون ميترسيم بچه هايمان كشتن آدم ها را به چشم ببينند، ما ميترسيم از آينده ي اين كشور از اينكه روزهاي سياه برنگردند. و او حرف خودش را ميزد: هيچ كس به افغانستان كمك نخواهد كرد غير از خود افغانها.
او حرف خودش را ميزد و من حرف خودم را. گرچه جاهايي به او قبولاندم خودت بايد در متن جامعه باشي و ببيني و قضاوت كني. و اينكه ما هم سرزمينمان را دوست داريم و كيست كه نخواهد ريشه بدواند در خاك خودش. اما اگر بخواهي بماني و هرگز به جاي ديگري فكر نكني بايد خودت را آماده كني براي هر اتفاقي. هر تحول ناگهاني در حكومت و سياست و امنيت كشور و اماده باشي براي بيكاري، فقر گسترده و قرباني شدن در راهي كه پايانش را نميداني.
از وضعيت زنان و كودكان گفتم و از هر چيزي كه فكر ميكني جامعه ي مارا تشكيل ميدهند. مرد، زن، جوان و ….

وقتمان تمام شد و من تشكر كردم و خداحافظي كرديم و او باز هم وقت بيرون آمدن به من گفت مبارزه كن اول براي خودت و خانواده ات براي فرزندت و بعد براي جامعه ات.
نتوانستم بگويم من هم ميدانم مهاجرت چيست و آرزوي بهشت برين ندارم . پدر من هم يك ايراني نبود بعد از سي و چند سال. پدر من يك مرد بي اعتماد به نفس افسرده ي كارگر بود كه فقط ميتوانست در خانه اش حرف بزند و همه ي اميدش ما بوديم كه مثل خودش نباشيم و به معناي واقعي زندگي كنيم. حالا ، سي سال است كه من آواره ام و هنوز در وطنم دنبال نشانه هاي آشناي وطن ميگردم! و اميدوارم پسرم روزهاي روشن تري را تجربه كند و بداند سرزميني دارد كه مال خودش است و لازم نيست تركش كند. سرزميني كه مطمئن باشد دولتش حامي اوست و حقوق شهرونديش را لازم نيست به زور و حيله و فرياد بگيرد و تمام روزهايش صرف اين شود كه فردا چه خواهد شد و چه راه فراري وجود خواهد داشت براي روز ناچاري!
من هم به مبارزه ام فكر كردم كاري كه اين روزها ميكنم.نتوانستم بهش بگويم ما هميشه در حال مبارزه بوده ايم. مبارزه براي اثبات بودنمان، مبارزه براي احقاق حقمان به عنوان يك انسان، مبارزه براي بهتر زيستن مبارزه… مبارزه… من يك مبارز بالفطره ام!

يك نگاه شايد هم سطحي!

بعضي آدمها واقعيات را خيلي ساده بيان ميكنند. همان طور كه هست و خيلي راحت ميپذيرند و خيلي آسوده در مورد بسياري چيزها گب ميزنند. ولي ما خانواده اينطور نيستيم. ما زياد در مورد حقايق با هم گب نميزنيم شايد فكر ميكنيم اگر صحبت كنيم همه مان از آن موضوع ناراحت و افسرده خواهيم شد و چيزي بينمان فرو خواهد ريخت و باعث اندوه و دلشكستگيِ همديگر خواهيم شد. بارها دلم را زده ام به دريا تا درباره هر چيز گب بزنيم. نگراني ها، غصه ها و خوشحالي ها . اما تنها بخش موفق شايد فقط همان خوشحالي ها بوده . بفيه اش را مخفي كرده ايم تا نشود كه عزيزانمان را بيازاريم.
شايد اين يك واكنش باشد يك نوع واكنش تربيتي كه طي سالها تجربه، هوش ناخود آگاهمان، آن را ترتيب ميدهد.
پدر من آدمي است كه اندوه را به اندوهناك ترين شكلش بيان ميكند. اگر نويسنده اي چيزي ميشد شايد در دنيا بهش لقب خداي تراژدي ميدادند. بر خلاف مادرم كه اينطور نيست و هرگز آدمِ درد دل نيست و براي خودش يك تنه پيش ميرود و اصلا دردش را به ماها نميگويد. تاثير دو تا قطب مخالف ما را اينطوري بار آورده. باباي دل نازك غمگين كه تمام غصه هايش را با چاشني بيشتر به خورد ما ميدهد و مامان كه آنقدر فعال و اجتماعي و از اين حرفاست كه درد دلي نميماند كه ما ميزبانش باشيم. اگر باشد شايد براي دوستي يا همكاري يا يكي ديگر.
يادم هست ده ساله كه بودم شخص مورد اعتماد براي درد دل هاي بابا بودم و در همان عالم بچگي درد دل و غصه و مشكلات بي شمار بابا را ميشنيدم و بابا هر جا ميديد كسي نيست دور و بر، شروع ميكرد و ميگفت و ميگفت و دل پر دردش را خالي ميكرد. من هم اوايل گوش ميدادم و بعد تر ديدم واقعا نميتوانم تحمل كنم و اينطوري خيلي افسرده ميشوم و به نوبه ي خود نميتوانم اينها را به برادر يا يكي ديگر منتقل كنم. براي همين فرار ميكردم از تمام موقعيت هايي كه كسي آن دور و بر نبود و فورا خودم را ميانداختم در جمع و بي خيال آن همه درد دل ميشدم…
ما به طرز جالبي محصول تربيت پدر و مادر خود هستيم. حتي اگر نخواهيم و حتي اگر از تربيت آنها بدمان بيايد و بخواهيم خودمان را طور ديگري وانمود كنيم و راه ديگري را در پيش بگيريم. باز هم پيرنگ شخصيتي كه والدين برايمان ترسيم كرده اند به وضوح در ما ديده ميشود.
اين را در خودم و در برادرهايم و در خيلي هاي ديگر ديده ام. دوستي به من ميگفت من هرگز نميخواهم مثل پدرم باشم و براي همين به نهايت تلاش ميكنم تا آن رفتارهاي آزاردهنده كه دراوست را نداشته باشم و حتي بالعكسش باشم. ولي من به وضوح ميبينم خيلي از جاهايي كه خودآگاه ميخواهد مثل پدرش نباشد تغيير كرده. اما منطقه ي وسيعي از ريزه كاريها و جزيياتي كه شخصيتش را تشكيل ميدهند دقيقا نمونه ي اندكي تغيير شكل يافته ي پدرش هستند.گذشته ي خيلي ها حتي از همان تلاش هايشان براي كاملا بر عكس بودن هويداست و تو ميداني كه تحت چه تربيتي اين فرد به اين نوع شخصيت رسيده است.
دارم به كوه يخ ناخودآگاه ايمان پيدا ميكنم و به اينكه خيلي از جاها تظاهر كردن به رفتاري حتي هر چه ماهرانه باشد درونمايه ي محكم و سفت شده ي تو را كمرنگ نميكند.
پي نوشت: اين يك احساس بدبينانه به زندگي و چرخه ي باطل و بيهوده ي بي تغيير نيست. اين فقط يك نگاه است شايد هم سطحي!