هيچ، شانه هايم را فرو خواهد برد!

ساعت زنگ ميزند و خودم را ميكشم از زير سه لايه پتو تا ساكتش كنم ، نگاهش ميكنم و دراز ميكشم دوباره. ده دقيقه چشمهايم را بسته ام و بيدارم اما. بلند ميشوم و ژاكتم را تند تند بر ميكنم و ميدوم به آشپزخانه. حساب كرده ام كه اول بايد كتري را بگذارم سر گاز تا به جوش بيايد و در اين فاصله ميتوانم مسواك بزنم و صورتم را بشويم و لباس بپوشم. ساعت را ميبينم اگر هنوز وقتي باشد براي صبحانه سفره ي پلاستيكي را كه در سرما مثل مچاله كردن مقوا صدا ميدهد باز ميكنم و نان و پنير و خرمايم را ميخورم، وگرنه چاي را ميريزم و تند تند كرم ميزنم به دستها و صورتم و چاي را در چند تا هورت خلاص ميكنم و راه مي افتم.
تمام صبح من در خانه همين است و مابقي روز موتر است و گوش كردن به نق هاي راننده و دفتركار و شب كه خانه ام باز خسته و غذا ميپزم و بچه را ناز ميدهم چند دقيقه. هيچ چيز غير از اين نيست جز انتظار شيرين دو روز رخصتي آخر هفته از اولين روز هفته و هيجان ديدن بچه هر شب و خريدن خرده ريزهاي ضروري براي شام و صبحانه .
اين روزها … اين روزهاي مكرر ساكت آنقدر منزوي ام كرده اند كه به وضوح ميبينم هيچ دوستي ندارم هيچ برنامه اي !
آخر ماه معاشم را ميگيرم وتمامش را تا آخر ماه خرج ميكنم و بعد منتظر ميمانم براي ماه بعد.
هيچ نميكنم و شانه هايم دارند به زمين ميرسند از اين هيچ.

Advertisements