براي خبرنگاري كه پرسيد چه چيزي شما را به عنوان يك زن در جامعه رنج ميدهد؟

بيست و دو ساله كه بودم براي دو ماه در ولسوالي كهمرد باميان كار ميكردم. رخصتي تابستان آمده بودم خانه و اين كار پيدا شده بود و من براي در آوردن خرج دانشگاه رفته بودم آنجا. ماهي سيصد دلار ميدادند و براي من خيلي بود. با دو ماه معاش ميتوانستم يك سال دانشگاهم را خيلي خوب بگذرانم . روز اول رييس دفتر خودش را معرفي كرد محمد اختر بيست و هشت ساله از وردك ، ازدواج كرده ام و سه تا اولاد دارم و من هم خودم را معرفي كردم سوده سال دوم دانشگاه قزوين. بيست و دو ساله، نامزد دارم.
از اينكه كار داشتم خيلي خوشحال بودم و وقتي ميديدم آدم هاي اطرافم دلسوز و خندان اند بيشتر خوش ميشدم. رييس از روز دوم اصرار زيادي داشت كه من و برادر كوچكترم كه آن وقت هفده سالش بود نزديك دفتر خانه بگيريم. فكر ميكردم به خاطر اينكه دفتر برق دارد و امنيتش بهتر است و نان چاشت و شبم بر عهده ي دفتر خواهد بود اصرار ميكند كه چسبيده به دفتر خانه بگيريم. خيلي جوان بودم و همه ي آدم هايي كه در تعامل باهشان بودم به نظرم مهربان و خوب ميامدند . اما با خواهر يكي از دوستان برادرم خانه گرفتيم . صديقه با شوهرش امده بود و شوهرش آدم پخته اي بود قريه درست وسط ولسوالي بود. خيلي سرسبز و خيلي زيبا. درست روبروي خانه ي ولسوال.,شوهر صديقه ميگفت اينجا بهتر است چون ولسوال نماينده دولت است و بيشتر در امانيم. گرچه تا دفتر يك ساعت راه بود آن هم با موتر، اما او ميگفت نزديك دفتر امنيت نداري.
در تمام قريه هاي اطراف ، من و صديقه دو زني بوديم كه صورتمان ديده ميشد. تمام زنان بالاي سيزده و زير شصت سال چادري ميپوشيدند كه صورتشان ديده نشود. يك روز غلام پسر كلان كاكا رجب مرا گفته بود نام خدا چه خوب دوست روي است و من فكر كرده بودم خيلي حرف خوبي زده و خنديده بودم بعدن شوهر صديقه به زنش گفته بود به سوده بگو زياد نخندد. آدم بايد اين ملك را گشته باشد كه از رويه ي حرف آدم ها به درونش نفوذ كند. من نديده بودم و با حرف هاي خنده دار همكاران مرتب ميخنديدم . ميگفتم دلم براي بچه هاي باميان تنگ شده. آن وقت آنها ميگفتند براي كدام بچه ها؟ من ميگفتم شما نميشناسيد. نميدانستم اينجا بچه يعني پسر و مرد جوان و اگر دختري بگويد دلش براي بچه ها تنگ شده يعني براي چيز خاصي در بچه ها دلش تنگ شده. و اختر خيال ميكرد ميتواند روز جمعه با لندكروزر دفتر بيايد دنبالم و از تمام قريه بپرسد خانه ي سوده دختري كه روي لوچ ميگردد و همراه برادرش زندگي ميكند كجاست؟ آن جمعه من متوجه امدنش نشدم و چون در حويلي كوچك پشت سر لباس ميشستم صداي در زدن و هارن كردنش را نشنيده بودم. اگر متوجه ميشدم احتمالن با او ميرفتم دفتر. چون خيال ميكردم لابد وقتي رييس خودش امده بايد بروم و اگر نروم اخراجم ميكند. شب ها وقت چاي خوردن من براي صديقه و شوهرش تعريف ميكردم حرف هاي همكارهاي دفتر را. شوهر صديقه ميگقت اينها زن نديده اند. وقتي يك مرد پشتون بيست و چند ساله شش ماه به شش ماه نميتواند برود خانه اش بايد ازش ترسيد. بعد صديقه توضيح ميداد چطوري خودم را حفظ كنم چه بگويم چطور جوابشان را بدهم. نخندم. هيچ وقت در هيچ جايي تنها نباشم. صديقه ميگقت سعي كن دفتر تشناب نروي. مخصوصن كه تشناب دفتر دروازه نداشت و يك كيسه گوني پرده اش بود. ميگفت هيچ وقت نرو حتي اگر برادرت نگهباني بدهد.
صديقه يك چادر كلان روي روسريش ميپوشيد و مانتواش تا قوزك پايش بود. من هم روي روسري ام چادر كلان ميپوشيدم و حتي داخل دفتر پشت ميز هم ميپوشيدمش صديقه خيلي ميدانست چون در افغانستان كلان شده بود جوان شده بود و عروس شده بود.
اختر انگشتر طلاي خيلي بزرگي داشت يك روز گفت: سوده بيا اين انگشتر مال تو. گفتم تشكر از لطف تان من نميخواهم. گفت نه بگيرش مال تو و بعد حرف هاي ديگري زد كه ترسيدم. شب براي صديقه قصه كردم كه رييسمان چه گفته است و صديقه گفت ديگر نمان و با من برگرد باميان. صديقه داشت برميگشت با شوهرش. قراردادش تمام شده بود. ساكم را بستم و برگشتم.
سالهاي بعد بزرگ تر بودم و بيشتر محيط را شناخته بودم. وقت امتحان ورودي براي كار سعي ميكردم قبل از اينكه آخرين نفر باشم از سالن خارج شوم و برگه ام را تحويل بدهم. يك بار يادم است آخرين نفر بودم كسي كه مراقب بود و سوال ها را توضيح ميداد بعد از خروج همه برگه ام را تحويل نميگرفت. برگه اي را روبرويم گرفته بود و ميگفت از روي اين جواب هايت را چك كن. گفتم تشكر فكر نميكنم احتياجي باشد. جلوي دروازه را گرفت و در را قفل كرد. پشت دروازه سالن بود و همهمه ي كارمندها را ميشنيدم كه وقت چاي خوردنشان بود. دلم حمع شد و بلند گفتم لطفن اجازه بدين كه بيرون شوم. پشتش را به در زده بود و نميدانستم ميخواهد چه كار كند. دست بردم و خيلي سريع دستگيره را چند بار محكم تكان دادم. در را باز كرد. آمدم بيرون.

Advertisements

براي شنيده نشدن

كاكا با سيني اش آمده تا پياله هاي اتاق رييس را جمع كند. ميگويم رييس رفت كاكا! ميگويد: كي؟ رييس كه هست نيست؟ باز ميگويم كاكا رييس رفت بيرون. يك لحظه سرش را مي اندازد پايين : خو، درش شايد باز باشه. ميگويم خوب امتحان كن. دستگيره را تكان ميدهد و مطمين ميشود نيست، راهش را ميكشد و ميرود.
يكي ميايد ميپرسد چند تا فايل كه روي ميز بغلي گذاشته بودم نديدي؟ ميگويم نه نديدم باز ميپرسد همان پوش سرخ. همان كه چند تا گزارش عكس دار داخلش بود. ميگويم نياوردي اينجا وگرنه ميديدم. با خودش فكر ميكند بعد ميگويد: يك بار ديگر دور و برت را بگرد، رويش تاپه ي دفتر بود خيلي كلان، روي فايلش… همين طورادامه ميدهد كه بهش نگاه ميكنم: نه نديدم اگر ديدمش خبرت ميكنم. بلند ميشود ميرود پي كارش.
يكي از سالن جلسه با عجله سرش را مياورد بيرون: ميشه همين ورق ها را كاپي بگيري؟ با عجله كاغد ها را به من ميدهد و سرش را ميبرد داخل اتاق.
دارم كاپي مي كنم اوراق را كه جلسه خلاص ميشود. با عجله ورق ها را از من ميگيرد: تشكر تشكر. ميگويم هنوز كامل نشده، اين چند تا ورق هنوز مانده. ميگويد باشه باشه. ورق ها را مرتب ميكنم . اصل برگه ها را ميدهد دست هماني كه از بيرون آمده بود و باهاش جلسه داشتند. مرد از پله ها ميرود پايين. همكار ميايد جلو: ميشه بقيه ي كاپي ها را بگيرم. ميگويم: همش همين بود گفتم اين كامل نيست. چند ورق مانده اما شما گفتين اشكالي نداره. ميگه من گفتم؟ ميگويم بله. تعجب ميكند سر بي مويش را ميخاراند. دستش را خيلي كلاسيك و تكراري به كمرش ميگيرد و ميگويد: من گفتم اشكالي نداره؟ ورق ها را دادم برد. حالا چه كار كنم؟
رد ميشوم از كنارش و راهم را ميكشم و ميروم.

دم غروب، كوته سنگي صحراي محشر است!

ما سه نفر بوديم كه با هم ميامديم دفتر. من و ساغر و دوست هميشگي. همكار ديگري هم داشتيم كه چوكي جلو كنار دست راننده مينشست. وقتي دوست هميشگي بورسيه پيدا كرد براي يكي از كشور هاي خارجي و رفت. راننده اول كمي درباره ي گراني و خرج هاي بالاي زندگي صحبت كرد و كرايه را بالا برد. ما هم قبول كرديم چون اين مسير موتر سر راست ندارد و بايد مقداري از راه را پياده آمد و سوارشدن در آن موتر هاي وحشتناك و شلوغ و آهسته ي عمومي آن هم براي دو تا مسير دور و دراز هر روزه كار شاقي است. بعد از مدتي ساغر هم تصميم گرفت ايران برود پيش مادرش. تا درست شدن كارهاي شوهرش براي رفتن به استراليا، ترجيح ميداداين مدت را پيش مادر و برادرهايش باشد و از آنجا برود استراليا و خوب حق هم داشت . وقتي ساغر رفت يك روز باز هم راننده درباره ي گراني و شرايط امنيتي نا مساعدو اوضاع نا معلوم مملكت صحبت كرد و طبعن بعد از آن كرايه را بالاتر برد. و من و آن همكار جلويي قبول كرديم. به همان دلايل كه گفتم. تا اينكه سر اين ماه اداره تصميم گرفت ديگر با همكار جلويي و چند تاي ديگر از همكارهاي دفتر قرارداد نبندد و رخصتشان كند. و حالا من مانده ام تنها. راننده چند روز پيش درباره ي گراني و مخارج بالاي زندگي و خرج دوا و درمان مادر پيرش صحبت كرد كه پيرزن بايد هر روز ميوه و چند جور غذاي خاص بخورد چون چند تا مريضي را با هم دارد. برايم مسجل شده بود كه قصدش بالابردن كرايه است و منتظر بودم براي پيشنهادش. راننده ميخواست كه من نصف كرايه ي كارمند جلويي را بدهم و آن يعني يك عالمه و نزديك به هفتصد و پنجاه تا بيشتر از آنچه الان ميدهم. آن هم در ظرف دو سه ماه كه تازه كرايه را بالا برده بود. تصميم گرفتم ديگر با موتر نيايم. بالاخره با خودم كنار آمدم كه با موترهاي عمومي بيايم و مثل آن همه آدمي كه سوار آن موترها ميشوند بيايم دفتر. بعضي وقت ها با خودم فكر ميكنم كه راننده يك كمي حريص است و دارد از سكوت و سادگي من سو استفاده ميكند. چون خودش راننده ي اداره ي خودمان است و بالاخره چه مرا با خود بياورد يا نياورد با موترش ميايد دفتر و براي خاطر كرايه اي كه از من ميگيرد موترش را بيرون نمي آورد اما درست مثل يك راننده اي كه آدم از بيرون كرايه ميكند با آدم طي ميكند اما بعد به خودم ميگويم خوب حق دارد موتر است و لابد خرج دارد همين قدر. آن روز كه گفتم من از هفته ي آينده نميآيم و اين پولي كه ميدهم خيلي زياد است خيال كرد من خيلي عصباني ام و دارم دعوا ميكنم. يك جوري گفت خوب هر جور خودت راحتي يعني تو كه به صلاح خودت نميفهمي برو با همان موتر هاي قراضه ي لايني. بعد كمي فكر كرد و گفت حالا اين هفته را بيا كه ببينيم اين انتخابات چه ميشود. كمي اوضاع آرام شود. بالاخره تو هم زني و ما هم غيرت داريم و از اين حرف ها. دارم فكر ميكنم از هفته ي بعد بايد بيايم و خودم را بيندازم ميان مردم، كيفم را سفت بچسبم و به زور خودم را جا بدهم در تاكسي هاي كوته سنگي كه از سر زيرزميني ميروند و از كوته سنگي با موتر ديگري بروم به سمت برچي. هنوز نميدانم چطور از دفتر بايد رفت سر زيرزميني. كمي استرس دارم.

با مافوق به از اين باش كه با خلق جهاني!

تمام وسايل دور و برش را جمع ميكند. چند ورق كاغذ را با غيظ پاره ميكند و ميچپاند در سطل آشغال. عكس هايي را كه چسبانده به ديوار پشت سرش، روي كمد و اين طرف آن طرف ميكند و تمامشان را پاره پاره ميكند. مرتب آه ميكشد يك جوري كه انگار گفته اند همين حالا جمع كن و برو! من ميدانم چه شده اما طوري رفتار ميكنم انگار نميدانم. وقتي از اتاق رييس آمد بيرون بعد از نيم ساعت حرف زدن با اينكه ميدانستم قضيه چيست با خنده پرسيدم چه طولاني! چي گفت؟ حتمن باز اين بچه ي تازه آمده شكايت و خبر برده پيش رييس. منتطر نماندم تاييد كند، زود گفتم اصلن اين بچه سر بدي را با تو گرفته نسبت به تو حساس شده. در دلم ميگفتم كاش بگويد ها همين بود و از من پنهان كند من نميتوانستم آن لحظه واكنشي از خودم نشان دهم كه مناسب آن همه خشم و اندوهش باشد. او هم تاييد كرد گفت ها همين بود و باز سرش را پايين كردو آه كشيد و من هم خودم را بي خبر و خوش گرفته بودم و انگار نه انگار هي دم گوشم آه ميكشد. گوشكي زدم و يك آهنگ شاد براي خودم گذاشتم تا آن حس بد گناه و بدجنسي كه بدجور دلم را چنگ ميزد از خود دور كنم. گرچه تقصير من نبود و من كاري نكرده بودم و هميشه ميخواستم همكار و حامي باشم و محيط كارمان از خبر كشي و دل چركيني و اين گب ها دور باشد. هر چه آهنگ را بالا ميكردم باز صداي آه كشيدن هايش به گوشم ميامد و هر چه سرم را فرو ميكردم در مانيتور خودم انگار از گوشه ي چشم ميديدمش و واضح تر از هر روز تمام كارهايش ديده ميشد. بي وقفه مينوشتم و حرف هم نميزدم و بد جور سرم را گرم كرده بودم به كار خودم كه ناگهاني حرفي نزند مثلن نخواهد درد دل كند يا بخواهد واقعيت را بگويد من هم بلد نيستم آن لحظه بازيگري كنم و طوري وانمود كنم كه همين حالا خبر شده ام و چشم هايم گرد شوند و بپرسم آخر چرا؟ اينها چطور آدمهايي هستند مثلن.
تقصير خودش هم بود نبايد با مافوق اينقدر بي خيالانه طي ميكرد. نبايد جواب سر بالا ميداد، اصلن بعد از عروسيش هوايي شد اين بچه. يك روز ميامد يك روز نميآمد.

من كاري نكرده بودم، هيچ وقت خبرش را نبرده بودم و شكايتي ازش نكرده بودم، من كاري به كارش نداشتم و اين رنجم ميدهد. من ميديدم كه همكار اشتباه ميكند و تكرارشان ميكند اما نميگفتم فلاني برايت بد تمام ميشودها. برايم مهم نبود كه بايد ميبود و اين نكته ي غم انگيز داستان است.

براي رفته دلتنگم يا خودم؟

همكار عشوه ناكم امروز رفت آمريكا. آمد و خداحافظي كرد و گفت با اينكه رسمن استعفا نداده اما شايد برنگردد و معلوم نيست چند ماهه گرين كارت ميدهند برايش . گفت اوضاع انتخابات معلوم نيست و شايد اصلن نيارزد كه برگردد سر كارش. يك جورهايي كلن خداحافظي كرد و رفت. با هم صميمي نبوديم. او دختري بود كه در اسلام آباد پاكستان كلان شده بود و دانشگاه آمريكايي كابل درس خوانده بود و اصلن بلد نبود فارسي بنويسد و بخواند فقط ميتوانست به فارسي حرف بزند. من ايران بزرگ شده ام و دانشگاه بين المللي امام خميني ادبيات فارسي خوانده ام و انگليسي حرف زدنم در حد بند نماندن در كارم است كه گاهي در آن هم ميمانم. با هم خيلي رفيق نبوديم و به ندرت پيش مي آمد كه حرفمان از سلام و احوالپرسي فراتر برود، اما وقت خداحافظي دلم گرفت. وقتي گفت شايد ديگر برنگردد و اوضاع را ديده تصميم خواهد گرفت. اينكه گناه بخشي كرد و رفت. احساس كردم دلم برايش تنگ خواهد شد.
ساغر رفته است ايران و اين همكارم هم رفت پيش شوهرش آمريكا و من مانده ام و معلوم نيست تا كي خواهم بود اينجا.
هميشه آني كه ميرود اينقدر تازگي هاي زيادي است كه ببيند و درگير ماجراي رفتن است كه كمتر دلش تنگ ميشود و آني كه ميماند جاي خالي رفته را احساس ميكند و دلش تنگ ميشود و همه چيز هي تكرار ميشوند و يكي نيست.

كاكا داوود از همه تشكر ميكند

كاكا داوود از صبح سه بار آمده سر ميزم و متن حرف هايي را كه ميخواهد بزند عوض كرده. قرار است امروز به پاس خدمت طولاني اش در چاي خانه ي دفتر تقدير نامه بگيرد و من بايد وقتي كاكا حرف ميزند به انگليسي بازگو كنم كه خارجي ها بفهمند، پيرمرديك نكته را ده بار تكرار ميكند و منتظر است كه من همه اش را بنويسم. ميپرسد از همه تك تك تشكر كنم و نامشان را بگيرم؟ ميگويم لازم نيست كاكا فقط نام رييس و معاون را بگير و بقيه را جمعي بگو. ميگويد نه. بنويس از بخش مالي تشكر ويژه ميكنم. بعد خودش توضيح ميدهد كه چون ما نظافت چي ها زير نظر بخش مالي هستيم. ميگويم كاكا شما زير نطر بخش اداري هستيد. ميگويد نه بنويس مالي.
دستش را گذاشته روي كاغذ و تكه تكه هي يادش ميايد كه چه ميخواهد بگويد. تشكر از همگي. تشكر از تقديرنامه كه به من داديد…. تشكر از رييس.. تشكر از خانم هاي كارمند… تشكر… تشكر ميگويم تشكر را نوشتم از همگي بخش ها. خوب ديگر چه ميخواهيد بگوييد؟
ميگويد ديگر حرفي ندارم فقط همين موضوع را يادداشت كن خلاص. تشكر از رييس كه مرا لايق تقدير ديدند. تشكر از…
ميگويم درست است كاكا. اگر گپ ديگري يادت آمد كه ميخواستي بگويي بيا كه من يادداشت كنم. دستش هنوز مانده روي كاغذ. چند ثانيه فكر ميكند بعد دستش را برميدارد. ميگويد درست است خوارك. نه ديگه همي صحيح است. ديگه گپا ره خودشان ميفامند. مه از عمر شما كده زياد اينجا كار كديم.
«از سال 1971 او وقت نگهبان بودم دم دروازه. او سالا امنيت بود يادش به خير چه سالايي بود. جوان بودم. ميفامي هنوز داوود خان سر تخت نشيشته بود. بعد كشته شد، بعد انقلاب شد، مجاهدين آمد، طالب آمد. حكوت كرزي شد. مه همين جا بودم. »
پيرمرد از من هم تشكر ميكند از ميز دور ميشود تا نيم ساعت بعد دوباره چيزي يادش بيايد و برگردد و تعداد تشكرهايش را اضافه كند.

فكر ميكنيد تا كي كشش بدهند؟

نشسته ام و اخبار ميخوانم. حرفم نمي آيد و صبح هم كه همكارآمد فهميدم ميخواهد چيزي بپرسد. خودم را خيلي بي تفاوت نشان دادم  كه  چيزي نپرسد،  ميدانستم چه ميخواهد بپرسد از اصواتي كه از خودش در مي آورد و آه هاي كوتاهي كه ميكشيد و نفس هايي كه انگارآماده اش ميكردند چيزي بگويد و نميگفت،  فهميدم. حوصله نداشتم  جواب بدهم. بعد از عروسي اش هر از گاهي  بدون رخصتي و اطلاع قبلي  نمي آمد و بهانه اي جور ميكرد و به من ميگفت بهشان خبر بده دو باري هم گفت اگر چيزي نپرسيدند تو هم چيزي نگو . البته الان دقيق يادم نيست هر دو بار همين را گفت يا فقط بك بارش را. . بار ديگر را خودم مثلن در نهايت دوستي و همكاري خبر نداده بودم به رييس. اما مطمينم آن موقع احساسم اين بود كه همكار  نگفته  بروم خبر بدهم و  نكند  ناراحت شود وقتي بيايد و ببيند من خبر داده ام و مجبور است رخصتي بگيرد. حالا  خيلي  مسخره و بيخود درگير موضوعي هستم كه هيچ ربطي به من ندارد و پرس و جو ميشوم و گزارش ورود و خروج همكار است كه نشانم داده ميشود و اينكه چرا خبر نداده ام. همكار هم در نهايت پر رويي طوري وانمود ميكند كه خبر داده بوده و از من خواسته بوده فرم رخصتي اش را پر كنم ولي من يادم رفته و تقصير من است. ديروز خواسته شدم به دفتر همان مافوق كم سن نديد بديد كه قبلن  برايتان گفته بودم در پست ديگر. رفته از همه جا تحقيق كرده مدرك جمع كرده، از همه پرسيده و حالا از من هم ميپرسد.  ديروز احساس جاسوس بودن بهم دست داد يك لحظه ، بعد به خودم گفتم به من چه؟ مگر من رخصت بي اجازه گرفته ام؟ كيف و عشقبازي  اول ازدواج را همكار فرموده و صبح ديده  دير شده حال ندارد دفتر بيايد بهانه جور كرده نيامده من بايد جوش و حرص بخورم كه چه خواهد شد مبادا ضايع شوم.  خوب الان يك كم احساس بد جنسي هم كردم. بالاخره من هم خيلي رخصتي بدون اطلاع قبلي گرفته ام . آن وقت ها كه بچه كوچك تر بود و هي براي مريضي و تب و بردن به دكتر و اينها رخصت ميگرفتم.  آن  وقت ها اين مافوق مو را از ماست بيرون بكش نبود. يكي ديگر بود يك خانم ريزه مثل خودم همسن خودم.  كاري به كارم نداشت. قبلش هم يكي ديگر بود كه خيلي سهل گير بود در اين چيزها و البته آدم هاي حرف زني بودند يعني بعدش فورن خودشان ميپرسيدند فلاني فرمه ات  را آوردي امضا كنم؟ و كارمند اگر وسوسه هم ميشد يواشكي در برود و رخصتي نگيرد مجبور ميشد فرمش را بياورد و يك روز را از آن پانزده روز طلايي رخصتي سالانه كم كند.

همكار پرسيد چي بهت گفتن ديروز. بهش گفتم – با بي ميلي – و فوري سكوت كردم. خودش واقف است كه دو روز را رفته بدون اينكه فرمش را پر كند اما الان به روي خودش نمي آورد به من ميگويد گزارش دم دروازه اشتباه است من بوده ام آن دو روز الكي ورود و خروجم را ثبت نكرده اند نوشته اند نيامده. معاون رييس هم اشتباه ميكند كه گفته دو روز  ديده كه من نبوده ام و خبر هم نداده بودم.

ناراحتم. به خاطر كار مسخره اي كه كرده ام به خاطر اينكه مثلن خواسته ام دوستي ام را به همكار نشان بدهم و نگفته ام.

همكار ازآن روز خيلي منظم شده سر وقت مي آيد  سر وقت كارش را انجام مدهد. همه ي تلفن هايش را جواب ميدهد و نامه هايي كه ميرسند فوري ميرود  طبقه  ي پايين و از پذيرش دريافت ميكند. خيلي مودب با همه برخورد ميكند مخصوصن با همين مافوق نديد بديد كه قبلن آدم حسابش نميكرد و در حالت لميده روي چوكي اش  جوابش را ميداد. حالا براي هر چيز زنگ ميزند و كسب اجازه ميكند. يك كمي دلم هم ميسوزد خيلي مغرور بود.

ساغر دارد ميرود آن وقت من تمام روز را تنهايي بايد طي كنم. حرف زدنم نميامد وگرنه معلوم نبود چقدر مينوشتم.