تكه های سربی خاموش

يك كلاسي شركت كرده ام كه اصول تجارت را به زنان تجارت پيشه ياد ميدهد.  آخرش نصف اعضاي كلاس را ميبرند آمريكا ده روزه که دو روزش كلاس است و بعدش با يكي از زنان تاجر آمريكايي  از تجارت هاي كوچك  زنان آمريكايي  ديدن ميكنند. به اين اميد كه من هم جزو آن پانزده نفر باشم و بروم و ويزاي پر ارزش آمريكا بخورد به پاسپورت كم ارزش افغاني ام ، شركت كرده ام. به اواخر برنامه رسيده ايم بعضي ها خيلي مشتاق اند و معلوم است كه دارند با علاقه به تجارت شان ميپردازند. كودكستان دارند، مكتب خصوصي، آرايشگاه، توليد و فروش صنايع دستي، طراحي جواهرات، توزيع اينترنت، خياطي و … بعضي ها هم مثل من تجارتشان آنقدر برايشان مهم نيست كسان ديگري كار ميكنند و آمده اند كه مثل من آخرش ويزا بگيرند و بروند يك بار آن طرف دنيا. شاگردها  اول صنف و وقفه ي چاي درباره ي خودمان حرف ميزنيم درباره ي بي برقي و مشكلاتش و درباره ي حمام هاي نمره ي زنانه و اينكه كجاها هستند و كيفيت و پاكيشان در چه حد است و بي برقي و در نتيجه بي آبي. درباره ي بچه هايمان و شوهرهايمان.   بعضي ها عكس هايشان را به هم نشان ميدهند و حالا كه برق بالكل قطع شده تا جنراتور روشن ميشود خانم ها گوشي به دست منتظرند تا خانه هاي خالي سه ساكته( سه راه برق ) را اشغال كنند و موبايل هاي خاليشان را چارج كنند.

گاهي با علاقه به درس  گوش ميكنم و سعي ميكنم در خودم دوست داشتن تجارت را بيدار كنم اما خيلي زود خسته ميشوم چون در واقع هيچ علاقه ي خفته اي وجود ندارد كه بيدار شود و از خودم خجالت ميكشم كه هيچ علاقه اي ندارم و آمده ام و طمعكارانه منتظر آخرش هستم. واقعن خسته كننده است.

من در طول زندگيم در ده ها كلاس خسته كننده كه دوستشان نداشته ام شركت كرده ام. كلاس خياطي نازك دوزي و ضخيم دوزي و حتي لباس زير زنانه . كلاس آرايشگري، دوره هاي تربيت معلم كودكان و بزرگسالان براي مهاجرين افغاني، و كلاس هاي خوشايند و ناخوشايندي كه بيشترشان را به خاطر مادرم ميرفتم چون اصرار داشت كه غير از درس خواندن بايد هنر هم ياد بگيرم. از ميان تمام اينها خيلي دوست داشتم كلاس طراحي شركت كنم، نقاشي ام بد نبود و ميخواستم اصولي چيزي ياد بگيرم اما هيچ وقت نشد چون آن وقت كه من كودك و نوجوان بودم و آن  جايي كه ما بوديم،  محيط اطرافمان  طوري بود كه اين هنر در مقابل هنرهاي پولسازي مثل خياطي و آرايشگري و قالين بافي كار لوس و عبثي به چشم ميامد. و اين از تصور همه خارج بود كه من لوس باشم مخصوصن پدرم كه هرگز دلش نميخواست تنها دخترش و اولاد بزرگش لوس باشد و چيزهايي دوست داشته باشد كه معمول است بين بقيه ي دخترها. مثلن پدرم خواندن كتاب هاي كودكانه را خيلي بيهوده ميدانست و معتقد بود براي يك دختر مهاجر افغاني كه دارد با سختي زندگي ميكند و پدرش با مشقت از دل سنگ پول در مي آورد خريدن يا وقت گذاشتن روي كتاب هاي مصور كودكانه بي ارزش است. يادم ميايد نصيحتم ميكرد كه مرتضي مطهري بخوانم يا شريعتي يا اگر خوشم نميآيد كتاب هاي تاريخ افغانستان. من علاقه اي نداشتم به هيچ كدامشان گرچه داستان راستان را خواندم و ساده و جالب بود.

آن روزها در هر كلاسي كه مجاني بود يا پولي بود ولي قرار بود در آينده پولساز شود شركت ميكردم و برايم مهم نبود دوستش دارم يا نه به قول معروف جواني بود و خستگي روحي و جسميش قابل تحمل بود تا امروز كه واقعن وا داده ام و دلم ميخواهد همه ي آن چيزهايي را كه مثل تكه هاي سرب از خودم آويزان  كرده ام و دوستشان ندارم رها كنم. حتي رشته اي را كه در ماستري دارم ميخوانم با اينكه چيز زيادي ازش نمانده. حتي همين كلاس را كه قرار است تا نيمه ي مارچ  تمام بشود اما بايد صورت هاي مالي مختلف و دقيقي را ارايه بدهم تا انتخاب شوم و هيچ حوصله اي براي اين كار نمانده و هر  روز چند دقيقه به اسلايد هاي مربوط  به بخش مالي خيره ميشوم و ميبندمشان  تا فردا.

كاملن به اين باور رسيده ام كه اگر در كودكي كاري نكرده باشي كه ميخواستي اش، اگر آرزوي بزرگ برآورده نشده اي در دلت مانده باشد، اگر مجبور به تظاهر فهميدن بيشتر از سنت ، به قوي بودن بيشتر از تحملت شده باشي، وقتي زن سي و چند ساله اي شدي سخت مجبور به برگشت خواهي شد براي جبران. سخت احساس ضعف خواهي كرد و سخت دلت ميخواهد همه ي آن چيزهاي سربي خاموش را بي آنكه دليلي براي آن داشته باشي رها كني.

 

پي نوشت: اين نوشته مال حدود يك ماه پبش  است كه پايه هاي برق كابل به دست طالبان تخريب شده بودند و برق كابل قظع شده بود.

Advertisements

من، بابا لنگ دراز و دعاي كميل!

در رستوران ديدمش. مهماني دعوت بوديم به مناسبت عروسي يكي از دوستانم. اول نميدانستم كه آنجاست. بعد از سلام و احوالپرسي رفتم كنار عروس و خودم را با بخاري گازي كوچك كنار پايش گرم كردم. با چند تا از رفقا سلام و احوالپرسي گرم و پر سر و صدايي كردم. دستهايم يخ كرده بود و نشستم با عروس به حرف زدن تا دستهايم گرم بيايند و بعد داماد آمد و تبريك گفتم و ادامه ي حرفمان از عروسي اش و آرايشگاهش و خوشكليش و لباسش. داشتم تعريف ميكردم از عروس كه دوست ديگرم آمد و گفت فلاني آمده اگر ميخواهي برو يك سلام و عليكي بكن گفتم راست ميگي؟ فلاني؟ باشه ميرم. مطمين نبودم آني كه دوستم ميگويد هماني است كه من فهميده ام يا يكي ديگر است. چون يك عالمه آدم است كه همه خيال ميكنند من ميشناسم اما از بس من هيچ جا نميروم و آنقدر با ديگران ارتباط و برو وبيا ندارم نميشناسمشان. مهماني كوچك بود و پر از آشنا رفتم با يكي ديگر كه هم آشنا بود هم فاميل سلام و عليك كردم و چند دقيقه كنارش نشستم كه او هم گفت فلاني آمده ديديش آن گوشه نشسته. آخرين ميز. و ميخواست خيلي نامحسوس نشانم بدهد گفتم آره آره ديدمش. ميرم پيشش اوكي.
نمخواستم فلاني را ببينم و خيلي عجيب همه مدام يادآوري ميكردند كه فلاني آمده و برو سلام و عليك كن، شايد چون دوست مادرم بود همه فكر ميكردند احتمالن من به نمايندگي از مادرم بايد با او حرف بزنم و حال و احوال جويا شوم. مامانم قبلن خيلي باهاش دوست بود اما تازگي ها ميانه شان شكراب شده بود و مامان چند بار گفت كه فلاني، فلان و بهمان است و واي به حال آن شوهر بيچاره اش و من گفتم رابطه ي زن و شوهري آنها به ما ربطي ندارد و شايد هم خيلي خوب و خوش و خرمند و دليلي ندارد كه ما دلمان به حال شوهرش بسوزد يا زنش و مادرم كمي ناراحت شده بود از اين حرف.
دوستهاي ديگرم آمدند كه با هم صميمي تر هستيم و رفتيم نشستيم يك گوشه. آخرين ميز از اين طرف رستوران يعني دورترين نقطه به فلاني كه درست در گوشه ي مخالف ما آن گوشه ي ديگر رستوران نشسته بود. احساس كردم نميخواهد ديده شود، خودش را پشت بقيه طوري نگه داشته بود كه نبينمش و احساس كردم كه خودم هم نميتوانم ببينمش آمادگيش را نداشتم جداي از اينكه رابطه اش با مادرم خوب نبود فكر كردم خودم هم نميخواهم و بهتر است كه همين جا بنشينم و وقتم را با دوستاني كه خيلي وقت است نديده ام شان بگذرانم.
مادرم زن اجتماعي و اهل رفت و آمد دوستي و فاميلي و پيدا كردن آشنا و آدم هايي است كه ممكن است حداقل شباهت ممكن را داشته باشند به خودش. براي همين مسلمن با آدم هاي زيادي خوب نيست و با آدم هاي خيلي زيادي خوب است چون تعداد آدم هايي كه ميشناسد خيلي زياد است. بر خلاف من كه آدم هاي كمي را ميشناسم و ارتباط دارم و تعداد آنهايي كه باهاشان مشكل دارم و يا آنهايي كه خيلي با هم رفيقيم خيلي خيلي كمتر از مادرم است. اما به هر حال خيلي وقت است كه من از ارتباطات وسيع مادرم متاثر ميشوم در گذشته بيشتر حالا كمتر. وقتي سنم كم بود و نوجوان بودم شخصيتم يك جورهايي انگار چسبيده به مادرم بود به خاطر او با آدم هايي كه او باهاشان خوب نبود سلام و عليك نميكردم با خاطر او با عده اي رفت و آدم و بگو بخند داشتم و خوب بسياري اوقات خوشايند نبود چون من به آدم هايي كه مادرم عاشقشان بود علاقه اي نداشتم. نه آدم هاي سال هاي آرمان گرايي اش كه همگي آرمان گرا و دو آتشه بودند نه آدم هاي هنرمندي كه خياط و آرايشگر و گلدوز بودند و نه آنهايي كه بازاري و اهل تجارت بودند. دوست هاي مادرم معمولن زن هاي خانه داري بودند كه ناگهان وارد اين برنامه ها شده بودند. و البته برنامه هاي مشتركي هم داشتند مثل دعاي توسل هر سه شنبه و دعاي كميل روزهاي جمعه كه جمعه هايش متاسفانه مصادف با كارتون محبوبم بابا لنگ دراز بود و من آن ساعت با هزار جور ترفند ميخواستم خانه بنشينم و كارتون را ببينم اما مادرم به بهانه ي اجتماعي شدن و آرمان هاي شهدا مرا ميبرد دعاي كميل و بعد از دعا يك عالمه حرف بود كه در تمامشان بايد حضور ميداشتم. كم كم كه بزرگ تر شدم نميرفتم. اصرار هاي او هم كمتر ميشد اما الان هم ميگويد كه وقتي شما ها كارتان جور شد كارهاي اجتماعي و فرهنگي زيادي است كه دوست دارم شركت كنيد. مطمين نيستم كه تقاضاي مادرم براي بردن من قبول شود براي همين ميگويم خوب بگذار ببينيم چه ميشه. اما واقعن فكر نميكنم بتوانم اين كار را بكنم در صورت رفتن. يا هر روز با خانم هايي كه بچه هايشان همسن منست درباره ي بودجه و برنامه يا راهپيمايي مسالمت آميز به دلايل مختلف حرف بزنم و ايده هاي خيلي ابتدايي و ساده شان را كه معمولن در حد يك جرقه ي گذراي ذهني است ، تبديل به يك پروژه ي درست و حسابي كنم.

آن شب مهماني با دوست مادرم سلام و عليك نكردم، يك لحظه فكر كردم بايد اين كار را بكنم چون من نميخواهم تحت تاثير تحولات رابطه اي مادرم باشم با آشناها و دوستانش و بعد گفتم حتي همان سلام و عليك خلاف ميلم گرچه در ظاهر نشان ميداد من تحت تاثير نيستم اما چون خلاف ميل خودم بود باز هم زوركي و ناخوشايند بود.

يادداشت هاي يك متولد سال سگ منزوي

رييسم يكي است مثل خودم همين رييس اصلي خودم نه آن مافوق سرزنده ي جوان. براي همين با هم خيلي حرف نميزنيم خارج از حيطه ي كاري. گاهي دلمان ميخواهد دو كلمه حرف بزنيم اما چون دو تا موجود خيلي كم حرف و منزوي هستيم قيدش را ميزنيم. نه اينكه بيايد به من بگويد فلاني من خيلي وقت ها قيد حرف زدن را ميزنم. آدم هاي درون گرا زياد حرف نميزنند من همين طوري از حركات و سكناتش ميفهمم شايد هم اصلن حال ندارد با من حرف بزند يا لزومي نميبيند و من به عنوان يك كارمند دون پايه و معمولي ميخواهم با رييسم همذات پنداري كنم و فرض كنم كه ما دو تا خيلي شبيه هم هستيم. آن يكي رييس قبلي كه ماموريتش تمام شد موجود برون گرايي بود خيلي وقتها ميشد از خودش از همسرش و پسرهايش حرف بزند از علايقي كه داشت، كتاب هايي كه ميخواند و… اما از اين رييس هيچ نميدانم چز همان چند خطي كه در بيوگرافي اش خوانده ام. اينكه دو تا بچه دارد و كجاها درس خوانده و كار كرده. خبر ندارم كه وقت هاي رخصتي چه ميكند. كجاهاي دنيا را گشته. از غذاهاي افغاني چي را از همه بيشتر دوست دارد يا اصلن دوست ندارد. او هم متقابلن از من چيزي نميداند. چون من هم نميتوانم همين طوري براي يكي تعريف كنم چه ميكنم و كه را دارم و چي دوست دارم و از اين چيزها ، وظيفه اش را انجام ميدهد اگر لازم باشد مهماني برگزار ميكند براي ارگان ها و موسسات ديگر وگرنه هيچ احساس نميكند كه خوب همين طوري يك دور همي تفنني را راه بيندازد در اين كابل حبس و بي تفريح.
آن يكي رييسم كه حالا منتقل شده به ونكوور موجود به اصطلاح باحالي بود خيلي دوست داشت آدم هاي جديد را ببيند و حرف بزند و براي همين هر از گاهي مهماني و پارتي برگزار ميكرد. چون اين خارجي ها اجازه ندارند در سطح شهر بگردند به خاطر مسايل امنيتي و تمام مدت در يك محوطه ي بسته كه هم دفتر كارشان است و هم آپارتمان هايشان زندگي ميكنند. اگر ميتوانست سفري جور ميكرد و ميرفت شهرهاي ديگر يادم است اولين سفري كه داشت باميان بود و آن هم وسط زمستان كه هوا بي نهايت سرد است آنجا. در حالت عادي زير صفر است و خيلي روزها شانزده تا بيست درجه زير صفر ميشود، وسط آن زمهرير مرد پنجاه و چند ساله اصرار ميكند كه حتمن بايد هر طور كه شده برود بودا را از نزديك ببيند و از كوه بالا شود تا مغاره هاي محل عبادت راهبان بودايي را از نزديك ببيند. مطمينم كه اگر اين رييس منزوي ام مي بود ميگفت خوب فكر ميكنم بهتر باشد همين كارهاي لازم و ضروري را انجام بدهم و بروم كنار بخاري توي هتل بنشينم تا فردا صبح كه طياره بپرد به سوي كابل.
به شوهر ميگويم من از اين مدل آدم هايم از اينهايي كه اگر تنها شوند هيچ كاري بلد نيستند در راه رفع دلتنگي شان بكنند از اينهايي كه بلد نيستند خودشان را سرگرم كنند، دوست پيدا كنند . يعني يا بايد كار باشد و مصروفيت يا آدم هاي برون گرا و شاد كه مرا با خودشان بكشند و ببرند.
اين دو تا آدمي كه قصه شان را نوشته ام دو تا مرد پنجاه و چند ساله اند. يكي شاد و خوشحال كه از سنش جوان تر ديده ميشود و وقت هاي بيكاريش ورزش ميكند و كشاورزي . آن يكي شانه هاي خميده اي دارد كه البته با مهرباني و لبخند هميشگي اش باز هم گرفته به نظر ميرسد و به قول كمك آشپز فقط وقتي كمي سرش گرم ميشود حرف ميزند و معاشرتي ميشود و هي ميگويد و ميخندد.
اين يكي هم دارد ميرود و ميگويند نفر بعدي از آن عصبي ها و سخت گير هاست. نه ازين سرزنده و شادها و نه از اين درون گراها اصلن طور ديگري است و خدا به من رحم كند.

براي شنيده نشدن

كاكا با سيني اش آمده تا پياله هاي اتاق رييس را جمع كند. ميگويم رييس رفت كاكا! ميگويد: كي؟ رييس كه هست نيست؟ باز ميگويم كاكا رييس رفت بيرون. يك لحظه سرش را مي اندازد پايين : خو، درش شايد باز باشه. ميگويم خوب امتحان كن. دستگيره را تكان ميدهد و مطمين ميشود نيست، راهش را ميكشد و ميرود.
يكي ميايد ميپرسد چند تا فايل كه روي ميز بغلي گذاشته بودم نديدي؟ ميگويم نه نديدم باز ميپرسد همان پوش سرخ. همان كه چند تا گزارش عكس دار داخلش بود. ميگويم نياوردي اينجا وگرنه ميديدم. با خودش فكر ميكند بعد ميگويد: يك بار ديگر دور و برت را بگرد، رويش تاپه ي دفتر بود خيلي كلان، روي فايلش… همين طورادامه ميدهد كه بهش نگاه ميكنم: نه نديدم اگر ديدمش خبرت ميكنم. بلند ميشود ميرود پي كارش.
يكي از سالن جلسه با عجله سرش را مياورد بيرون: ميشه همين ورق ها را كاپي بگيري؟ با عجله كاغد ها را به من ميدهد و سرش را ميبرد داخل اتاق.
دارم كاپي مي كنم اوراق را كه جلسه خلاص ميشود. با عجله ورق ها را از من ميگيرد: تشكر تشكر. ميگويم هنوز كامل نشده، اين چند تا ورق هنوز مانده. ميگويد باشه باشه. ورق ها را مرتب ميكنم . اصل برگه ها را ميدهد دست هماني كه از بيرون آمده بود و باهاش جلسه داشتند. مرد از پله ها ميرود پايين. همكار ميايد جلو: ميشه بقيه ي كاپي ها را بگيرم. ميگويم: همش همين بود گفتم اين كامل نيست. چند ورق مانده اما شما گفتين اشكالي نداره. ميگه من گفتم؟ ميگويم بله. تعجب ميكند سر بي مويش را ميخاراند. دستش را خيلي كلاسيك و تكراري به كمرش ميگيرد و ميگويد: من گفتم اشكالي نداره؟ ورق ها را دادم برد. حالا چه كار كنم؟
رد ميشوم از كنارش و راهم را ميكشم و ميروم.

تمام آن شب لعنتي را دويدم.

داشتم ميدويدم به سرعت، اولش مثل آدميزاد ميدويدم بعد چهار دست و پا مثل يك خرس وقتي چارپا ميدود. توي دستم يك عالمه پول بود يكي داده بود به امانت كه اين را برسان به خانه ام. چادر سياه هم داشتم در آن حال و روز. چادر زير بغلم بود و ميدويدم عده اي سنگ ميزدند طرفم نميدانم كه بودند اما احتمالن پول ها را ميخواستند. چادرم از سرم رفته بود و موهايم مشوش تر از خودم رها شده بودند. هوا دم كرده و ابري بود و من تندتر ميدويدم.
رسيدم به يك مسجد كوچك، كنار در مسجد قد راست كردم، در زدم پيرزني آمد بيرون. نگاه كردم به پيرزن كه هزاره بود و خيالم راحت شد. گفت: خسته اي گفتم آره فرار ميكنم گفت چرا گفتم به خاطر اين پول. نشانش دادم. دستم را كشيد آمديم داخل مسجد و در را نيمه بست. گفت: اين همه پول؟ گفتم امانت است. دوستم داده برسانم خانه اش. دارد شب ميشود و من هنوز نرسيده ام و مردم دنبالم ميكنند و با سنگ ميزنندم. گفت بيا بنشين. يادم نيست نشستم يا نه. اما ميدانم كه خيلي خسته و مشوش بودم و فكر ميكنم كه ننشستم و ايستاده منتظر بودم كه پيرزن چه چاره ميكند. پيزرن كند و آرام بود و داشت ميرفت تا پيرمردي را كه آن گوشه كار ميكرد صدا كند و با هم يك فكري بكنند. آمدم بيرون. دم دروازه چند تا موتر ايستاده بودند. پول ها زياد بود و من نميتوانستم پنهانشان كنم در چادرم. به هم ريخته شده بودند. راننده ها را نگاه كردم به قيافه هايشان. دنبال هزاره ها ميگشتم. يكي صدايم كرد خانم سوده طرفش ديدم. راننده دفتر بود. همين كه هر روز باهاش دفتر ميروم. اما سياه شده بود. خيلي زياد انگار دود ماليده باشند به صورتش. دو تا چشم داشت كه برق ميزد. مستاصل رفتم جلو . پول ها را نشانش دادم اينها امانتند بايد برسانم جايي. خانه ي دوستم. خودش آمده نميتواند. من بايد برسانم و برگردم خانه. دارد شب ميشود يك جوري گفتم شب ميشود كه بفهمد چقدر از شب هاي تاريك و مخوف اينجا كه آدم هاي كوچه مثل گرگ ميشوند و زير نور ماه زوزه ميكشند ميترسم. راننده يك جوري خنديد يك جور موذي. گفت بده به من پول ها را. من زنگ ميزنم به دوستت من لازم دارم بده من ميگويم به قرض برداشته ام. بلند شد و خيز زد به طرف پول ها. قيافه اش شبيه گرگ شده بود. چشم هاي ريزش و سر كلانش انگار مادرش گرگ بوده پدرش آدم. پيچيمدشان در چادر. در دلم غوغايي برپا بود اگر پول ها را به زور بگيرد چه كنم آبرويم ميرود. باز شروع كردم به دويدن. چادر از سرم رفته بود و باد لاي موهاي عرق كرده ام چنگ مينداخت.
رسيدم به جايي كه از دوستم جدا شده بودم. ايستاده بود با مانتوي آبي اش. حرف نزدم پول را گذاشتم روي زمين كنار پايش. تشنه بودم. چار دست و پا شدم و دويدم تا به چشمه برسم.
چشمهايم را باز كردم ساعت چهار صبح بود تشنه بودم به نهايت. تمام شب را دويده بودم.

و جاي خالي تو را هر روز درد ميكشم…

پارسال صبح ها كه زود ميرسيديم دفتر. ميامديم و يك پياله چاي ميخورديم در حويلي. مينشستيم سر چوكي ها زير درخت هاي كوچك سيب. يك گوشه ي دنج داشتيم كه وقتي سيب ها رسيده بودند هم ، صبح ها يكي دو دانه ميچيديم و ميرفتيم سر كارهايمان و امسال من تنهايم . براي همين نميروم كه چاي بخورم صبح ها. ميايم دفتر و آن نيم ساعتي را كه زود ميرسم مينشينم و ميزو كامپويتر و وسايل ام را تميز ميكنم. بعد ميروم دستشويي ابروهايم را مداد ميكشم و خط چشم ميزنم و مي آيم دوباره سر ميزم. بعد كه ساعت رسمي شروع ميشود مينشينم و ايميل هاي رسمي ام را ميخوانم و بعد كه كاكا آمد تا جارو بكشد ميروم و پياله ام را ميشويم و برميگردم. امسال كه تنهايم و هيچ كسي نيست كه چاشت ها با هم غذا بخوريم. تمام غذا خوردنم بيشتر از ده دقيقه نميشود و بيست دقيقه ي بعدي را ميروم در حويلي و آستين هايم را بالا ميزنم و آفتاب ميگيرم و راه ميروم ميان چمن ها و آن راه سنگي باريكي را كه درست كرده اند و دور و برش چند تا چراغ گذاشته اند كه شب ها روشن كنند قدم ميزنم و در شب تصورش ميكنم كه چقدر زيباست و در عين حال چقدر دلگير است براي كارمند هاي خارجي كه حق ندارند بروند و بيرون و تمام مدت همين جا هستند و از حس اينكه آدم شب دور از خانه باشد و مسير كوتاه سنگي را با چراغ هاي روشنش طي كند دلم ميگيرد.
حويلي كوچك است و من براي اينكه روي چمن ها باشم و هي بوي خوبشان را احساس كنم ده بار شايد هم بيشتر همان اطراف را دور ميزنم و آفتاب ميگيرم و راه ميروم و بعد تصميم ميگيريم كه برگردم پشت ميزم. تا آخر هاي چمن را ميآيم، باز هم برميگردم يك بار ديگر دور ميزنم و به درخت ها نگاه ميكنم و برميگردم و كارگرها را ميبينم كه هر روز آنقدر نگاه ميكنند و هر روز هم از هم ميپرسند اين خارجي است يا داخلي و يكيشان ميگويد معلوم است كه داخلي است و من هم رد ميشوم و در دلم ميگويم مثل باباي خودم كه كارگر است و شايد خيلي وقت ها اين سوال را در مورد دخترهايي كه كار ميكنند پرسيده باشد و راهم را ميگيرم و ميروم.
به حويلي خانه ي خودمان در مشهد فكر ميكنم. به پيچك هاي در هم تنيده ي بلندش كه سايه ميكردند و صبح ها گل هايشان باز ميشد. به حويلي كلان سبزمان كه فرش مي انداختيم و در آفتاب بازي ميكرديم و مادرم اصرار داشت كه برويم زير سايه هاي كنار باغچه تا رنگ موهاي سياهمان بور نشود. به مادرم فكر ميكنم كه الان دارد چه كار ميكند. ساعت چهار صبح است و بيدار شده است طبق عادت سي ساله اما نميخواهد از رختخواب بيرون بيايد چون بر خلاف تمام سالهايي كه ما كوچك بوديم و بعدش كه قابله ي شفاخانه بود كاري ندارد براي انجام دادن. فكر ميكنم چقدر سختش است بعد از تمام آن سالهاي زود بيدار شدن و عجله و كار و سر و كله زدن با زن هاي حامله و زايمان كرده حالا هيچ نميكند.
دلم تنگ ميشود براي هزارمين بار، براي ده هزارمين بار…

و من پيامبر ساكتي هستم!

دليلش را دقيقن نميدانم. اما فاصله و سكوت، فاصله و سكوت مي آورد. اينطور نيست كه اگر شما مدت ها سكوت كنيد حرف ها انباشته شوند و ناگهان منفجر شويد و هي حرف بزنيد تا همه را ديوانه كنيد. وقتي آدم حرف نمي زند چشمه ي حرفهايش ميخشكد ، ميرود ته و تو هاي ناخود آگاه ذهن از جايي ديگر سر باز ميكند. از يك جايي كه شايد جاي خوبي نباشد. شايد شكاف برداشتن آنجا و سر زدن شكل تغيير يافته ي آن همه حرف نگفته و آن همه درد دل نكرده تا ابد زخمي شود و هرگز خوب نشود.

آدم هايي كه حرف نميزنند دچار فاصله ميشوند. دچار گم شدگي هايي كه فهمشان روح آدم را درد ميدهد.