مريم عذرا بي نهايت باكره است!

حرف هايش خوراك راننده اند. مخصوصن وقتي دارد از زمين و زمان انتقاد ميكند، ازحكومت، ملاهاي خرافاتي، تلويزيون اما پر آب و تاب ترين و جذاب تربن قسمت حرفهايش درباره ي حقوق بشر و حقوق زن و نظر اسلام دراين باره است. هنوز ازدواج نكرده بيست و شش هفت ساله است. چهره اش بيشتر نشان ميدهد و آن طور كه قصه ميكند وقت جنگ ها و مهاجرت ها را خوب به ياد مي آورد.ميگويد با شروع جنگ هاي مجاهدين رفته اند پاكستان و آن موقع دختر نه ده ساله اي بوده اگر آنطوري حساب كنيم ميشود همسن من، اما خودش ميگويد تازه رفته توي بيست و شش سال . از آن با حجاب هايي است كه در آرايش كم نميگذارند رنگ لب و شال ست، رنگ ناخن و كيف ست. اوايل زياد با من گب ميزد من حوصله اش را نداشتم فقط سرم را تكان ميدادم اهوممممم آها بله … شايد.. گاهي اظهار نظري ميكردم گاهي كه نظرياتش از چوكات خارج ميشد. حالا مخاطبش راننده است. راننده هم با ورودش شادي ميدود زير پوستش قصه ميكنند تا وقت پياده شدن.
يك جوري مريم عذرا وار گب ميزند از موضع يك دختر بي نهايت عاقل و بي نهايت پاكدامن و البته بي نهايت باكره و خودم هم نميدانم بي نهايت باكرگي يعني چقدر! اما مطمينم خودش عاشق اينست كه باكره بودنش بينهايت باشد مثلن تا حالا ناخن مرد نامحرم نخورده باشد به ريشه ي شالش. من هم كه زن! از اين معمولي ها از اين بي معلومات ها و ساكت ها كه برايش مهم نيست علماي سعودي تجليل از روزهاي خاص حتي مذهبي را حرام اعلام كرده اند، براي همين مريم عذرا ترجيج ميدهد با راننده حرف بزند.
امروز ميگفت حقوق بشر و تبليغات حقوق زن، جامعه ي مارا به فساد كشانده است آن وقت ها زن ها در خانه ي شوهرشان لت ميشدند اما مادر و پدرشان خبر نميشدند- صبر ميكردند- حالا با يك سيلي ميروند خانه ي پدرشان. ميزد توي سر خانه ي امن كه فسادخانه است به قول خودشان لابد فاحشه خانه اما شرمش آمد بگويد گفت فسادخانه. راننده هم ديد تنور داغ است حرف اول صبحش را چسباند: زن هايي كه ميروند خانه ي امن گوساله به بغل برميگردند خانه ي شوهرشان. راننده عنان اختيار را گرفته بود به دست، داشت با لهجه ي ايراني اداي زنهايي را در مياورد كه ميروند از شوهرشان شكايت ميكنند. ميگفت در كوچه ي ما يكي با تيشه زده توي سر زنش، اما زن حاضر نشده از خانه برود بيرون كه كسي خبر نشود. دوا خواسته توي خانه سرش را بسته. بعد با افتخار گفت از ما شكر تا كوته سنگي را هم ياد نداره بي موتر پايش را ده سرك نميمانه باز با حسرت ميگفت شوهرها دست زنشان را ميشكستند زن ها آخ نميگفتند مبادا كسي بفهمد. كناريم كه چادري سر ميكند گفت آن وقت ها اصليت بود آدم ها بي ريشه و اصل نبودند. يكي ديگر گفت بي تربيتي نبود ادب بود زن ها حرمت نام پدرشان را نگه ميداشتند زن ها خون ميخوردند و دم نميزدند اما حالا! چند نفر با هم آه كشيدند. خيلي حسرت بار بود كه زن هاي جوان جيغ ميزنند وقتي دستشان ميشكند داد ميكشند و خودشان را در مياورند از زير چوب و لگد. چيزي نميگفتم لزومي نميديدم براي آدم هايي دليل بياورم كه عاشق دست و سر شكستن و خون باد كردن روي ديوارند. فقط وقتي داشت با لهجه ي ايراني اداي زن هايي را درمياورد كه جواب شوهرشان را ميدهند گفتم خوب خدا را شكر كه حالا هر كس ميخواهد وحشيگري كند و با تبر بزند توي سر زنش يادش مي افتد كه زنش ميتواند شكايت كند. هنوز خيلي مانده مردم به آن سطح شعور برسند كه زن هم آدم است و اگر بخواهد بزند تاوان دارد. مريم عذرا نگاه كرد و چيزي نگفت راننده از آينه يشت سر را ديد و گفت البته مه طرفدار خون راه انداختن نيستم اما ميشه گاهي جنگ، خانه است ديگه مرد خسته است مانده است يك سيلي يا يك گب سخت. موبايلم را درآوردم و خودم را مشغول نشان دادم.
مريم عذرا در يك موسسه خارجي كار ميكند يكي از موسساتي كه از طرف آمريكا تمويل ميشود هنوز ازدواج نكرده و ته تغاري و گفته ي خودش دردانه ي ننه و بابايش است. در دلم گفتم لابد ميخواهد تا آخر همين طوري مريم عذرا بماند و شوهر نكند. اگر ميخواست شوهر كند شايد يك ذره دلش براي خودش ميسوخت كه قرار است فردا اگر شوهرش كتكش زد دم برنياورد.

Advertisements

براي گفتن و نوشتن!

از من پرسيد چرا وبلاگ مينويسي؟ گفتم خوب چون فكر ميكنم اينطوري بهتر ميتوانم چيزي را كه در دلم است به بقيه بگويم. براي اينكه حرف هايم را زده باشم. گفت من از نوشته هايت اينطوري برداشت كرده ام كه تو بيشتر براي زن ها مينويسي و نوشته هايت بيشتر رنگ و بوي فمنيستي دارند گفتم من چيزي را كه فكر ميكنم بايد بنويسم يا احساس ميكنم يا حرفي را كه اگر نزنم در گلويم گير خواهد كرد مينويسم قصدم شايد اين نباشد كه حتمن براي زنها بنويسم. شعاري هم نمي نويسم خيلي وقت ها حتي قضاوت هم نميكنم بيشتر شرح ميدهم و ميگذارم هر كسي ميخواند خودش بعدش را جور كند در ذهنش و يا قضاوت كند. حرفهايمان كه تمام شد فكر كردم من فقط مينويسم حتي نميتوانم خوب حرف بزنم و نزده بودم ! با كسي كه از من سوال ميكرد. نتوانسته بودم دليل بياورم شرح بدهم و هدفم را بگويم. چون در واقع من هدفم خود نوشتن است نه بيشتر از اين يا چيزي آرماني. من فعال اجتماعي نيستم يا مدني يا فعال حقوق زن يا كودكان يا هر چيز ديگر. خيلي وقت ها براي مناسبت ها نوشته اي ندارم. حتي براي هشت مارچ هم مطلبي نداشتم چون اين روزها خيلي به اين فكر ميكنم كه پرگويي آدم را به تكرار مي اندازد وخيلي ها همان روز از زنان مينويسند و بعدش همه چيز تمام ميشود و اينطوري موضوع خيلي لوث ميشود. اين روزها خيلي ميپيچم به اصالت حرف ها به ايمان كامل داشتن بهشان و بعد نوشتن. اگر درباره ي خودم بنويسم كه چطور احساس ميكنم و رابطه ام با آدم ها چطور است يا اينكه آدم ها را چطور ميبينم يا داستان هايشان را نوشته كنم خيلي كمك بيشتري به شنيده شدن زنان ميكنم تا اينكه بنويسم امروز هشت مارچ بود و الخ. از زنانه نويسي و خودسانسوري هم گفتم اينكه كوشش ميكنم كمترش كنم و اينكه حتي آدم هاي بزرگي مثل سيمين دانشور هم حتي گاهي در گير چيزي به نام حياي زنانه بوده اند كه گاهي وقتي داستانش را ميخواني فكر ميكني ميتوانست بيشتر زنانه بنويسد بيشتر شرح دهد حالاتي را اما نگفته. شايد هم من چون خامم و زياد نخوانده ام اينطوري فكر ميكنم و آن پرسشگر كه آدم با فضل ومعلوماتي بود -از حرف زدنش معلوم بود- اينجا فكر ميكنم كمي حساس شد به خاطر سيمين. بعدش خودم هم فكر كردم پر گفته ام تو را چه به سيمين به آن بزرگي كه گاهي دچار چيزي به نام حياي زنانه بود كه خوب خودت هم خيلي خالي نيستي از آن و الان هم نميتواني منظورت رابرساني كه آن حياي زنانه نه چيزي است كه ممكن در ذهن بگردد و منظورت اصطلاحي است كه جامعه داده است براي خودسانسوري زنانه. خودسانسوري حالا هر چي از جيغ نكشيدن در راهروهاي بيمارستان وقت درد زايمان تا ننوشتن چيزهايي كه در ذهنت ميگردد و نميتواني بنويسي چون ميترسي انگي بسته شود به شخصيتت و مجبوري حرفت را نيمه و نصفه بنويسي و ناقصش كني كه مناسب حال بقيه باشد و بعد خودت بماني در حسرت اينكه نگفتي و راه را به دست خودت به بيراهه بردي.

وجود آدم هاي خوب را انكار نميكنم اما…

دختر است يا بچه؟ بچه است. قواره ش دخترواري است. دستش را ميرساند به صورت بچه ام. بچه ام را ميكشم به طرف خودم. ميچسبانمش به خودم و مرد ميرود پي كارش. خيلي اين برخورد را ديده ام.اكثر اوقات مردها، زن ها هم هستند البته! با موذي گري نزديك ميشوند و ميپرسند و به بچه توجه نشان ميدهند اينها بيشتر اوقات سارق اند و منتظر فرصت كه به يكي نزديك شوند.
وقت هايي كه ايستاده ام تا نان بگيرم و بچه كنارم است، يكي دلش ميخواهد دستش را به سر و گوش بچه برساند و ناز و نوازشي كند. اين كه چوچه ي هر چيزي قشنگ است و خواستني قبول دارم شايد بعضي ها مثل آدميزاد وقتي چوچه ي آدم را ميبينند دوستش ميدارند و دلشان ميخواهد با يك كلمه ي محبت آميز يا ناز كردن يا مثلن گفتن اين كه نام خدا بچه تان مقبول است ابراز احساس كنند. معمولن مادر اين موارد را تشخيص ميدهد و خيلي از خودش واكنش سخت نشان نميدهد اما گاهي هم پيش مي آيد كه مادرنميتواند تشخيص درست بدهد و اينها را هم با همان چوب هميشگي ميزند.
گروه مردهاي توجه كننده دو دسته اند: دسته بزرگترشان از طريق ناز كردن بچه ، خودشان را به مادر بچه نشان ميدهند. مثلا آخر شب كه مردم هجوم ميبرند طرف موترها و مجبوري با بچه ات سوار ميني بوس شوي يكي هي به بچه ات تفقد ميكند مثلا پيشنهاد ميكند فلاني كه روي چوكي است بچه را روي پاي خودش بنشاند يا شال گردن بچه را باز ميكند كه اينجا گرم است و عرق ميكند و عرقش را باد ميگيرد و همزمان آن يكي دستش كه ميله را چسبيده نزديك تر ميشود به دست خودت يا خودش را كم كم نزديك تر ميكند به تو و ميفهمي كه قضيه از چه قرار است و با دست آزادت بچه را تا حد ممكن به خودت نزديك ميكني و اجازه نميدهي كسي دست بزند به بچه و با آخرين درجه ي تحكم ميگويي بيادر دستته پس كو! گاهي هم ميشود مثلن توي راهي داري با بچه ات ميروي جايي يا برميگردي خانه، بچه نق ميزند كه خسته شده ام و راه نميرود و لج ميكند و مينشيند و تو ميخواهي كه بچه بفهمد كه بايد راه بيايد و لج نكند و چند قدم بدون توجه دور ميشوي آن وقت ميبيني يكي دارد بلند بلند با بچه حرف ميزند و لهجه ي نيمه ايراني افغانيت را ناشيانه تقليد ميكند، به سرعت برميگردي و دست بچه را ميگيري و مجبور ميشوي واكنش تربيتي ات را در قبال لجبازي بچه بيندازي يك وقتي كه از اين موجودات دلسوز نباشند دور و برت.
عده ي ديگري هم هستند كه بدترند و وحشتناك تر چون از بچه خوششان مي آيد و يك جوري بچه را به عنوان طعمه ميبينند. يكي از دوستانم تعريف ميكرد با دختر شش ساله ي تپلش ميرفته اند خريد. تابستان بوده و مادر به دخترك بلوز حرير بي آستين و دامن پليسه ي صورتي داده بوده. جورابش ساق كوتاه بوده و بخشي از پاي دخترك به اصطلاح «لخت» بوده و موجب تحريك مردان ميشده لابد. دوستم ميگفت مسير كوتاهي را پياده روي كرده بودند تا به ماركت برسند و چندين بار شنيده بود از مردان كه عجب چيزي است قندولك! يا بعضي اصوات خاص و بعضي ها ميخواسته اند همين طوري بچه را بغل كنند.
اين وقت ها مادرها مثل ماده گربه ها ميشوند كه يكي به بچه شان دست ميزند يا اگر ديده باشيد شبيه مرغي كه تازه جوجه هايش از تخم سربرآورده و وقتي به محل جوجه ها نزديك شوي درست و حسابي وحشي ميشود و مثل خروس حمله ميكند طرفت. اما با اين تفاوت كه آدميزاد مجبور است اولش فكر كند كه واكنشش براي آينده ضرري نداشته باشد. نكند اين مرد تعقيبت كند و يا روزي بچه اش را تنها گير بياورد و بخواهد انتقام بگيرد يا روزي بخواهد بلايي سر خودت بياورد بالاخره اينجا ملك بي پرسان است و هر چيزي ممكن. براي همين مادرك بيچاره يك جوري بي سرو وصدا بچه را و خودش را حفظ ميكند و صحنه را ترك ميكند.

تاكسي نوشت چهار، در شب آدم ها به اندازه ي سگ ها خطرناك ميشوند.

پل سوخته تكه اي از شهر است تكه اي پر از آدم، آشغال، تعفن و بوي شاش. ميوه فروش ها مدام در بلندگوهاي دستي شان داد ميزنند و بسياري شان يك جمله را در آن ضبط كرده اند و بلندگو تمام روز به جاي آنها گلو پاره ميكند. سيب سيري سيصد كچالو چاركي پنجاه ، بادنجان سياه… رومي.. كلم … انار.
مردم لابه لاي موتر ها راه ميروند مردهاي كارگر كه منتطر ميني بوس هاي برچي اند، زن هايي كه ميخواهند هر چه زودتر خودشان را بيندازند داخل يكي از اين موترها و بروند تا خانه شان.
معتادها هر كنج چند تا چند تا كنار هم نشسته اند دو سه نفري پارچه اي كتي روي سر دود ميكنند چند تا گدايي ميكنند و چند تا صبور و سمج روبروي نانوايي صف كشيده اند كه مشتري ها يا نانوا نصفه ناني از سر دلسوزي به دستشان بدهد. گوسفند فروش ها وسط بلوار خاكي آشغال سبزي و ميوه ريخته اند و گوسفندهايشان سبزي و آشغال ميخورند. چند روز بعد كه محرم شروع شود اين وسط چادرهاي فروش پرچم و زنجير و كتابچه هاي نوحه برپا ميشود و بلندگوهايشان صبح تا شب نوحه سرايي ميكنند.
من هر روز بايد از اينجا عبور كنم. تنها راه عبورم همين جاست و هر روز در شلوغي و راه بندان وحشتناك اينجا گير مي افتم و از شيشه ي موتر مرداني را ميبينم كه رو به ديوار شاش ميكنند و بعد سر آلتشان را به ديوار ميمالند تا پاك شود. مرداني هم همان جاها نماز ميخوانند سر وقت، زير بيل بوردهاي بزرگ رهبران خندان مردم كه بر فراز چتلي ها انگار دارند به بدبختي مردم ميخندند.
نميدانم چرا اين پل را پل سوخته ميگويند اما نامش هميشه در ذهنم بوي سوخته ي تپه هاي بزرگ زباله ها ي زير پل را تداعي ميكند. و بوي غليظ چرس كه با بوي تشناب خانه هايي كه راه باز كرده اند به زير پل در هم آميخته.

ساعت نزديك هفت است و من هنوز همين جا هستم در تاكسي. اگر هوا تاريك نشده بود مي زدم بيرون و پياده ميرفتم تا خانه. راه دوري نيست. حدود بيست دقيقه پياده روي است. اما شب شده است و در شب آدم ها به اندازه ي سگ ها خطرناك ميشوند.

براي خبرنگاري كه پرسيد چه چيزي شما را به عنوان يك زن در جامعه رنج ميدهد؟

بيست و دو ساله كه بودم براي دو ماه در ولسوالي كهمرد باميان كار ميكردم. رخصتي تابستان آمده بودم خانه و اين كار پيدا شده بود و من براي در آوردن خرج دانشگاه رفته بودم آنجا. ماهي سيصد دلار ميدادند و براي من خيلي بود. با دو ماه معاش ميتوانستم يك سال دانشگاهم را خيلي خوب بگذرانم . روز اول رييس دفتر خودش را معرفي كرد محمد اختر بيست و هشت ساله از وردك ، ازدواج كرده ام و سه تا اولاد دارم و من هم خودم را معرفي كردم سوده سال دوم دانشگاه قزوين. بيست و دو ساله، نامزد دارم.
از اينكه كار داشتم خيلي خوشحال بودم و وقتي ميديدم آدم هاي اطرافم دلسوز و خندان اند بيشتر خوش ميشدم. رييس از روز دوم اصرار زيادي داشت كه من و برادر كوچكترم كه آن وقت هفده سالش بود نزديك دفتر خانه بگيريم. فكر ميكردم به خاطر اينكه دفتر برق دارد و امنيتش بهتر است و نان چاشت و شبم بر عهده ي دفتر خواهد بود اصرار ميكند كه چسبيده به دفتر خانه بگيريم. خيلي جوان بودم و همه ي آدم هايي كه در تعامل باهشان بودم به نظرم مهربان و خوب ميامدند . اما با خواهر يكي از دوستان برادرم خانه گرفتيم . صديقه با شوهرش امده بود و شوهرش آدم پخته اي بود قريه درست وسط ولسوالي بود. خيلي سرسبز و خيلي زيبا. درست روبروي خانه ي ولسوال.,شوهر صديقه ميگفت اينجا بهتر است چون ولسوال نماينده دولت است و بيشتر در امانيم. گرچه تا دفتر يك ساعت راه بود آن هم با موتر، اما او ميگفت نزديك دفتر امنيت نداري.
در تمام قريه هاي اطراف ، من و صديقه دو زني بوديم كه صورتمان ديده ميشد. تمام زنان بالاي سيزده و زير شصت سال چادري ميپوشيدند كه صورتشان ديده نشود. يك روز غلام پسر كلان كاكا رجب مرا گفته بود نام خدا چه خوب دوست روي است و من فكر كرده بودم خيلي حرف خوبي زده و خنديده بودم بعدن شوهر صديقه به زنش گفته بود به سوده بگو زياد نخندد. آدم بايد اين ملك را گشته باشد كه از رويه ي حرف آدم ها به درونش نفوذ كند. من نديده بودم و با حرف هاي خنده دار همكاران مرتب ميخنديدم . ميگفتم دلم براي بچه هاي باميان تنگ شده. آن وقت آنها ميگفتند براي كدام بچه ها؟ من ميگفتم شما نميشناسيد. نميدانستم اينجا بچه يعني پسر و مرد جوان و اگر دختري بگويد دلش براي بچه ها تنگ شده يعني براي چيز خاصي در بچه ها دلش تنگ شده. و اختر خيال ميكرد ميتواند روز جمعه با لندكروزر دفتر بيايد دنبالم و از تمام قريه بپرسد خانه ي سوده دختري كه روي لوچ ميگردد و همراه برادرش زندگي ميكند كجاست؟ آن جمعه من متوجه امدنش نشدم و چون در حويلي كوچك پشت سر لباس ميشستم صداي در زدن و هارن كردنش را نشنيده بودم. اگر متوجه ميشدم احتمالن با او ميرفتم دفتر. چون خيال ميكردم لابد وقتي رييس خودش امده بايد بروم و اگر نروم اخراجم ميكند. شب ها وقت چاي خوردن من براي صديقه و شوهرش تعريف ميكردم حرف هاي همكارهاي دفتر را. شوهر صديقه ميگقت اينها زن نديده اند. وقتي يك مرد پشتون بيست و چند ساله شش ماه به شش ماه نميتواند برود خانه اش بايد ازش ترسيد. بعد صديقه توضيح ميداد چطوري خودم را حفظ كنم چه بگويم چطور جوابشان را بدهم. نخندم. هيچ وقت در هيچ جايي تنها نباشم. صديقه ميگقت سعي كن دفتر تشناب نروي. مخصوصن كه تشناب دفتر دروازه نداشت و يك كيسه گوني پرده اش بود. ميگفت هيچ وقت نرو حتي اگر برادرت نگهباني بدهد.
صديقه يك چادر كلان روي روسريش ميپوشيد و مانتواش تا قوزك پايش بود. من هم روي روسري ام چادر كلان ميپوشيدم و حتي داخل دفتر پشت ميز هم ميپوشيدمش صديقه خيلي ميدانست چون در افغانستان كلان شده بود جوان شده بود و عروس شده بود.
اختر انگشتر طلاي خيلي بزرگي داشت يك روز گفت: سوده بيا اين انگشتر مال تو. گفتم تشكر از لطف تان من نميخواهم. گفت نه بگيرش مال تو و بعد حرف هاي ديگري زد كه ترسيدم. شب براي صديقه قصه كردم كه رييسمان چه گفته است و صديقه گفت ديگر نمان و با من برگرد باميان. صديقه داشت برميگشت با شوهرش. قراردادش تمام شده بود. ساكم را بستم و برگشتم.
سالهاي بعد بزرگ تر بودم و بيشتر محيط را شناخته بودم. وقت امتحان ورودي براي كار سعي ميكردم قبل از اينكه آخرين نفر باشم از سالن خارج شوم و برگه ام را تحويل بدهم. يك بار يادم است آخرين نفر بودم كسي كه مراقب بود و سوال ها را توضيح ميداد بعد از خروج همه برگه ام را تحويل نميگرفت. برگه اي را روبرويم گرفته بود و ميگفت از روي اين جواب هايت را چك كن. گفتم تشكر فكر نميكنم احتياجي باشد. جلوي دروازه را گرفت و در را قفل كرد. پشت دروازه سالن بود و همهمه ي كارمندها را ميشنيدم كه وقت چاي خوردنشان بود. دلم حمع شد و بلند گفتم لطفن اجازه بدين كه بيرون شوم. پشتش را به در زده بود و نميدانستم ميخواهد چه كار كند. دست بردم و خيلي سريع دستگيره را چند بار محكم تكان دادم. در را باز كرد. آمدم بيرون.

تاكسي نوشت سه، من جايي براي بچه ها هم ميخواهم!

زن سوار تاكسي شد با دو تا بچه، دختر و پسر پنج و شش ساله. چادرش رفته بود و سرش نصفه و نيمه لخت بود. يكي از گوشهايش ديده ميشد و گوشواره ي مهره اي بدلي اش وقت سوار شدن تكان تكان ميخورد. از اول كه نشست با خودش حرف ميزد. جوان و لاغر و رنگ پريده بود و موهايش شانه نزده و بي حالت. بچه هايش تميز بودند اما معلوم بود كه لباسهايشان را از كهنه فروشي خريده است. بي رنگ و پرز پرز، اما سر و صورت هر دويشان پاك و تميز بود و موهايشان شانه كرده و مرتب. بچه ها حرف ميزدند و سوال ميكردند. مادر كجا ميرويم مادر اينجايي كه ميرويم سامان بازي هم دارد؟ مادرك كلافه مينمود و با خودش حرف ميزد. خيلي آرام به بچه هايش گفت ميرويم يك جايي مادر جان. ميرويم باز ميبيني. چرا اينقدر پرسان ميكني؟ دختركش پرسيد چرا نمانديم همان جا خيلي خوب بود بچگگ هم ادامه داد ها مادر بريم پس شار، خانه شان چقه خوب بود حالي كجا ميريم؟ مادرش صدايش را بالا برد: خوب ديگه چوب بشينين ميريم ديگه. ديوانه كدين مره. بچه ها چوب نشستند و گب نزدند. زن هم سن خودم بود اما خيلي سفيد. از راننده آدرس جايي را پرسيد راننده گفت تاكسي بگير دربست برو. زن گفت پيسه اش زياد ميشود نميتانم. به طرفم نگاه كرد چشم هايش خسته بود اما بي تشويش، به صورتش لبخند زدم گفت فلان جا چطور بروم گفتم بلد نيستم گفت تا حالا نرفته ام. كم كم شام ميشود. گفتم مهمان هستي؟ گفت ها. گفتم زنگ بزن از خودشان بپرس. گفت باش ميس كال كنم. زنگ زدند سلام نكرد و زود پرسيد كجا بيايم ياد ندارم يگان ره پشت مه روان كو سر سينماي پامير ايستاد هستوم باز رنگ بزن. بچه و دخترم هم هست. كدام چيز خوردني بريشان بگير. پيسه تكسي زياد ميشه و قطع كرد.
شايد جايي مهماني كلاني بوده و دوستي آنجا كار ميكرده و زن را گفته اند تو هم بيا كمك كن و پولت را بگير. شايد خودش داشت ميرفت جايي مهماني. شايد خانه ي خواهري برادري كسي ميرفت كه تازه خانه شان را تبديل كرده اند و اين آدرس دقيق ندارد. اما من خيال پردازم و كسي توي سرم مدام ميپرسيد يك زن فاحشه با دو تا بچه ي كوچك چطور كار ميكند؟ حتمن وقتي ميرود خانه ي آدم هايي كه صدايش ميزنند جايي هم براي بچه هايش ميپالد. .وقتي زنگ ميزنند حتمن ميگويد من دو تا بچه دارم بايد همراهم باشند جا داري براي اينها؟ اينها خودشان را سرگرم ميكنند شوخ و شر نيستند آرامند دو دانه سامان بازي دستشان باشد بازي ميكنند.
شايد هر روز برايشان كيكي چيزي بخرد براي جايزه كه شوخي نكنند. آرام باشند و مادر را هي صدا نزنند.
من خيال بافم و خيلي وقت ها دنياي خيالي و واقعي ام قاطي ميشوند. از ديروز به زن فاحشه ي سي ساله ي رنگ پريده فكر ميكنم كه چشمهاي مورب و خواب آلودي دارد با دو بچه و مشتري هايش را راضي ميكند كه جايي براي بچه ها داشته باشند.

من تنها زني بودم كه پاچه هاي شلوارش گلدوزي نداشت.

رفته بوديم مزار براي سه روز. عروسي يكي از فاميل هاي شوهر بود. مادر شوهرم خيلي اصرار داشت برويم چون داماد خيلي به مادرشوهرم كمك كرده است و به قول گفتني به دردش خورده. اول قصد رفتن نداشتم. از اين شهر نديده خوشم نمي آمد و رغبتي به ديدنش نداشتم. بعد گفتم بروم لااقل ببينمش. عروسي هم كه هست تا حالا هر چه عروسي و مهماني و اينها داشته اند مزاري ها نرفته ام.
عروسي روز جمعه بود خانه ي عروسشان كه در قريه بود.
بيشتر وقت را من و بچه در كوچه هاي سر سبز قريه ميگشتيم. هوا وحشتناك خوب بود. ابري و دل انگيز . ميگفتند اين چند روزه باران آمده هوا لطيف شده شانس شما. وگرنه گرماي مزار مثال زدني است.
زن هاي جوان يا بچه ي شيرخوار داشتند يا حامله بودند يا هر دو. هيچ كس درباره ي انتخابات حرف نميزد. هيچ كس لحظه به لحظه توييت هاي طلوع نيوز را دنبال نميكرد. درباره ي گلدوزي پاچه هاي شلوارشان حرف ميزدند و عروس مامد كربلايي كه سر سه تا بچه جلوگيري ميكند و حرف آن پيرزن مادرشوهرش را نميشنود. من مثل يك دختر بچه به حرفايشان گوش ميكردم نظري نميدادم. فقط يك بار به يكي از آن زنها كه خيلي لاغر و زيبا بود گفتم خداي من چقدر تو خوش هيكلي چقدر لاغري خوبي داري!! با تعجب نگاهم كرد و گفت يعني خيلي خوبه؟ احتمالن شب براي خودش اسفند دود كرده بوده.
زندگي چيزي شبيه كودكي هايمان در جريان بود. خانه ي عروس و بوي عطري كه مرا ياد آن عروسي ها مي انداخت. آن عروسي هاي قديمي گلشهر با بوي عطر و لباس هاي اتو شده و پولك هاي ريخته روي فرش.