بعد از دو هفته رخصتي هنوز هواي باميان در سرم است!

اول صبح ايميل فرستادم به بنده خدايي جواب داد اشتباه شده به خيالم من طرف نامه تان نيستم. ديدم راست ميگويد همنام بوده اند و من بي دقت تا زده ام » آ» اوت لوك اوتومات آرزو را نشانم داده و من هم فرستاده ام. معذرت خواهي كردم و فرستادم به نفر مربوط. هنوز گيج بودم از اشتباهم كه اگر آن آدم حواب نميداد كه اشتباه كرده ام نامه ام نمي رفت و رييس و دم دستگاه ميرفتند براي جلسه و ميديدند كه طرف اصلن خبر ندارد حلسه اي است ! دم دروازه نگهبان هاي امنيتي راهشان نميدادند و زنگ ميزدند راه به راه به من و عصباني برميگشتند و الخ! هنوز درگير تبعات دردناك اشتباهم بودم كه يكي آمد سر ميزم و پرسيد قرار ملاقات ساعت دو كجاست؟ گفتم فلان جا نوشته ام در برنامه، گفت: ميشه دقيق تر بپرسي كدام ساختمان و كدام اتاق؟ گفتم باشه ميپرسم و زنگ زدم به آنجا كسي كه جلسه را تنظيم ميكرد تلفنش خاموش بود. ده دقيقه بعد همكار مايل به مافوقم زنگ زد پرسيد چي شد؟ گفتم گوشي اش خاموش است. عصباني شد اما خودش را كنترل كرد و با يك خشم كنترل شده گفت بايد خودت اين چيزها را بفهمي و قبل از اينكه من بگويم تمام جزييات را بپرسي گفتم باشه باشه حتمن.
تلفن رخ كرد و در كمال ناباوري اصلن اداره شان آنجايي نبود كه فكر ميكردم و نوشته بودم در برنامه، دفرشان شعبه ي ديگري از دفتر مركزي شان بود در سرك جلال آباد، بعني خيلي دورتر از جايي كه خيال ميكردم. ظرفم را دست نخورده ماندم و حلق خشك و لب خشك دويدم طرف بخش امنيتي تا خبرشان كنم محل جلسه جاي ديگري است، نبودند. فقط يكيشان بود كه روي مبل خوابيده بود و ميگفتند از اينهاست كه توي خواب راه ميرود ترسيدم بيدارش كنم چون اينهايي كه در خواب راه ميروند معمولن اگر ناگهاني بيدار شوند هم يك طورهاي غير عادي رفتار ميكنند براي چند لحظه.
زنگ زدم به يكيشان كه داشت غذا ميخورد گفت باشه الان راننده را خبر ميكنم كه بايد زودتر راه بيفتند. راننده سراسيمه آمد و باز جاي دقيق حلسه را پرسيد و گفت همه جيز روبراه است و گاردهاي امنيتي خارجي را هم گفته ام و همه ميدانند. همه ميدانستند الا رييس و همكار خارجي متمايل به مافوق. و از نفس افتاده خبرشان كردم و رفتند و به خير گذشت.
گيجي گاهي كه مي آيد بد دست و پا گير ميشود و اين بار بد آمد و بعدش دو تا قرار ملاقات ديگر بود كه هركدامشان را پنجاه بار چك كردم و زنگ زدم به هر طرف و با آن همه مرد متمايل به مافوق هنوز هم ميپرسيد آيا دقيق پرسيده ام ساعت و مكان را و به ديگران هم گفته بود كه سوده گيج بازي در ميآورد و آنهاي ديگر هم ميامدند و ميپرسيدند آيا قرار ملاقات چهار روز بعدمان مكان و زمان و همه ي چيزهاي ديگري كه امكان دارد اشتباه شود روبراه و مشخص است يا نه و من باز پنجاه بار بايد چك ميكردم و اعتمادم را به مغزم از دست داده بودم.

بعدن نوشت:
روزهاي بديست اينجا، سي و يك مسافر هزاره گم شده اند و رفته اند لادرك! و آن دختر بيست و هفت ساله قبل از نوروز زير مشت و لگد مردم جاهل كشته شدو بعدش سوزانده شد. روزهاي بديست آنقدر بد كه نميخواهم بيشتر از اين درباره شان بنويسم.

Advertisements

براي صدمين بار

اين صدمين نوشته اي است كه پست ميكنم. ميخواستم خيلي فوق العاده بنويسم. خيلي زيبا و ادبي و احساسي البته، به عنوان صدمين پست اين وبلاگ اما نشد خيلي معمولي و يك كمي هم پايين تر از معمولي در آمد.
اين روزها خيلي حرف براي گفتن دارم تمام طول راه برگشت به خانه چيزهايي كه بايد بنويسم و ترتيب نوشتنشان و حتي داستان هاي كوتاهي كه ميخواهم بنويسم در ذهنم نوشته ميشوند، در ذهنم حرف ميزنم و مينويسم و بعد وقتي ميخواهم تايپشان كنم انگار همه دود شده اند و رفته اند هواو چيزي از آن نمانده است به جز يك ايده كه آن هم برايم رنگ باخته و اصلن مثل جرقه ي اوليه اش محشر و بكر و خيلي عالي به نظر نميرسد.
از پارسال كه شروع كردم به نوشتن و تصميم گرفتم براي خودم اينجا دفترچه اي داشته باشم و خود سانسوري نكنم و در پناه اسم مستعار حرف هاي دل تنگم را بزنم صد تا نوشته پست كرده ام درباره ي دور و برم، خودم، خانواده ام، پسركم، رييسم، همكارم، محيط كارم، شهرم و دلتنگي هايم. خود سانسوري هم كرده ام خيلي زياد باز هم خودم نبوده ام خيلي جاها و خيلي وقت ها خيلي حرف ها راكه دلم ميخواست بزنم نزده ام. راستش همان روزهاي اول كه آدم خيال ميكند الان كه پست بگذارد صدها نفر مي آيند و ميخوانند و الكي اولش مينويسد براي من مهم نيست كه خوانده شوم يا نه من براي دل خودم مينويسم همان وقت ها شهوت خوانده شدن داشتم و دلم ميخواست بيشتر خوانده شوم براي همين براي دوستاني وبلاگم را معرفي كردم. گرچه آنهايي كه ميدانند خيلي خيلي عزيزند و عاشقانه دوستشان دارم اما گاهي به خاطرشان خودم را مخفي ميكنم.
از پارسال هيچ چيز تغيير نكرده است جز اينكه حالا بيشتر ميترسم بيشتر نگران ميشوم و بيشتر احساس مسووليت ميكنم و … بيشتر دلم براي مادرم تنگ شده است و هر روز بيشتر و بيشتر ميشود انگار.
اين روزها خيلي خبرهاست كه ميخواهم درباره شان بنويسم اما دستم به نوشتن نميرود و ميمانمش براي روز بعد.
درباره ي انتخابات خفه كننده ي افغانستان و دموكراسي مسخره ي و لرزانمان و آنهايي كه طرفدار دو نامزدند و مسلح عكس ميگيرند كه اگر فلاني راي نياورد از آراي مقدسمان دفاع ميكنيم و من كه مانده ام اين واژه ي مقدس چقدر لجن مال است در اين وطن . ادم دلش نميخواهد هيچ چيز مقدسي دور و برش باشد.
درباره ي جام جهاني بايد حرف بزنم و اينكه بعضي از دوستانم ميگويند چطور ميتوانيد اين همه درباره ي جام جهاني حرف بزنيد؟ در حالي كه كشور اينقدر به بحران نزديك است و دارد تقلب ميشود و آراي مردم ناديده گرفته ميشود و دو گروه تهديد كرده اند اگر برنده نشوند دست به اسلحه ميبرند. ميگويم آدميزاد است ديگر نياز دارد كه دلخوشي داشته باشد و گاهي به بهانه اي بخندد و خوش باشد .

زن از مشرق ميز طلوع ميكند تا لبخند بزند به مرد.

مدتي است كه نوشتنم نميآيد. نمي نويسم و هيچ كار خاصي هم نميكنم. وقتم را بيهوده حيف ميكنم. مينشينم مثلن براي عوض كردن حلقه ام، دنبال مدل حلقه ي ازدواج ميگردم در اينترنت به هركدامشان خيره ميشوم و تصورشان ميكنم، مدل لباس و گشتن در سايت هاي مسخره و از هردري سخني.
گاهي آدم به هيچ كاري روي ميآورد و خودش را ميزند به در تنبلي و بيهودگي . من از اين گاهي وقت ها خيلي دارم.
مافوق جوانم مرد چهل ساله اي است كه اتاقش درست روبروي من است. و من هميشه هر وقت درش باز باشد ميبينمش. مثل يك ماشين كار ميكند صبح ها كارهاي اداريش را انجام ميدهد و عكس زني را كه روي ميزش است و در يك قاب ساده ي روميزي با موهاي چتري ساده و لبخند ايستاده كمي جا به جا ميكند و ميگذارد گوشه ي راست ميز كنار پرينتر. گزارش ها را ميخواند ايميل هايش را چك ميكند جلسه برگزار ميكند و عكس زن روي ميز را باز جابه جا ميكند كمي نزديك به مركز ميز كنار دوتا سنگ تزييني آبي نفتي كه يكي برايش تحفه داده. بعد از چاشتها از ساعت سه، براي نيم ساعت درش را ميبندد، صداي اهنگش به گوش ميرسد. يك آهنگ ملايم و صداي زني جيغ جيغو كه من فقط آواهاي سوزناكي را ميفهمم و نميدانم چيزي ميگويد يا فقط صدا در مياورد از دهانش. بعد چاي ميخورد با شكر قهوه اي و اندكي عكس زن را جابه جا ميكند. و باقي كارهايش را انجام ميدهد. وقتي دارم دفتر را ترك ميكنم ده دقيقه اي از فرانسه خواندنش ميگذرد. بلند بلند ميخواند مثل بچه هاي كوچك و عكس زن درست روبرويش دقيقن با بيست سانتي متر فاصله از بيني اش به او لبخند ميزند. عكس زن تا شب ميرود به مغرب ميز مافوق و خورشيد كه غروب كند زن هم رفته است آن گوشه و همان طور دارد لخند ميزند تا مرد را بدرقه كند براي رفتن از اتاق كار.
مافوق براي من موجود عجيبي است. و من آدم هاي عجيب را دوست دارم. اين كه براي روزهاي كسل كننده ي كاري و مثل ماشين كار كردن و كاركردن يك جوري خودش را نگه داشته و نرفته لاي چرخ دنده هاي اين همه كار و پنج دقيقه هم كه شده آن وسط ها خيلي زود كنده ميشود از كار و دور ميشود از گزارش ها و هميشه وقت دارد تا هر روز چاشت وقتي غذايش را خورد نيم ساعت راه برود و نرمش كند و گاهي بعد از ظهر ها دلش كه گرفت با عكس زن روي ميز گب بزند بخندد و چاي با شكر قهوه ايش را با لذت بنوشد.
من اما هيچ نميكنم چون كار ميكنم و هيچ عكسي از پسرم نياورده ام بگذارم روي ميز چون فكر ميكنم اين كارمند هاي افغاني ميايند و آدم را ريشخند ميكنند كه فلاني حالا شب ها بچه ات را ميبيني ديگه اين كارها چيست! من زندگي را براي هشت ساعت در روز تعطيل ميكنم و هنوز ياد نگرفته ام وسط كار زندگي كنم.

فكر ميكنيد تا كي كشش بدهند؟

نشسته ام و اخبار ميخوانم. حرفم نمي آيد و صبح هم كه همكارآمد فهميدم ميخواهد چيزي بپرسد. خودم را خيلي بي تفاوت نشان دادم  كه  چيزي نپرسد،  ميدانستم چه ميخواهد بپرسد از اصواتي كه از خودش در مي آورد و آه هاي كوتاهي كه ميكشيد و نفس هايي كه انگارآماده اش ميكردند چيزي بگويد و نميگفت،  فهميدم. حوصله نداشتم  جواب بدهم. بعد از عروسي اش هر از گاهي  بدون رخصتي و اطلاع قبلي  نمي آمد و بهانه اي جور ميكرد و به من ميگفت بهشان خبر بده دو باري هم گفت اگر چيزي نپرسيدند تو هم چيزي نگو . البته الان دقيق يادم نيست هر دو بار همين را گفت يا فقط بك بارش را. . بار ديگر را خودم مثلن در نهايت دوستي و همكاري خبر نداده بودم به رييس. اما مطمينم آن موقع احساسم اين بود كه همكار  نگفته  بروم خبر بدهم و  نكند  ناراحت شود وقتي بيايد و ببيند من خبر داده ام و مجبور است رخصتي بگيرد. حالا  خيلي  مسخره و بيخود درگير موضوعي هستم كه هيچ ربطي به من ندارد و پرس و جو ميشوم و گزارش ورود و خروج همكار است كه نشانم داده ميشود و اينكه چرا خبر نداده ام. همكار هم در نهايت پر رويي طوري وانمود ميكند كه خبر داده بوده و از من خواسته بوده فرم رخصتي اش را پر كنم ولي من يادم رفته و تقصير من است. ديروز خواسته شدم به دفتر همان مافوق كم سن نديد بديد كه قبلن  برايتان گفته بودم در پست ديگر. رفته از همه جا تحقيق كرده مدرك جمع كرده، از همه پرسيده و حالا از من هم ميپرسد.  ديروز احساس جاسوس بودن بهم دست داد يك لحظه ، بعد به خودم گفتم به من چه؟ مگر من رخصت بي اجازه گرفته ام؟ كيف و عشقبازي  اول ازدواج را همكار فرموده و صبح ديده  دير شده حال ندارد دفتر بيايد بهانه جور كرده نيامده من بايد جوش و حرص بخورم كه چه خواهد شد مبادا ضايع شوم.  خوب الان يك كم احساس بد جنسي هم كردم. بالاخره من هم خيلي رخصتي بدون اطلاع قبلي گرفته ام . آن وقت ها كه بچه كوچك تر بود و هي براي مريضي و تب و بردن به دكتر و اينها رخصت ميگرفتم.  آن  وقت ها اين مافوق مو را از ماست بيرون بكش نبود. يكي ديگر بود يك خانم ريزه مثل خودم همسن خودم.  كاري به كارم نداشت. قبلش هم يكي ديگر بود كه خيلي سهل گير بود در اين چيزها و البته آدم هاي حرف زني بودند يعني بعدش فورن خودشان ميپرسيدند فلاني فرمه ات  را آوردي امضا كنم؟ و كارمند اگر وسوسه هم ميشد يواشكي در برود و رخصتي نگيرد مجبور ميشد فرمش را بياورد و يك روز را از آن پانزده روز طلايي رخصتي سالانه كم كند.

همكار پرسيد چي بهت گفتن ديروز. بهش گفتم – با بي ميلي – و فوري سكوت كردم. خودش واقف است كه دو روز را رفته بدون اينكه فرمش را پر كند اما الان به روي خودش نمي آورد به من ميگويد گزارش دم دروازه اشتباه است من بوده ام آن دو روز الكي ورود و خروجم را ثبت نكرده اند نوشته اند نيامده. معاون رييس هم اشتباه ميكند كه گفته دو روز  ديده كه من نبوده ام و خبر هم نداده بودم.

ناراحتم. به خاطر كار مسخره اي كه كرده ام به خاطر اينكه مثلن خواسته ام دوستي ام را به همكار نشان بدهم و نگفته ام.

همكار ازآن روز خيلي منظم شده سر وقت مي آيد  سر وقت كارش را انجام مدهد. همه ي تلفن هايش را جواب ميدهد و نامه هايي كه ميرسند فوري ميرود  طبقه  ي پايين و از پذيرش دريافت ميكند. خيلي مودب با همه برخورد ميكند مخصوصن با همين مافوق نديد بديد كه قبلن آدم حسابش نميكرد و در حالت لميده روي چوكي اش  جوابش را ميداد. حالا براي هر چيز زنگ ميزند و كسب اجازه ميكند. يك كمي دلم هم ميسوزد خيلي مغرور بود.

ساغر دارد ميرود آن وقت من تمام روز را تنهايي بايد طي كنم. حرف زدنم نميامد وگرنه معلوم نبود چقدر مينوشتم.

حرف نزن! چشم ببستم دهان!

رييس كل  ناگهاني رفت كشورش. تازه از رخصتي برگشته بود اما بلند شد و  رفت بعد از دو هفته. براي بيست و يك روز. همكارم كه دستيار رييس است كار خاصي ندارد و نشسته با موبايل اش بازي ميكند. من تازه ، كاري را كه از ديروز مانده بود تمام كرده ام. بردم نشانش دادم به رييس خودم و ازش خواستم كه  مروري بكند ببيند جايي نياز به تغيير دارد يا نه. رييس  خيلي خسته بود. آنقدر كه دلش نميخواست اصلن به توضيحات من گوش كند. اينكه چه جوري جدول ها را درست كرده ام كه كمترين تداخل كاري با هم داشته باشند و گاهي مجبور شده ام دو رقم اضافه كنم و چهل و دو ها شده چهل و چهار.

الكي لبخند زد و گفت تشكر ميبينم. ديدم حوصله ندارد. پيشنهاد دادم كه ميشود اين را بگذارم در فولدر اشتراكي يا همان شير فولدر كه بقيه ببينند نظر بدهند گفت بذار بذار. و از فلاني بخواه ببيندش. گفتم حتمن و از دفتر خارج شدم. فلاني را زنگ زدم كه برود در شير فولدر جدول را ببيند كه درست كرده ام و چك كند . فلاني حوصله نداشت از صداي پشت تلفنش فهميدم يك كمي هم دلخور شد كه چرا بايد الان بنشيند جدول مسخره ي رخصتي هاي سالانه را ماه به ماه مرور كند. گفت باشه من ميبينم. چند دقيقه صبر كردم كه ببينم زنگ ميزند يا نه كمي طول كشيد و بلند شدم و ليوان به دست رفتم طرف چاي. دم در ديدم دارد زنگ ميزند برگشتم. خيلي عصباني گفت چرا در پايان هر رديف تعداد روزهاي طي شده را ننوشته اي؟ من اينطوري گيج ميشوم. بايد باشد كه بشود  درست خواندش. ميخواستم بگويم من اين را از روي  نمونه اي كه خودتان درست كرده بوديد درست كرده ام. فرمتش را شما به من داده بوديد و همچين چيزي درآن نبود. اما نگفتم چون حوصله ي دردسر و جر و بحث با يك مافوق پايين رتبه ي نديد بديد را نداشتم. براي همين فقط گفتم به من بگوييد كجاها را درست كنم؟ براي آخر هر ماه. تمام ماه ها؟ اوكي. حتمن. درستش ميكنم. صداي ناراحت گفت وقتي تمام شد به من زنگ بزنيد. تمامش كردم در حالي يك كمي احساس دلخوري ميكردم. اما به روي خودم نياوردم . ميخواستم رويم را بچرخانم طرف همكار و دلخوريم  را از آن فرد بگويم اما نگفتم و گذاشتم به بازي اش كه انگار به جاهاي حساس رسيده بود ادامه بدهد. روزها را شمردم و در پايان هر ماه مقدار باقيمانده را نوشتم. دوباره تمام جدول را چك كردم – همه اش را- تا باز مشكلي نداشته باشد و هي به خودم گوشزد ميكردم  ببين گاهي كه خيال ميكني همه چيز رو به راه است و هيچ مشكلي وجود ندارد. بزرگترين مشكل آنقدر جلوي چشمت است كه نميبيني اش. پس بيشتر نگاه كن. دقت كن. دوست داشتم بروم يك چاي سبز بريزم بيايم بخورم. چند تا بيسكويت گندم كامل داشتم كه دلم ميخواست زودتر بخورمشان. تمامش كردم و بهش زنگ زدم برنداشت. من هم رفتم چاي ريختم براي خودم و  الكي نيم ساعت زنگ نزدم. دليلش را نميدانم شايد منتطر بودم همكار برود بيرون از اتاق تا زنگ بزنم كه اگر باز بي حوصله و عصباني برخورد كرد همكار نبيند چطور صورتم سرخ ميشود .

بالاخره زنگ زدم و گفت ميبينم.  ده دقيقه بعدش  زنگ زد كه بيا اتاقم لطفن. بلند شدم و رفتم . الكي ميترسيدم. وسط راه به خودم آمدم. خيلي ترسو شده بودم و مسخره بود. يك عالمه جواب آماده كرده بودم كه اگر پرخاش كرد يا حرف بيخودي زد من هم ساكت نباشم. نميدانم چرا هميشه تصور ميكنم يكي ميخواهد به من پرخاش كند و من آماده نيستم و ميترسم از صداي بلند.  رفتم . جدول را نشانم داد. يك كاري كرده بود كه خانه هاي جدول گنده و به هم ريخته شده بودند گفت اينها را مرتب كن و بعد به من خبر بده. جدول را درست كردم. جايش را با جدول كج و كوله عوض كردم. باز هم به دليل نامعلومي زنگ نزدم. تا الان. شايد خيال ميكنم اگر اينقدر زنگ بزنم. همكار خيال ميكند من خيلي چاپلوسم و از اين برداشتش  خوشم نمي آيد. هي ميخواهم قضاوت بقيه برايم مهم نباشد و خودم را اسير حرف  اين وآن نكنم. اما باز ميبينم باز هم اينطوريم و ميترسم از خيلي كارها به خاطر اينكه مردم چه خواهند گفت درباره ام.

همكار بازيش را ول كرده. دستش را زده زير چانه اش و يك چيزي را از مانيتورش ميخواند. دلم باز هم چاي سبز تلخ ميخواهد.

ساعت پنج عصر

كارمند بخش اداري حرف نميزند انگار خدا دهانش نداده كه بازش كند. براي هر كاري به آدم خيره ميشود و با دستش به جايي اشاره ميكند و بايد از اينها آدم بفهمد چه ميخواهد بگويد، فرم هاي امنيتي و اداري كه هر سال بايد پر شوند تنها برخوردمان است و وقت معاش گرفتن.
چند روز پيش مرا ديده كه دو دقيقه مانده به پايان وقت اداري در پاگرد پله ها بوده ام و ميرفته ام پيش دوست كه دفترش طبقه ي پايين است تا با هم برويم خانه. گزارش داده به مافوقم، او هم درست وقتي من در موتر را باز كرده ام كه بروم تو زنگ زده كه بيا بالا عاجل، ميروم و ميگويد دو دقيقه زودتر ميزت را ترك كرده اي. ميگويم من دو دقيقه را حساب ميكنم كه بروم پايين و وقتي با همكار از در خارج ميشويم ازساعت پنج ده دقيقه گذشته. ميگويد نه قانون قانون است. ميخواهم بگويم من هميشه صبح ها نيم ساعت زودتر ميرسم و شروع ميكنم به كار. اما نميگويم. خوب دليلي ندارد من نيم ساعت زودتر سر كار باشم و قانون قانون است.
كارش غير قانوني نيست اما برخورنده است. ميتوانست بگذارد صبح به من بگويد. ميتوانست زنگ بزند، ميتوانست به كارمند بخش اداري بگويد كه خودت تذكر بده چون تو به عنوان كسي كه مراقب اين رفتارهاست ميتواني و اين صلاحيت را داري كه تذكر بدهي.
برميگردم و تند تند قدم برميدارم و ميپرم در موتر. بيست دقيقه اي را براي دو دقيقه از دست داده ام و بدتر اينكه عده اي نشسته اند به انتطارم كه برسم . گوشه هاي لبم را كه به وضوح آويخته به زور جمع ميكنم به بالا و الكي لبخند ميزنم، اين وقتها يك طرف لبم شروع ميكند به لرزيدن اما تا حالا كسي متوجه نشده يعني كسي به من نگفته فلاني چرا گوشه لبت دارد ميلرزد.
به كار ها و خدماتي كه انجام داده ام فكر ميكنم به اينكه در تمام روزهايي كه خيابان ها بسته بودند به خاطر امنيت لويه جرگه من و دو سه نفري آمديم دفتر. همكار تازه دامادم از روز اول رفت و گفت خانه ام راهي به جايي ندارد و تمام خيابان هايمان را بسته اند. من خانه نشين شده ام و نمي آيم و نيامد تا روز آخر. به اينكه هر كاري پيش ميآيد من حاضرم انجام بدهم. براي هر كاري ميروم و ميپرسم و چندين بار مشورت ميكنم اما همكار با اينكه خيلي وقت ها خيلي كارهارا اصلن قبول نميكند و جواب سربالا ميدهد و خيلي راحت ميگويد ايت ايز نات ماي جاب. با تمام اينها برخورد محترمانه تري را نسبت يه من دريافت ميكند و براي هر كاري كه قبول ميكند هزار بار تشكر ميكنند، نميخواهم بگويم خيلي كار ميكنم نه بالاخره من وبلاگم را همين جا آپ ميكنم به فيس بوك هم سر ميزنم اما كار هم ميكنم.
با اين فكر ها به خانه ميرسم و با همه ي اينها ميگويم قانون قانون است چرا بايد دلت بسوزد ودفتر بيايي وقتي ميتواني نيايي. چرا بايد از لحظه اي كه ميرسي كامپيوترت را باز كني و ايميل ها را جواب بدهي؟ هيچ دليلي وجود ندارد.

همسايه ها

همسايه هاي ما موجودات جالبي هستند. زيرزمين يك خانواده ي ساده ي محلي به اصطلاح «وطني» كه تازه به شهر كوچيده اند. همكف خانواده اي كه از ايران آمده اند با يك بچه . طبقه ي دوم خانواده اي كه  به طرز مرموزي آرامند و تا به حال ديده نشده اند. و ما كه طبقه ي سوم هستيم.

زيرزميني  ها چون از همه قبل تر به اين خانه آمده اند مسوول  آب هستند و كليد آن را ميزنند  تا مخزن پشت بام پر شود و بي آب نمانيم. اما چون تازه آمده اند به كابل و خيال ميكنند اين سيستم برقي كه آب را ميشكد به بالا خيلي پر مصرف است دلشان نمي آيد مخزن را كامل پر كنند  طبقه اولي ها يك خانواده ي كم جمعيت اما به شدت پاكيزه اند. زن خانه وسواس دارد و تمام روز را به تميز كردن ميگذراند آن هم با اين گل و لاي و خاك كابل. حتي يك بار تقاضا كرده بوده كه اهالي محترم چون حويلي  هر روز به نوبت  تميز ميشود  از اين به بعد از دم در حويلي پا لخت و كفش به دست پله ها را بالا بياييد كه خاك  به پله ها  نرسد كه صد البته از سوي همه و با لاخص عمه ي شوهر كه بچه را نگه ميدارد با بيانيه ي شديد الحني رد شد. خانم پاكيزه هر جمعه  ده جفت كفششان  را دانه به دانه ميشويد  زيرآب فراوان  آب ميكشد و ميگذارد در آفتاب تا خشك شوند. دوچرخه ي پسرش را بعد از هر بازي ميشويد و خشك ميكند و ميبرد داخل خانه. پاچه هاي شلوارش هميشه بالاي قوزك پايش هستند و آستين هايش هميشه بالازده و آماده براي آب كشيدن هر چيز.

دومي ها ديده نميشوند. تنها شب ها كه بخاريشان را روشن ميكنند دود غليظ  چري ( بخاري چوبي) شان  را ميبينم كه از پنجره ي بالكن شان  به بيرون هدايت ميشود. نصف خانه شان را فرش نكرده اند يكي از اتاق هايشان بالكل خالي است و چوب براي زمستانشان در آن ذخيره كرده اند. تمام فضاي دو تا بالكنشان را به طور شلخته  اي چوب ريخته اند و  همان جا روي بالكن چوب هايشان را ميشكنند.

ما سومي هستيم. پر جمعيت ترين واحد .  از همسايه ها  مرد وطني  تنها بازديد كننده ي شبانگاهي  ماست   كه گهگاه به بهانه هايي ميايد دم در و حين اينكه دارد  با شوهر  درباره ي مسايل خانه و صرفه جويي در آب و برق   گب ميزند چشم ميدواند داخل خانه . من هم معمولن نشسته ام در سالن به دوختن پرك هاي پاره شده ي بالش ها يا خشتك هاي هميشه از كوك در رفته ي بچه ويا هم  دارم  با بچه كارتون مبينم. مرد همسايه كه برود و شوهر بيايد تو حتمن ميگويد برو گوشه تر بنشين وطني ها دوست دارند نگاه كنند.

از روزي كه همسايه ي   پاكيزه آمده در هر قطعي  برق  حتمن آب هم نداشته ايم،   تقريبن دو هقته طول كشيد كه همسايه ي وطني فهميد اگر مثل آن  موقع كه سه تا همسايه بوديم و مصرف آبمان  خيلي كمتر بود كليد آب را بزند هميشه بي آب ميمانيم.

در دو مورد اخير بي برقي آب داشتيم و براي همين احتمال ميدهم همسايه ي زيرزمين دانسته دفعات به برق زدن كف كش را بيشتر كند.

 با اين حال چند تا شيشه ي نوشابه را پر ميكنم ميگذارم  گوشه ي تشناب. دو تا دبه ي چهار ليتري روعن را  كه خالي شده بود  نگه داشته  بودم براي ترشي انداختن. ميشورمشان و خشكشان ميكنم و پر آبشان ميكنم و ميگذارم يك گوشه ي آشپزخانه براي شستن هاي ضروري.

بايد يك سطل ده ليتري هم  بخرم براي ذخيره ي  آب خوردن.