تكه های سربی خاموش

يك كلاسي شركت كرده ام كه اصول تجارت را به زنان تجارت پيشه ياد ميدهد.  آخرش نصف اعضاي كلاس را ميبرند آمريكا ده روزه که دو روزش كلاس است و بعدش با يكي از زنان تاجر آمريكايي  از تجارت هاي كوچك  زنان آمريكايي  ديدن ميكنند. به اين اميد كه من هم جزو آن پانزده نفر باشم و بروم و ويزاي پر ارزش آمريكا بخورد به پاسپورت كم ارزش افغاني ام ، شركت كرده ام. به اواخر برنامه رسيده ايم بعضي ها خيلي مشتاق اند و معلوم است كه دارند با علاقه به تجارت شان ميپردازند. كودكستان دارند، مكتب خصوصي، آرايشگاه، توليد و فروش صنايع دستي، طراحي جواهرات، توزيع اينترنت، خياطي و … بعضي ها هم مثل من تجارتشان آنقدر برايشان مهم نيست كسان ديگري كار ميكنند و آمده اند كه مثل من آخرش ويزا بگيرند و بروند يك بار آن طرف دنيا. شاگردها  اول صنف و وقفه ي چاي درباره ي خودمان حرف ميزنيم درباره ي بي برقي و مشكلاتش و درباره ي حمام هاي نمره ي زنانه و اينكه كجاها هستند و كيفيت و پاكيشان در چه حد است و بي برقي و در نتيجه بي آبي. درباره ي بچه هايمان و شوهرهايمان.   بعضي ها عكس هايشان را به هم نشان ميدهند و حالا كه برق بالكل قطع شده تا جنراتور روشن ميشود خانم ها گوشي به دست منتظرند تا خانه هاي خالي سه ساكته( سه راه برق ) را اشغال كنند و موبايل هاي خاليشان را چارج كنند.

گاهي با علاقه به درس  گوش ميكنم و سعي ميكنم در خودم دوست داشتن تجارت را بيدار كنم اما خيلي زود خسته ميشوم چون در واقع هيچ علاقه ي خفته اي وجود ندارد كه بيدار شود و از خودم خجالت ميكشم كه هيچ علاقه اي ندارم و آمده ام و طمعكارانه منتظر آخرش هستم. واقعن خسته كننده است.

من در طول زندگيم در ده ها كلاس خسته كننده كه دوستشان نداشته ام شركت كرده ام. كلاس خياطي نازك دوزي و ضخيم دوزي و حتي لباس زير زنانه . كلاس آرايشگري، دوره هاي تربيت معلم كودكان و بزرگسالان براي مهاجرين افغاني، و كلاس هاي خوشايند و ناخوشايندي كه بيشترشان را به خاطر مادرم ميرفتم چون اصرار داشت كه غير از درس خواندن بايد هنر هم ياد بگيرم. از ميان تمام اينها خيلي دوست داشتم كلاس طراحي شركت كنم، نقاشي ام بد نبود و ميخواستم اصولي چيزي ياد بگيرم اما هيچ وقت نشد چون آن وقت كه من كودك و نوجوان بودم و آن  جايي كه ما بوديم،  محيط اطرافمان  طوري بود كه اين هنر در مقابل هنرهاي پولسازي مثل خياطي و آرايشگري و قالين بافي كار لوس و عبثي به چشم ميامد. و اين از تصور همه خارج بود كه من لوس باشم مخصوصن پدرم كه هرگز دلش نميخواست تنها دخترش و اولاد بزرگش لوس باشد و چيزهايي دوست داشته باشد كه معمول است بين بقيه ي دخترها. مثلن پدرم خواندن كتاب هاي كودكانه را خيلي بيهوده ميدانست و معتقد بود براي يك دختر مهاجر افغاني كه دارد با سختي زندگي ميكند و پدرش با مشقت از دل سنگ پول در مي آورد خريدن يا وقت گذاشتن روي كتاب هاي مصور كودكانه بي ارزش است. يادم ميايد نصيحتم ميكرد كه مرتضي مطهري بخوانم يا شريعتي يا اگر خوشم نميآيد كتاب هاي تاريخ افغانستان. من علاقه اي نداشتم به هيچ كدامشان گرچه داستان راستان را خواندم و ساده و جالب بود.

آن روزها در هر كلاسي كه مجاني بود يا پولي بود ولي قرار بود در آينده پولساز شود شركت ميكردم و برايم مهم نبود دوستش دارم يا نه به قول معروف جواني بود و خستگي روحي و جسميش قابل تحمل بود تا امروز كه واقعن وا داده ام و دلم ميخواهد همه ي آن چيزهايي را كه مثل تكه هاي سرب از خودم آويزان  كرده ام و دوستشان ندارم رها كنم. حتي رشته اي را كه در ماستري دارم ميخوانم با اينكه چيز زيادي ازش نمانده. حتي همين كلاس را كه قرار است تا نيمه ي مارچ  تمام بشود اما بايد صورت هاي مالي مختلف و دقيقي را ارايه بدهم تا انتخاب شوم و هيچ حوصله اي براي اين كار نمانده و هر  روز چند دقيقه به اسلايد هاي مربوط  به بخش مالي خيره ميشوم و ميبندمشان  تا فردا.

كاملن به اين باور رسيده ام كه اگر در كودكي كاري نكرده باشي كه ميخواستي اش، اگر آرزوي بزرگ برآورده نشده اي در دلت مانده باشد، اگر مجبور به تظاهر فهميدن بيشتر از سنت ، به قوي بودن بيشتر از تحملت شده باشي، وقتي زن سي و چند ساله اي شدي سخت مجبور به برگشت خواهي شد براي جبران. سخت احساس ضعف خواهي كرد و سخت دلت ميخواهد همه ي آن چيزهاي سربي خاموش را بي آنكه دليلي براي آن داشته باشي رها كني.

 

پي نوشت: اين نوشته مال حدود يك ماه پبش  است كه پايه هاي برق كابل به دست طالبان تخريب شده بودند و برق كابل قظع شده بود.

ما هنوز هستيم!

ننوشتن آدم را تنبل ميكند. وقتي نمينويسي كم كم تعهد به نوشتنت كم ميشود و روزها ميگذرند بدون اينكه كلمه اي بنويسي. مثل من كه مدت هاست ننوشته ام بيشتر از دو ماه. اولش نميتوانستم، ذهنم بي نهايت درگير بود مشكلاتي بود كه نميتوانستم ببنويسمشان و چيزهايي بود كه ميتوانستم اما نميشد، فرصتش پيش نمي آمد، حوصله اش نبود، گاهي هم سكوت ميكردم حتي روي كاغذ.
اين سكوت واكنش من است نسبت به سطحي از مسايل و مشكلات بعضي ها گريه ميكنند، حرف ميزنند، درد دل ميكنند من سكوت ميكنم. آن كارها خسته ام ميكنند مثل دست و پا زدن بيهوده. نميتوانم. براي سطح بالاتر نظري ندارم. شايد جيغ و داد بكشم، پرخاش كنم، گريه كنم نميدانم… اما براي سطحي از گرفتاري ها فقط سكوت ميكنم .
حالا خوبم. عيد فطر براي سه روز باميان رفتيم. خانه ي پدري هميشه حالم را خوب ميكند. سه روز بي اخبار، سه روز به دغدغه، سه روز پر از شادي. شايد خيلي خنده دار باشد اما گاهي ميشود كه در كابل خبرهاي بد تو را آنقدر فشار ميدهند كه احساس ميكني استخوان هايت دارند ميروند توي هم. خاله كه هر روز كنارم مينشيند و شروع ميكند به گريه و از برادر شهيدش ميگويد گاهي آنقدر شانه هايم را سنگين ميكند كه به زور ميبرمشان خانه.
اين روزها اوضاع امنيتي بد تر شده است خيلي بدتر و معلوم نيست چه خواهد شد. انفجار ها بزرگ تر و خونين تر و و بي محاباتر شده اند. آن شب كه دو تا انفجار مهيب پشت سر هم در دو نقطه ي شهر شد و برق تمام شهر براي دو ساعت قطع بود فكر كردم شايد دولت سقوط ميكند، ترسيده بودم و در دلم ميگفتم همين نيمچه دولت پينه پتره ي فاسد و مترسك بهتر از هيچ است. آن سال يادم است هرات هم در شب سقوط كرد و به دست طالبان افتاد از فردايش موتر هاي تويوتاي سفيد بود و بيرق هاي سفيد برافراشته بر آنها و مردهاي جوان موي و ريش بلند با چشم هاي سرمه كشيده. احتمالن اگر كابل سقوط كند باز هم موترهاي گران قيمت خواهد بود و اين بار بيرق هاي سياه و مردان جوان ريش و موي بلند و سرمه كشيده كه صدبرابر وحشي ترند و آدم خوار تر.
فقط اميدوارم كه در آرام شدن افغانستان نفعي براي كشورهاي همسايه و دولت هاي بزرگ جهان باشد تا كشور زنده بماند نه براي اين حكومت بي در و پيكر، براي مردمي كه ميخواهند زندگي كنند. براي مردمي كه عروسي ميكنند، ختنه سوران بچه شان را ميگيرند، نذر ميكنند براي اولين دندان بند دلشان،درس ميخوانند ، دانشگاه ميروند… براي مردمي كه نمرده اند هنوز.

پ.ن ميخواستم براي نوشتن دوباره شروع شكوهمندي داشته باشم اما نشد. منتظر يك واقعه ي شكوهمند بودم تا اينكه ديدم چه چيزي شكوهمند تر اينكه من بنويسم و زندگي را لااقل در قلمم جاري كنم و هر چقدر تلخ باشد يا تكراري يا ملال آور اما مهم اينست كه نوشتن چيزي را در من زنده نگه ميدارد!

معلمي عشق ميخواهد و اين يك شعار نيست!

من معلم خوبي نخواهم شد گرچه چند تا دوره ي سه ماهه ي تربيت معلم را با نمره ي عالي در ايران گذرانده ام. و يك عالمه تمرين عملي در كلاس، وقت هايي كه بايد ميرفتيم روبروي بقيه و معلم بازي ميكرديم و يك مفهوم را با رعايت اصولي كه يادگرفته بوديم و مراحلي كه بايد پشت سر هم طي ميكرديم تا بچه ي هفت ساله مثلن حرف ب را ياد بگيرد هميشه جزو بهترين ها بودم هميشه لبخند داشتم و اگر اتفاق غير منتطره اي وسط تدريسم رخ ميداد خيلي خوب و با حوصله ميتوانستم مديريتش كنم. يك بار يادم است استاد وسط حرفهايم داد كشيد بچه ها گربه آمده توي كلاس و دخترهاي كلان كه انگار شاگردهاي من بودند و يك جوري باورشان شده بود بچه ي هفت ساله اند شروع كردند به جيغ زدن و دويدن و اخلال كلاس. من به عنوان يك معلم خيلي خونسرد و با لبخند هميشگي ام رفتم جلو و مثلن از پشت گردن بچه گربه گرفتم و گفتم ببينيد بچه ها چقدر اين گربه ترسيده و يك جوري ربطش دادم به درس و مسايل بهداشتي كه بچه ها وقتي به گربه دست ميزنند بايد رعايت كنند. آن موقع ها معلم كوچولوي خوبي بودم چون تمام موضوع نمايش بود و من هرگز بيشتر از همان نمايش ها پيش نرفتم و هرگز معلم يك كلاس واقعي نبودم و در واقع تمام آن ايده هاي خلاقانه اي كه ميدادم براي يادگيري بهتر دانش آموزان پايه ي محكم و تجربي نداشت و صرفن به گرفتن نمره ي بهتر براي پايان كورس ختم ميشد.
يادم است براي برادرهايم هم معلم خوبي نبودم. آنها از من كوچكتر بودند و گاهي از من براي ديكته، رياضي يا نوشتن انشا كمك ميخواستند و من روش تدريسم مبتني بر جديت و سخت گيري بود. خشن بودم و آن موقع به هيچ يك از روش هاي تدريس كه ازشان نمره ي خوب گرفته بودم فكر نميكردم. آن روش ها را مانده بودم براي وقتي كه يك معلم واقعي شدم و رفتم سر يك كلاس كه ميز و نيمكت و تخته داشته باشد و وسايل كمك آموزشي و بچه هاي آرام و تر و تميز و مرتبي كه پشت نيمكت ها نشسته باشند و آماده ي يادگيري باشند. يك بار يكي از برادرهايم كتاب رياضي اش را آورد و سوال پرسيد برايش توضيح دادم اما نفهيمد و براي دفعه ي دوم صدايم را بالاتر بردم و مداد را محكم تر كشيدم روي كاغذ و گفتم فهميدي؟ گفت يك كم فهميدم اما… مجبورش كردم كه تكرار كند بچه ي حرف گوش نكن و خنگي است تا دوباره برايش توضيح بدهم و او هم مجبور شد تكرار كند . او آن وقت يازده سالش بود و من شانزده. خيلي بزرگ نبودم دختر نوجوان چاق و كمي افسرده اي بودم كه حوصله ام نميشد خيلي با برادرهايم سر و كله بزنم اما هنوز هم هر وقت يادم ميايد از خودم بدم ميايد.

هر وقت هم خواسته ام به بچه ام چيزي ياد بدهم مجبور شده ام چند بار آموزش را رها كنم چون زود عصباني ميشوم و خشن ميشوم و حوصله ام تنگ ميشود. پريشب داشتم برايش كلمه اي ياد ميدادم. مرتب حواسش پرت ميشد هر دو دقيقه بايد حواسش را جلب ميكردم و باز هم تمام آن اموخته ها درباره ي بچه هاي نوآموز و مبتدي و آستانه ي تمركزشان يادم رفته بود و ميخواستم سرسختانه بعد از دو بار تكرار كاملن ياد بگيرد و عين يك آدم بزرگسال تكرارش كند و خيلي درست بنويسدش.
برايش سرخط دادم و گفتم تا فردا كه از سركار برميگردم بايد نوشته باشي و شب كه برگشتم ديدم نوشته و ياد گرفته و دفترش را با خوشحالي نشانم داد. پدرش تعريف كرد كه با هم يك بازي اختراع كرده اند كه مشق هم دارد و خيلي خوش گذشته است وقتي نوشته اند. و با خودم گفتم چرا من به فكرم نرسيد كه يادگرفتن بچه ها بايد همراه با بازي باشد چرا من يادم نميماند آن همه روش آن همه مثال كه آقاي موسوي براي آموزش بچه هاي نوآموز ميداد و من فقط براي امتحان حفظشان ميكردم؟
من معلم خوبي نخواهم شد با آن همه روش با آن كاغذهاي مهر و امضا دار دوره ي تربيت معلم و آن همه وسايل كمك آموزشي كه ساخته بودم. معلمي آدم خودش را ميخواهد جنم خودش را.
عشق ميخواهد يك جور خاص نه اينكه فقط عاشق بچه ات باشي يا خانواده ات يا اينكه دلسوز باشي. معلمي چيزي بيشتر از اينها ميخواهد يك جور عشق بزرگ هم به آدم ها و هم به ياددادن.

من، بابا لنگ دراز و دعاي كميل!

در رستوران ديدمش. مهماني دعوت بوديم به مناسبت عروسي يكي از دوستانم. اول نميدانستم كه آنجاست. بعد از سلام و احوالپرسي رفتم كنار عروس و خودم را با بخاري گازي كوچك كنار پايش گرم كردم. با چند تا از رفقا سلام و احوالپرسي گرم و پر سر و صدايي كردم. دستهايم يخ كرده بود و نشستم با عروس به حرف زدن تا دستهايم گرم بيايند و بعد داماد آمد و تبريك گفتم و ادامه ي حرفمان از عروسي اش و آرايشگاهش و خوشكليش و لباسش. داشتم تعريف ميكردم از عروس كه دوست ديگرم آمد و گفت فلاني آمده اگر ميخواهي برو يك سلام و عليكي بكن گفتم راست ميگي؟ فلاني؟ باشه ميرم. مطمين نبودم آني كه دوستم ميگويد هماني است كه من فهميده ام يا يكي ديگر است. چون يك عالمه آدم است كه همه خيال ميكنند من ميشناسم اما از بس من هيچ جا نميروم و آنقدر با ديگران ارتباط و برو وبيا ندارم نميشناسمشان. مهماني كوچك بود و پر از آشنا رفتم با يكي ديگر كه هم آشنا بود هم فاميل سلام و عليك كردم و چند دقيقه كنارش نشستم كه او هم گفت فلاني آمده ديديش آن گوشه نشسته. آخرين ميز. و ميخواست خيلي نامحسوس نشانم بدهد گفتم آره آره ديدمش. ميرم پيشش اوكي.
نمخواستم فلاني را ببينم و خيلي عجيب همه مدام يادآوري ميكردند كه فلاني آمده و برو سلام و عليك كن، شايد چون دوست مادرم بود همه فكر ميكردند احتمالن من به نمايندگي از مادرم بايد با او حرف بزنم و حال و احوال جويا شوم. مامانم قبلن خيلي باهاش دوست بود اما تازگي ها ميانه شان شكراب شده بود و مامان چند بار گفت كه فلاني، فلان و بهمان است و واي به حال آن شوهر بيچاره اش و من گفتم رابطه ي زن و شوهري آنها به ما ربطي ندارد و شايد هم خيلي خوب و خوش و خرمند و دليلي ندارد كه ما دلمان به حال شوهرش بسوزد يا زنش و مادرم كمي ناراحت شده بود از اين حرف.
دوستهاي ديگرم آمدند كه با هم صميمي تر هستيم و رفتيم نشستيم يك گوشه. آخرين ميز از اين طرف رستوران يعني دورترين نقطه به فلاني كه درست در گوشه ي مخالف ما آن گوشه ي ديگر رستوران نشسته بود. احساس كردم نميخواهد ديده شود، خودش را پشت بقيه طوري نگه داشته بود كه نبينمش و احساس كردم كه خودم هم نميتوانم ببينمش آمادگيش را نداشتم جداي از اينكه رابطه اش با مادرم خوب نبود فكر كردم خودم هم نميخواهم و بهتر است كه همين جا بنشينم و وقتم را با دوستاني كه خيلي وقت است نديده ام شان بگذرانم.
مادرم زن اجتماعي و اهل رفت و آمد دوستي و فاميلي و پيدا كردن آشنا و آدم هايي است كه ممكن است حداقل شباهت ممكن را داشته باشند به خودش. براي همين مسلمن با آدم هاي زيادي خوب نيست و با آدم هاي خيلي زيادي خوب است چون تعداد آدم هايي كه ميشناسد خيلي زياد است. بر خلاف من كه آدم هاي كمي را ميشناسم و ارتباط دارم و تعداد آنهايي كه باهاشان مشكل دارم و يا آنهايي كه خيلي با هم رفيقيم خيلي خيلي كمتر از مادرم است. اما به هر حال خيلي وقت است كه من از ارتباطات وسيع مادرم متاثر ميشوم در گذشته بيشتر حالا كمتر. وقتي سنم كم بود و نوجوان بودم شخصيتم يك جورهايي انگار چسبيده به مادرم بود به خاطر او با آدم هايي كه او باهاشان خوب نبود سلام و عليك نميكردم با خاطر او با عده اي رفت و آدم و بگو بخند داشتم و خوب بسياري اوقات خوشايند نبود چون من به آدم هايي كه مادرم عاشقشان بود علاقه اي نداشتم. نه آدم هاي سال هاي آرمان گرايي اش كه همگي آرمان گرا و دو آتشه بودند نه آدم هاي هنرمندي كه خياط و آرايشگر و گلدوز بودند و نه آنهايي كه بازاري و اهل تجارت بودند. دوست هاي مادرم معمولن زن هاي خانه داري بودند كه ناگهان وارد اين برنامه ها شده بودند. و البته برنامه هاي مشتركي هم داشتند مثل دعاي توسل هر سه شنبه و دعاي كميل روزهاي جمعه كه جمعه هايش متاسفانه مصادف با كارتون محبوبم بابا لنگ دراز بود و من آن ساعت با هزار جور ترفند ميخواستم خانه بنشينم و كارتون را ببينم اما مادرم به بهانه ي اجتماعي شدن و آرمان هاي شهدا مرا ميبرد دعاي كميل و بعد از دعا يك عالمه حرف بود كه در تمامشان بايد حضور ميداشتم. كم كم كه بزرگ تر شدم نميرفتم. اصرار هاي او هم كمتر ميشد اما الان هم ميگويد كه وقتي شما ها كارتان جور شد كارهاي اجتماعي و فرهنگي زيادي است كه دوست دارم شركت كنيد. مطمين نيستم كه تقاضاي مادرم براي بردن من قبول شود براي همين ميگويم خوب بگذار ببينيم چه ميشه. اما واقعن فكر نميكنم بتوانم اين كار را بكنم در صورت رفتن. يا هر روز با خانم هايي كه بچه هايشان همسن منست درباره ي بودجه و برنامه يا راهپيمايي مسالمت آميز به دلايل مختلف حرف بزنم و ايده هاي خيلي ابتدايي و ساده شان را كه معمولن در حد يك جرقه ي گذراي ذهني است ، تبديل به يك پروژه ي درست و حسابي كنم.

آن شب مهماني با دوست مادرم سلام و عليك نكردم، يك لحظه فكر كردم بايد اين كار را بكنم چون من نميخواهم تحت تاثير تحولات رابطه اي مادرم باشم با آشناها و دوستانش و بعد گفتم حتي همان سلام و عليك خلاف ميلم گرچه در ظاهر نشان ميداد من تحت تاثير نيستم اما چون خلاف ميل خودم بود باز هم زوركي و ناخوشايند بود.

سرمه دان شكسته ي چهارده سالگي!

تمام آرشيوي را كه داشتم ديليت كردم. همه ي چيزهايي كه دانلودشان كرده بودم، آهنگ ها، كليپ ها ، كتاب ها، مقاله ها، عكس ها و تمام نوشته هايم را كه فقط همين جا داشتمشان در كامپيوتر محل كارم. همان روز كه يك دانه خافظه ي اكسترنال با خودم آورده بودم و ميخواستم تمام اطلاعات شخصي ام را بريزم تويش و كامپيوتر دفتر را از تمام آن چيزهايي كه مال خودم است و خصوصي است خالي كنم. همان روز مجبور شدم تمامشان را نابود كنم. چون حافظه ويروس داشت و همين كه به كامپيوتر وصل كردمش پيغام داد كه ويروس جديد شناسايي شد و دو دقيقه هم طول نكشيد كه آي تي افتان و خيزان از منزل پايين خودش را رساند. كاغذي كه ذستش بود را نشانم داد كه گزارش ويروس مكشوفه در كامپيوتر من از آن سر دنيا از مقر اصلي سازمان بود . بدون اينكه نفس تازه كند گفت از يك هارد درايو اكسترنال ويروس وارد سيستم كرده ايد و خوشبختانه سيستم امنيتي طوري است كه ويروس كشف شده فورن در جايي اسير ميشود و نميتواند همه جا پخش شود و جان كلامش اين بود كه خدايت را شكر كن كه آنتي ويروس نميگذارد اين ويروس همه جا پخش شود وگرنه كارت زار بود. و من چيزي براي توضيح دادن نداشتم چون از مدت ها پيش مكتوب رسمي دريافت كرده بوديم كه هيچ اطلاعات شخصي و عير اداري نبايد در كامپيوترهايتان باشد ولي من داشتم و همه شان مال دوران قبل از سخت گيري هاي اينترنتي دفتر بودند. ميخواندمشان، گوششان ميكردم و نوشته هاي خود م را اصلاح ميكردم هر از گاهي. در جواب تمام جوش و خروش هاي آي تي و عصبانيت و توضيح هاي بي پايانش در مورد اينكه اگر ويروس وارد سيستم شود تمام دنيا كن فيكون ميشود فقط هي ميگفتم بله درست است شما درست ميگوييد ديگر اين كار را نخواهم كرد، نه تكرار نميشود. درست است .. درست است… توضيح دادم كه ميخواستم اطلاعات شخضي ام را منتقل كنم به هارد و ببرمشان خانه كه آي تي دستور داد فورن تمامشان را ديليت كن و هيچ چيزي نبايد باقي بماند. گفتم چشم حتمن همين الان.
رفتم سراغشان، هيچ فكري توي سرم نبود و فقط به اين فكر ميكردم كه الان گزارش ميدهد و از دفتر مركزي كه بيشتر از ده ساعت با طياره راه است يكي كامپيوتر مرا چك ميكند كه چه ميكنم. همه شان را ديليت كردم يكي يكي. خوشحال بودم كه قبل تر ها يك سري از آهنگ هايم را منتقل كرده بودم به موبايلم. كتاب ها و مقاله ها را هم تند و تند ديليت كردم و عكس هايي كه داشتمشان تا تصوير اسكرين را عوض كنم و با عكس كمي حالم عوض شود.
بعد كه قلع و قمع تمام شد و چيزي نمانده بود فكر كردم چه احساسي دارم الان. در واقع احساس خاصي نداشتم نه بد نه خوب البته كمي رو به بدي اما نه آنقدر بد كه بسياري ها دارند اين وقت ها. خيلي چيزها را كه جمع كرده بودم از دست دادم اما خوب برايم خيلي مهم نبود. يادم آمد كه مدت هاست دو تا دفترچه ي كلان خاطراتم را هم از دست داده ام و يك سر رسيد كه تمامش شعرهاي دوران شاعري ام بود. مال نوجواني بيشتر، كه آدم خيلي شاعر ميشود وخيال ميكند بالاخره راه زندگيش را پيدا كرده و قرار است شاعر شود حتمن. يادم آمد آنها خيلي مهم تر بودند و من دورشان انداخته بودم و شايد هم بعضي هايشان را گم كرده ام و خودم را دلداري ميدهم كه نه خودم بوده ام كه دورشان انداخته ام و اعتراف ميكنم الان كه مينويسم دلم براي شعرهاي ساده لوحانه ي پانزده سالگيم گرفت.
نميدانم از كي خاصيت كلاغي ام را ازدست دادم و اينطوري شدم، انگار گذشته و خاطرات غير از آنچه در مغزم هستند تجلي بيروني شان را در چيزها، نوشته ها، عكس ها و صداها از دست داده اند. شايد گرمم هنوز و وقتي آنقدر تنها شدم كه چيزها، عكس ها و نوشته هاي قديمي همنشينم باشند نبودشان را احساس كنم. نميدانم هنوز.

براي خبرنگاري كه پرسيد چه چيزي شما را به عنوان يك زن در جامعه رنج ميدهد؟

بيست و دو ساله كه بودم براي دو ماه در ولسوالي كهمرد باميان كار ميكردم. رخصتي تابستان آمده بودم خانه و اين كار پيدا شده بود و من براي در آوردن خرج دانشگاه رفته بودم آنجا. ماهي سيصد دلار ميدادند و براي من خيلي بود. با دو ماه معاش ميتوانستم يك سال دانشگاهم را خيلي خوب بگذرانم . روز اول رييس دفتر خودش را معرفي كرد محمد اختر بيست و هشت ساله از وردك ، ازدواج كرده ام و سه تا اولاد دارم و من هم خودم را معرفي كردم سوده سال دوم دانشگاه قزوين. بيست و دو ساله، نامزد دارم.
از اينكه كار داشتم خيلي خوشحال بودم و وقتي ميديدم آدم هاي اطرافم دلسوز و خندان اند بيشتر خوش ميشدم. رييس از روز دوم اصرار زيادي داشت كه من و برادر كوچكترم كه آن وقت هفده سالش بود نزديك دفتر خانه بگيريم. فكر ميكردم به خاطر اينكه دفتر برق دارد و امنيتش بهتر است و نان چاشت و شبم بر عهده ي دفتر خواهد بود اصرار ميكند كه چسبيده به دفتر خانه بگيريم. خيلي جوان بودم و همه ي آدم هايي كه در تعامل باهشان بودم به نظرم مهربان و خوب ميامدند . اما با خواهر يكي از دوستان برادرم خانه گرفتيم . صديقه با شوهرش امده بود و شوهرش آدم پخته اي بود قريه درست وسط ولسوالي بود. خيلي سرسبز و خيلي زيبا. درست روبروي خانه ي ولسوال.,شوهر صديقه ميگفت اينجا بهتر است چون ولسوال نماينده دولت است و بيشتر در امانيم. گرچه تا دفتر يك ساعت راه بود آن هم با موتر، اما او ميگفت نزديك دفتر امنيت نداري.
در تمام قريه هاي اطراف ، من و صديقه دو زني بوديم كه صورتمان ديده ميشد. تمام زنان بالاي سيزده و زير شصت سال چادري ميپوشيدند كه صورتشان ديده نشود. يك روز غلام پسر كلان كاكا رجب مرا گفته بود نام خدا چه خوب دوست روي است و من فكر كرده بودم خيلي حرف خوبي زده و خنديده بودم بعدن شوهر صديقه به زنش گفته بود به سوده بگو زياد نخندد. آدم بايد اين ملك را گشته باشد كه از رويه ي حرف آدم ها به درونش نفوذ كند. من نديده بودم و با حرف هاي خنده دار همكاران مرتب ميخنديدم . ميگفتم دلم براي بچه هاي باميان تنگ شده. آن وقت آنها ميگفتند براي كدام بچه ها؟ من ميگفتم شما نميشناسيد. نميدانستم اينجا بچه يعني پسر و مرد جوان و اگر دختري بگويد دلش براي بچه ها تنگ شده يعني براي چيز خاصي در بچه ها دلش تنگ شده. و اختر خيال ميكرد ميتواند روز جمعه با لندكروزر دفتر بيايد دنبالم و از تمام قريه بپرسد خانه ي سوده دختري كه روي لوچ ميگردد و همراه برادرش زندگي ميكند كجاست؟ آن جمعه من متوجه امدنش نشدم و چون در حويلي كوچك پشت سر لباس ميشستم صداي در زدن و هارن كردنش را نشنيده بودم. اگر متوجه ميشدم احتمالن با او ميرفتم دفتر. چون خيال ميكردم لابد وقتي رييس خودش امده بايد بروم و اگر نروم اخراجم ميكند. شب ها وقت چاي خوردن من براي صديقه و شوهرش تعريف ميكردم حرف هاي همكارهاي دفتر را. شوهر صديقه ميگقت اينها زن نديده اند. وقتي يك مرد پشتون بيست و چند ساله شش ماه به شش ماه نميتواند برود خانه اش بايد ازش ترسيد. بعد صديقه توضيح ميداد چطوري خودم را حفظ كنم چه بگويم چطور جوابشان را بدهم. نخندم. هيچ وقت در هيچ جايي تنها نباشم. صديقه ميگقت سعي كن دفتر تشناب نروي. مخصوصن كه تشناب دفتر دروازه نداشت و يك كيسه گوني پرده اش بود. ميگفت هيچ وقت نرو حتي اگر برادرت نگهباني بدهد.
صديقه يك چادر كلان روي روسريش ميپوشيد و مانتواش تا قوزك پايش بود. من هم روي روسري ام چادر كلان ميپوشيدم و حتي داخل دفتر پشت ميز هم ميپوشيدمش صديقه خيلي ميدانست چون در افغانستان كلان شده بود جوان شده بود و عروس شده بود.
اختر انگشتر طلاي خيلي بزرگي داشت يك روز گفت: سوده بيا اين انگشتر مال تو. گفتم تشكر از لطف تان من نميخواهم. گفت نه بگيرش مال تو و بعد حرف هاي ديگري زد كه ترسيدم. شب براي صديقه قصه كردم كه رييسمان چه گفته است و صديقه گفت ديگر نمان و با من برگرد باميان. صديقه داشت برميگشت با شوهرش. قراردادش تمام شده بود. ساكم را بستم و برگشتم.
سالهاي بعد بزرگ تر بودم و بيشتر محيط را شناخته بودم. وقت امتحان ورودي براي كار سعي ميكردم قبل از اينكه آخرين نفر باشم از سالن خارج شوم و برگه ام را تحويل بدهم. يك بار يادم است آخرين نفر بودم كسي كه مراقب بود و سوال ها را توضيح ميداد بعد از خروج همه برگه ام را تحويل نميگرفت. برگه اي را روبرويم گرفته بود و ميگفت از روي اين جواب هايت را چك كن. گفتم تشكر فكر نميكنم احتياجي باشد. جلوي دروازه را گرفت و در را قفل كرد. پشت دروازه سالن بود و همهمه ي كارمندها را ميشنيدم كه وقت چاي خوردنشان بود. دلم حمع شد و بلند گفتم لطفن اجازه بدين كه بيرون شوم. پشتش را به در زده بود و نميدانستم ميخواهد چه كار كند. دست بردم و خيلي سريع دستگيره را چند بار محكم تكان دادم. در را باز كرد. آمدم بيرون.

اين روزها زياد فكري ميشوم.

بي بي ام يادش به خير چهل تكه زياد ميدوخت براي ملحفه ي كمپل ها و پوش پتوي كلان روي صندلي(كرسي) زمستان، براي روي اجاق گاز براي پاي خشك كن دم دروازه ي حمام و خانه. بي بي ام خيلي زياد وصله و پينه كردن را خوش داشت. مينشست و با صداي باريكش زونگ زونگ كرده و آواز خوانده جوراب پينه ميكرد، دامن هاي هميشه سوخته اش را وصله ميزد و ميان آوازش هميشه خيلي سوزناك آه ميكشيد و باز سوزن ميزد و سوزن ميزد. بي بي ام بسيار وقت ها توي فكر هاي دور و درازش بود و هي سوزن ميزد به تكه هاي رنگارنگ پارچه.
ميگفتم حوا چه ميخواني؟ ميگفت هيچ، دوبيتي و چار بيتي. ميگفتم خوب بلند بخوان ميگفت اگر بلند بخوانم فكرم پريشان ميشود و باز آه ميكشيد و سرش را ميبرد نزديك زانويش و سوزن ميزد. ميگفتم حوا چرا اينقدر زياد آه ميكشي؟ بعد ميخنديد از همان هايي كه من فكر ميكردم خيلي مصنوعي و غمگين اند و ميگفت چون خدا به من اولاد نداده مثل تو نواسه نداده و زود، به ثانيه اي صدايش ميلرزيد و اشكش جاري ميشد. بي بي اشكش لب مشكش بود گفته ي مردم به دَكه بند بود كه آب ديده هايش جاري شود. ميگفتم بچه داري ديگه باباي من بچه ي تو است ميگفت ها خدا را شكر، خدا و پيغمبري باباي تو بچه ي من است اما يك بچه كه خودم به دنيا آورده باشم ندارم خدا لايق نديد مرا ، خدا نداد و باز خورت بيني اش را بالا ميكشيد و زونگ زونگ محزون تر از قبل زمزمه ميكرد.
ما بچه ها حوا را خيلي دوست داشتيم با اينكه گفته ي مردم بي بي مان نبود و مادر اندر پدرم ميشد اما بسيار مهربان بود خودش ميگفت من اولاد هاي زينب را خيلي دوست دارم چون پاكند و خانه را كثيف نميكنند ، اين بار كه با بچه ام ايران رفته بودم ديدنش ، بچه ي خودم را هم همين طور ميگفت. اما حوا ما را دوست داشت اگر چتل و كثيف هم ميبوديم حوا ما را دوست داشت و هر شب برايمان قصه ميگفت و راست و دروغ به هم ميبافت و افسانه ها را گد ميكرد و افسانه ي تازه اي ميساخت و پشت چرخ ريسندگي اش پشم رِشته ، قصه ميكرد.
مادرم كه نبود لرزيده لرزيده برايمان ديگ ميكرد و مكتب روانمان ميكرد و هر بار گوشه ي دامني آستيني چارقدي از خودش را ميسوزاند. بي بي ام با اينكه خيلي جوان بود و هم سن مادرم اما لرزه داشت. شايد براي همين اولاد دار نميشد نميدانم.
من و بي بي ام هيچ نسبت خوني با هم نداريم اما من هم كه فكري ميشوم تكه پارچه هايي را كه جمع كرده ام دور خودم هموار ميكنم و شروع ميكنم به چل تكه دوختن. تكه ها را به هم بخيه ميزنم و فكرم مبرود به جاهاي دور. فكرم ميرود كانادا پيش مادرم ميرود عروسي برادرهايم ميرود به روز اول مكتب بچه و دوره ميكند همين طور تا اراك خانه ي بي بي و بابابزرگ…
بي حرف كه ميشوم بخيه ميزنم پينه و پتره ميكنم و يك بيت را هزار بار زير لب ميخوانم.