تكه های سربی خاموش

يك كلاسي شركت كرده ام كه اصول تجارت را به زنان تجارت پيشه ياد ميدهد.  آخرش نصف اعضاي كلاس را ميبرند آمريكا ده روزه که دو روزش كلاس است و بعدش با يكي از زنان تاجر آمريكايي  از تجارت هاي كوچك  زنان آمريكايي  ديدن ميكنند. به اين اميد كه من هم جزو آن پانزده نفر باشم و بروم و ويزاي پر ارزش آمريكا بخورد به پاسپورت كم ارزش افغاني ام ، شركت كرده ام. به اواخر برنامه رسيده ايم بعضي ها خيلي مشتاق اند و معلوم است كه دارند با علاقه به تجارت شان ميپردازند. كودكستان دارند، مكتب خصوصي، آرايشگاه، توليد و فروش صنايع دستي، طراحي جواهرات، توزيع اينترنت، خياطي و … بعضي ها هم مثل من تجارتشان آنقدر برايشان مهم نيست كسان ديگري كار ميكنند و آمده اند كه مثل من آخرش ويزا بگيرند و بروند يك بار آن طرف دنيا. شاگردها  اول صنف و وقفه ي چاي درباره ي خودمان حرف ميزنيم درباره ي بي برقي و مشكلاتش و درباره ي حمام هاي نمره ي زنانه و اينكه كجاها هستند و كيفيت و پاكيشان در چه حد است و بي برقي و در نتيجه بي آبي. درباره ي بچه هايمان و شوهرهايمان.   بعضي ها عكس هايشان را به هم نشان ميدهند و حالا كه برق بالكل قطع شده تا جنراتور روشن ميشود خانم ها گوشي به دست منتظرند تا خانه هاي خالي سه ساكته( سه راه برق ) را اشغال كنند و موبايل هاي خاليشان را چارج كنند.

گاهي با علاقه به درس  گوش ميكنم و سعي ميكنم در خودم دوست داشتن تجارت را بيدار كنم اما خيلي زود خسته ميشوم چون در واقع هيچ علاقه ي خفته اي وجود ندارد كه بيدار شود و از خودم خجالت ميكشم كه هيچ علاقه اي ندارم و آمده ام و طمعكارانه منتظر آخرش هستم. واقعن خسته كننده است.

من در طول زندگيم در ده ها كلاس خسته كننده كه دوستشان نداشته ام شركت كرده ام. كلاس خياطي نازك دوزي و ضخيم دوزي و حتي لباس زير زنانه . كلاس آرايشگري، دوره هاي تربيت معلم كودكان و بزرگسالان براي مهاجرين افغاني، و كلاس هاي خوشايند و ناخوشايندي كه بيشترشان را به خاطر مادرم ميرفتم چون اصرار داشت كه غير از درس خواندن بايد هنر هم ياد بگيرم. از ميان تمام اينها خيلي دوست داشتم كلاس طراحي شركت كنم، نقاشي ام بد نبود و ميخواستم اصولي چيزي ياد بگيرم اما هيچ وقت نشد چون آن وقت كه من كودك و نوجوان بودم و آن  جايي كه ما بوديم،  محيط اطرافمان  طوري بود كه اين هنر در مقابل هنرهاي پولسازي مثل خياطي و آرايشگري و قالين بافي كار لوس و عبثي به چشم ميامد. و اين از تصور همه خارج بود كه من لوس باشم مخصوصن پدرم كه هرگز دلش نميخواست تنها دخترش و اولاد بزرگش لوس باشد و چيزهايي دوست داشته باشد كه معمول است بين بقيه ي دخترها. مثلن پدرم خواندن كتاب هاي كودكانه را خيلي بيهوده ميدانست و معتقد بود براي يك دختر مهاجر افغاني كه دارد با سختي زندگي ميكند و پدرش با مشقت از دل سنگ پول در مي آورد خريدن يا وقت گذاشتن روي كتاب هاي مصور كودكانه بي ارزش است. يادم ميايد نصيحتم ميكرد كه مرتضي مطهري بخوانم يا شريعتي يا اگر خوشم نميآيد كتاب هاي تاريخ افغانستان. من علاقه اي نداشتم به هيچ كدامشان گرچه داستان راستان را خواندم و ساده و جالب بود.

آن روزها در هر كلاسي كه مجاني بود يا پولي بود ولي قرار بود در آينده پولساز شود شركت ميكردم و برايم مهم نبود دوستش دارم يا نه به قول معروف جواني بود و خستگي روحي و جسميش قابل تحمل بود تا امروز كه واقعن وا داده ام و دلم ميخواهد همه ي آن چيزهايي را كه مثل تكه هاي سرب از خودم آويزان  كرده ام و دوستشان ندارم رها كنم. حتي رشته اي را كه در ماستري دارم ميخوانم با اينكه چيز زيادي ازش نمانده. حتي همين كلاس را كه قرار است تا نيمه ي مارچ  تمام بشود اما بايد صورت هاي مالي مختلف و دقيقي را ارايه بدهم تا انتخاب شوم و هيچ حوصله اي براي اين كار نمانده و هر  روز چند دقيقه به اسلايد هاي مربوط  به بخش مالي خيره ميشوم و ميبندمشان  تا فردا.

كاملن به اين باور رسيده ام كه اگر در كودكي كاري نكرده باشي كه ميخواستي اش، اگر آرزوي بزرگ برآورده نشده اي در دلت مانده باشد، اگر مجبور به تظاهر فهميدن بيشتر از سنت ، به قوي بودن بيشتر از تحملت شده باشي، وقتي زن سي و چند ساله اي شدي سخت مجبور به برگشت خواهي شد براي جبران. سخت احساس ضعف خواهي كرد و سخت دلت ميخواهد همه ي آن چيزهاي سربي خاموش را بي آنكه دليلي براي آن داشته باشي رها كني.

 

پي نوشت: اين نوشته مال حدود يك ماه پبش  است كه پايه هاي برق كابل به دست طالبان تخريب شده بودند و برق كابل قظع شده بود.

Advertisements

مريم عذرا بي نهايت باكره است!

حرف هايش خوراك راننده اند. مخصوصن وقتي دارد از زمين و زمان انتقاد ميكند، ازحكومت، ملاهاي خرافاتي، تلويزيون اما پر آب و تاب ترين و جذاب تربن قسمت حرفهايش درباره ي حقوق بشر و حقوق زن و نظر اسلام دراين باره است. هنوز ازدواج نكرده بيست و شش هفت ساله است. چهره اش بيشتر نشان ميدهد و آن طور كه قصه ميكند وقت جنگ ها و مهاجرت ها را خوب به ياد مي آورد.ميگويد با شروع جنگ هاي مجاهدين رفته اند پاكستان و آن موقع دختر نه ده ساله اي بوده اگر آنطوري حساب كنيم ميشود همسن من، اما خودش ميگويد تازه رفته توي بيست و شش سال . از آن با حجاب هايي است كه در آرايش كم نميگذارند رنگ لب و شال ست، رنگ ناخن و كيف ست. اوايل زياد با من گب ميزد من حوصله اش را نداشتم فقط سرم را تكان ميدادم اهوممممم آها بله … شايد.. گاهي اظهار نظري ميكردم گاهي كه نظرياتش از چوكات خارج ميشد. حالا مخاطبش راننده است. راننده هم با ورودش شادي ميدود زير پوستش قصه ميكنند تا وقت پياده شدن.
يك جوري مريم عذرا وار گب ميزند از موضع يك دختر بي نهايت عاقل و بي نهايت پاكدامن و البته بي نهايت باكره و خودم هم نميدانم بي نهايت باكرگي يعني چقدر! اما مطمينم خودش عاشق اينست كه باكره بودنش بينهايت باشد مثلن تا حالا ناخن مرد نامحرم نخورده باشد به ريشه ي شالش. من هم كه زن! از اين معمولي ها از اين بي معلومات ها و ساكت ها كه برايش مهم نيست علماي سعودي تجليل از روزهاي خاص حتي مذهبي را حرام اعلام كرده اند، براي همين مريم عذرا ترجيج ميدهد با راننده حرف بزند.
امروز ميگفت حقوق بشر و تبليغات حقوق زن، جامعه ي مارا به فساد كشانده است آن وقت ها زن ها در خانه ي شوهرشان لت ميشدند اما مادر و پدرشان خبر نميشدند- صبر ميكردند- حالا با يك سيلي ميروند خانه ي پدرشان. ميزد توي سر خانه ي امن كه فسادخانه است به قول خودشان لابد فاحشه خانه اما شرمش آمد بگويد گفت فسادخانه. راننده هم ديد تنور داغ است حرف اول صبحش را چسباند: زن هايي كه ميروند خانه ي امن گوساله به بغل برميگردند خانه ي شوهرشان. راننده عنان اختيار را گرفته بود به دست، داشت با لهجه ي ايراني اداي زنهايي را در مياورد كه ميروند از شوهرشان شكايت ميكنند. ميگفت در كوچه ي ما يكي با تيشه زده توي سر زنش، اما زن حاضر نشده از خانه برود بيرون كه كسي خبر نشود. دوا خواسته توي خانه سرش را بسته. بعد با افتخار گفت از ما شكر تا كوته سنگي را هم ياد نداره بي موتر پايش را ده سرك نميمانه باز با حسرت ميگفت شوهرها دست زنشان را ميشكستند زن ها آخ نميگفتند مبادا كسي بفهمد. كناريم كه چادري سر ميكند گفت آن وقت ها اصليت بود آدم ها بي ريشه و اصل نبودند. يكي ديگر گفت بي تربيتي نبود ادب بود زن ها حرمت نام پدرشان را نگه ميداشتند زن ها خون ميخوردند و دم نميزدند اما حالا! چند نفر با هم آه كشيدند. خيلي حسرت بار بود كه زن هاي جوان جيغ ميزنند وقتي دستشان ميشكند داد ميكشند و خودشان را در مياورند از زير چوب و لگد. چيزي نميگفتم لزومي نميديدم براي آدم هايي دليل بياورم كه عاشق دست و سر شكستن و خون باد كردن روي ديوارند. فقط وقتي داشت با لهجه ي ايراني اداي زن هايي را درمياورد كه جواب شوهرشان را ميدهند گفتم خوب خدا را شكر كه حالا هر كس ميخواهد وحشيگري كند و با تبر بزند توي سر زنش يادش مي افتد كه زنش ميتواند شكايت كند. هنوز خيلي مانده مردم به آن سطح شعور برسند كه زن هم آدم است و اگر بخواهد بزند تاوان دارد. مريم عذرا نگاه كرد و چيزي نگفت راننده از آينه يشت سر را ديد و گفت البته مه طرفدار خون راه انداختن نيستم اما ميشه گاهي جنگ، خانه است ديگه مرد خسته است مانده است يك سيلي يا يك گب سخت. موبايلم را درآوردم و خودم را مشغول نشان دادم.
مريم عذرا در يك موسسه خارجي كار ميكند يكي از موسساتي كه از طرف آمريكا تمويل ميشود هنوز ازدواج نكرده و ته تغاري و گفته ي خودش دردانه ي ننه و بابايش است. در دلم گفتم لابد ميخواهد تا آخر همين طوري مريم عذرا بماند و شوهر نكند. اگر ميخواست شوهر كند شايد يك ذره دلش براي خودش ميسوخت كه قرار است فردا اگر شوهرش كتكش زد دم برنياورد.

بعد از دو هفته رخصتي هنوز هواي باميان در سرم است!

اول صبح ايميل فرستادم به بنده خدايي جواب داد اشتباه شده به خيالم من طرف نامه تان نيستم. ديدم راست ميگويد همنام بوده اند و من بي دقت تا زده ام » آ» اوت لوك اوتومات آرزو را نشانم داده و من هم فرستاده ام. معذرت خواهي كردم و فرستادم به نفر مربوط. هنوز گيج بودم از اشتباهم كه اگر آن آدم حواب نميداد كه اشتباه كرده ام نامه ام نمي رفت و رييس و دم دستگاه ميرفتند براي جلسه و ميديدند كه طرف اصلن خبر ندارد حلسه اي است ! دم دروازه نگهبان هاي امنيتي راهشان نميدادند و زنگ ميزدند راه به راه به من و عصباني برميگشتند و الخ! هنوز درگير تبعات دردناك اشتباهم بودم كه يكي آمد سر ميزم و پرسيد قرار ملاقات ساعت دو كجاست؟ گفتم فلان جا نوشته ام در برنامه، گفت: ميشه دقيق تر بپرسي كدام ساختمان و كدام اتاق؟ گفتم باشه ميپرسم و زنگ زدم به آنجا كسي كه جلسه را تنظيم ميكرد تلفنش خاموش بود. ده دقيقه بعد همكار مايل به مافوقم زنگ زد پرسيد چي شد؟ گفتم گوشي اش خاموش است. عصباني شد اما خودش را كنترل كرد و با يك خشم كنترل شده گفت بايد خودت اين چيزها را بفهمي و قبل از اينكه من بگويم تمام جزييات را بپرسي گفتم باشه باشه حتمن.
تلفن رخ كرد و در كمال ناباوري اصلن اداره شان آنجايي نبود كه فكر ميكردم و نوشته بودم در برنامه، دفرشان شعبه ي ديگري از دفتر مركزي شان بود در سرك جلال آباد، بعني خيلي دورتر از جايي كه خيال ميكردم. ظرفم را دست نخورده ماندم و حلق خشك و لب خشك دويدم طرف بخش امنيتي تا خبرشان كنم محل جلسه جاي ديگري است، نبودند. فقط يكيشان بود كه روي مبل خوابيده بود و ميگفتند از اينهاست كه توي خواب راه ميرود ترسيدم بيدارش كنم چون اينهايي كه در خواب راه ميروند معمولن اگر ناگهاني بيدار شوند هم يك طورهاي غير عادي رفتار ميكنند براي چند لحظه.
زنگ زدم به يكيشان كه داشت غذا ميخورد گفت باشه الان راننده را خبر ميكنم كه بايد زودتر راه بيفتند. راننده سراسيمه آمد و باز جاي دقيق حلسه را پرسيد و گفت همه جيز روبراه است و گاردهاي امنيتي خارجي را هم گفته ام و همه ميدانند. همه ميدانستند الا رييس و همكار خارجي متمايل به مافوق. و از نفس افتاده خبرشان كردم و رفتند و به خير گذشت.
گيجي گاهي كه مي آيد بد دست و پا گير ميشود و اين بار بد آمد و بعدش دو تا قرار ملاقات ديگر بود كه هركدامشان را پنجاه بار چك كردم و زنگ زدم به هر طرف و با آن همه مرد متمايل به مافوق هنوز هم ميپرسيد آيا دقيق پرسيده ام ساعت و مكان را و به ديگران هم گفته بود كه سوده گيج بازي در ميآورد و آنهاي ديگر هم ميامدند و ميپرسيدند آيا قرار ملاقات چهار روز بعدمان مكان و زمان و همه ي چيزهاي ديگري كه امكان دارد اشتباه شود روبراه و مشخص است يا نه و من باز پنجاه بار بايد چك ميكردم و اعتمادم را به مغزم از دست داده بودم.

بعدن نوشت:
روزهاي بديست اينجا، سي و يك مسافر هزاره گم شده اند و رفته اند لادرك! و آن دختر بيست و هفت ساله قبل از نوروز زير مشت و لگد مردم جاهل كشته شدو بعدش سوزانده شد. روزهاي بديست آنقدر بد كه نميخواهم بيشتر از اين درباره شان بنويسم.

معلمي عشق ميخواهد و اين يك شعار نيست!

من معلم خوبي نخواهم شد گرچه چند تا دوره ي سه ماهه ي تربيت معلم را با نمره ي عالي در ايران گذرانده ام. و يك عالمه تمرين عملي در كلاس، وقت هايي كه بايد ميرفتيم روبروي بقيه و معلم بازي ميكرديم و يك مفهوم را با رعايت اصولي كه يادگرفته بوديم و مراحلي كه بايد پشت سر هم طي ميكرديم تا بچه ي هفت ساله مثلن حرف ب را ياد بگيرد هميشه جزو بهترين ها بودم هميشه لبخند داشتم و اگر اتفاق غير منتطره اي وسط تدريسم رخ ميداد خيلي خوب و با حوصله ميتوانستم مديريتش كنم. يك بار يادم است استاد وسط حرفهايم داد كشيد بچه ها گربه آمده توي كلاس و دخترهاي كلان كه انگار شاگردهاي من بودند و يك جوري باورشان شده بود بچه ي هفت ساله اند شروع كردند به جيغ زدن و دويدن و اخلال كلاس. من به عنوان يك معلم خيلي خونسرد و با لبخند هميشگي ام رفتم جلو و مثلن از پشت گردن بچه گربه گرفتم و گفتم ببينيد بچه ها چقدر اين گربه ترسيده و يك جوري ربطش دادم به درس و مسايل بهداشتي كه بچه ها وقتي به گربه دست ميزنند بايد رعايت كنند. آن موقع ها معلم كوچولوي خوبي بودم چون تمام موضوع نمايش بود و من هرگز بيشتر از همان نمايش ها پيش نرفتم و هرگز معلم يك كلاس واقعي نبودم و در واقع تمام آن ايده هاي خلاقانه اي كه ميدادم براي يادگيري بهتر دانش آموزان پايه ي محكم و تجربي نداشت و صرفن به گرفتن نمره ي بهتر براي پايان كورس ختم ميشد.
يادم است براي برادرهايم هم معلم خوبي نبودم. آنها از من كوچكتر بودند و گاهي از من براي ديكته، رياضي يا نوشتن انشا كمك ميخواستند و من روش تدريسم مبتني بر جديت و سخت گيري بود. خشن بودم و آن موقع به هيچ يك از روش هاي تدريس كه ازشان نمره ي خوب گرفته بودم فكر نميكردم. آن روش ها را مانده بودم براي وقتي كه يك معلم واقعي شدم و رفتم سر يك كلاس كه ميز و نيمكت و تخته داشته باشد و وسايل كمك آموزشي و بچه هاي آرام و تر و تميز و مرتبي كه پشت نيمكت ها نشسته باشند و آماده ي يادگيري باشند. يك بار يكي از برادرهايم كتاب رياضي اش را آورد و سوال پرسيد برايش توضيح دادم اما نفهيمد و براي دفعه ي دوم صدايم را بالاتر بردم و مداد را محكم تر كشيدم روي كاغذ و گفتم فهميدي؟ گفت يك كم فهميدم اما… مجبورش كردم كه تكرار كند بچه ي حرف گوش نكن و خنگي است تا دوباره برايش توضيح بدهم و او هم مجبور شد تكرار كند . او آن وقت يازده سالش بود و من شانزده. خيلي بزرگ نبودم دختر نوجوان چاق و كمي افسرده اي بودم كه حوصله ام نميشد خيلي با برادرهايم سر و كله بزنم اما هنوز هم هر وقت يادم ميايد از خودم بدم ميايد.

هر وقت هم خواسته ام به بچه ام چيزي ياد بدهم مجبور شده ام چند بار آموزش را رها كنم چون زود عصباني ميشوم و خشن ميشوم و حوصله ام تنگ ميشود. پريشب داشتم برايش كلمه اي ياد ميدادم. مرتب حواسش پرت ميشد هر دو دقيقه بايد حواسش را جلب ميكردم و باز هم تمام آن اموخته ها درباره ي بچه هاي نوآموز و مبتدي و آستانه ي تمركزشان يادم رفته بود و ميخواستم سرسختانه بعد از دو بار تكرار كاملن ياد بگيرد و عين يك آدم بزرگسال تكرارش كند و خيلي درست بنويسدش.
برايش سرخط دادم و گفتم تا فردا كه از سركار برميگردم بايد نوشته باشي و شب كه برگشتم ديدم نوشته و ياد گرفته و دفترش را با خوشحالي نشانم داد. پدرش تعريف كرد كه با هم يك بازي اختراع كرده اند كه مشق هم دارد و خيلي خوش گذشته است وقتي نوشته اند. و با خودم گفتم چرا من به فكرم نرسيد كه يادگرفتن بچه ها بايد همراه با بازي باشد چرا من يادم نميماند آن همه روش آن همه مثال كه آقاي موسوي براي آموزش بچه هاي نوآموز ميداد و من فقط براي امتحان حفظشان ميكردم؟
من معلم خوبي نخواهم شد با آن همه روش با آن كاغذهاي مهر و امضا دار دوره ي تربيت معلم و آن همه وسايل كمك آموزشي كه ساخته بودم. معلمي آدم خودش را ميخواهد جنم خودش را.
عشق ميخواهد يك جور خاص نه اينكه فقط عاشق بچه ات باشي يا خانواده ات يا اينكه دلسوز باشي. معلمي چيزي بيشتر از اينها ميخواهد يك جور عشق بزرگ هم به آدم ها و هم به ياددادن.

شايد آدميزاد بايد عادت كند به تنهايي تجربه كردن هر چيز.

بسيار وقت است كه درست و حسابي به يك آهنگ و موسيقي گوش نداده ام كه خيلي لذت ببرم يا فيلمي ديده باشم كه تا چند روز مزه اش زير دندانم باشد. نميدانم چند سال ميشود ،يادم رفته شايد هم در اين فاصله گاهي بوده چند تا آهنگ يا فيلم اما ميدانم خيلي وقت است كه كيف نكرده ام و وسط يك خواندن با تمام وجود همخواني نكرده ام با خواننده. شايد از همان وقت هايي كه كم كم هركداممان شروع كرديم به جدا جدا فيلم ديدن. هركسي روي سيستم خودش. يكي با تبلت، يكي با لپ تاپ، حتي با موبايل.
براي من هنوز فيلم ديدن پديده اي چند نفري است حداقل دونفري. يك موضوع اجتماعي است و سينما برايم خيلي خيلي مهم است براي ديدن فيلم خوب ( كه البته محروميم از اين نعمت در اينجا) هنوز نميتوانم شبي كه فردايش تعطيلم با خوشحالي وقتي همه خوابند تبلت را بگيرم دستم و در حالي كه دارم كنار بخاري گازي دو شعله چاي ميخورم فيلم هاي دوست داشتني ام را نگاه كنم. من تنهايي از ديدن فيلم لذت نميبرم و خيلي برايم جالب است كه خيلي ها ميتوانند تنهايي از فيلم كيف كنند و حالش را ببرند. چند وقت پيش نشستم و فيلمي را تا آخر ديدم قشنگ بود و جاهاي خيلي خوبي داشت كه من بايد آنجا ها ابراز احساسات ميكردم و يا بقيه را ميديدم كه كجاها برايشان قشنگ تر است و كجاها ميخواهند از خودشان احساس بروز دهند اما تنها بودم و آن وقت شب همه خواب بودند و من در واقع نصفه و نيمه محظوظ شدم از فيلم. شايد اينطوري بگويم بهتر باشد كه فيلم ديدن هنوز براي من مثل فوتبال ديدن است تنهايي به درد نميخورد و مزه ندارد و انگار لذت فيلم ديدن براي من وقتي كامل ميشود كه بتوانم واكنش عده اي را كه كنارم هستند و دارند فيلم را ميبينند، ببينم و يك عده احساساتم را تاييد كنند يا رد كنند و بعد از فيلم بنشينيم و درباره ي فيلم حرف بزنيم و چاي بخوريم. يك وقت هايي خانوادگي فيلم هندي ميديديم عمومن من و پدرم و برادرانم و گاهي مادرم. يك طيف سني چهل سال تا ده سال. گروه خوبي بوديم. الان هر وقت آهنگ هاي آن فيلم ها را جايي ميشنوم ياد گروه خوب فيلمي مان ميافتم و واكنش هاي هركداممان.
چند روز پيش پي بردم موسيقي هم براي من همين است. گاهي توي راه وقتي دارم ميروم خانه درتاكسي از موبايلم آهنگ ميشنوم. اما هيچ وقت آن لذتي را نميدهد كه آن وقت ها با همكلاسي هاي دبيرستان هايده و مهستي گوش ميداديم و با هم ميخوانديم و يا دوران دانشگاه با آن دستگاه كهنه و قديمي مان. شاهدش هم مال دو سه روز پيش است كه به خاطر سردي هوا همه مان جمع شده بوديم در اتاقي كه بخاري روشن بود و چاي هم بود. تلويزيون روشن بود و وسط حرف زدن هايمان آهنگي از مهستي پخش شد. چند نفر گفتند واي…. اين يكي را خيلي دوست داشتم يادش به خير و بعد با هم خوانديمش و من خيلي لذت بردم.
برادر كوچكم و خيلي از جوان ترها خيلي وقت ها در حالي كه پاهايشان را دراز كرده اند زير پتويشان و دارند تخمه اي چيزي ميخورند فيلم ميبينند و هيچ احتياحي ندارند به اينكه يكي باشد و بعضي جاها با هم بخندند يا هيچان زده شوند يا اوووف بگويند، شايد چون جوانتر ها آنقدر دور همي دارند كه جبران ميكند تنهايي فيلم ديدنشان را، ميروند فوتبال، برنامه ميريزند ميروند خريد، دوست پسر و دختر دارند… شايد اين خاصيت بالا رفتن سن است كه هر چه ميگذرد تو بيشتر ميچسبي به عده اي خاص و دايره ات كوچك ميشود و هر چه ميگذرد خيال ميكني ديگر حال نميدهد چاي يك نفره. فيلم يك نفره، آهنگ يك نفره شايد هم خاصيت اينست كه حالا آدم ها چه جوان چه پير وقت زيادي براي همديگر ندارند حتي براي اينكه با هم فيلم ببينند و سعي ميكنند اوقات خوب شبانه روز را درس بخوانند يا كار كنند يا بروند رستوران يا در خانه غذا بپزند و هر وقت خسته بودند و دلشان تفريح ساده ميخواست بنشينند فيلم ببينند. بعد فكر ميكنم كه الان بابايم با پنجاه و اندي سال سن خيلي بايد تنها باشد كه سالهاست آهنگ تك نفره ميشنود، فيلم هايش باب ميل بقيه نيست، مامانم كنارش نيست ونه فيس بوك دارد نه اينيستاگرام نه توييتر نه هيچ چيز ديگر كه وصلش كند به دنياي مجازي كه برود و تنهاييش را كم كند. آنقدر تنهاست كه گاهي زنگ ميزند و تا تمام شدن كرديت موبايلش يك ريز حرف ميزند.

ما هيچ ما سكوت …

گاهي دچار بي حرفي ميشوم. مثل اين روزها. حرفي نيست كه ارزش گفتن داشته باشد انگار يا هست و نميآيد و ته نشين شده جايي. ديشب مهمان داشتيم و تمام وقت به زور حرف ميزدم و به بيهودگي حرف هايمان كه رد و بدل ميشد فكر ميكردم. به اينكه من و آن يكي مهمان كه بچه داشتيم از بچه هايمان حرف ميزديم و آن سه تاي ديگر كه بچه نداشتند حتمن حوصله شان سر رفته بود. يا اينكه درباره ي سن و سال حرف ميزديم و همه مان بيست و هشت به بالا بوديم و هيچ كداممان مشكلي نداشتيم كه سن مان را همه بدانند و همه مان كوچكتر از سن واقعي مان مينموديم. و ميوه پوست ميكنديم و من به چشم ها نگاه ميكردم وقت حرف زدن كه وقتي مخاطبش را از دست ميداد سعي ميكردند خيلي طبيعي مخاطب ديگري را شكار كند و نگاهش را بدوزذ به چشم هاي طرف و حرفش را تمام كند.
ديشب دوست داشتم تمام شب بچه را بغل بگيرم و يك ريز آهويي دارم خوشكله را بخوانيم و بچه ام بخواند فرار كرده از دستم و من بگويم ز دستم و او نفهمد كه » ز» چرا ميتواند» از » باشد و اصرار كند» از» درست است. حس مسخره ايست شايد.
بي حرفي دستهايم را بيشتر حركت ميدهد. دوست دارم خانه را پاك كنم. آشپزي كنم، تكه پارچه هايم را دورم پهن كنم و چيزي بدوزم. بي حرفي جايي از مغزم را كند ميكند و جايي را فعال انگار.
اين جور وقت ها زياد خواب ميبينم. خواب هاي بلند، كوتاه، گاهي خيلي واضح و با خط سيري روشن، گاهي بي و سر و ته. اين وقت ها هر شب خواب ميبينم و بيشترشان تا صبح يادم ميرود.
ذهنم پر از داستان است پر از نوشته پر از شرح حال و پر از تصوير كه ميآيند و نمينويسم و بعد ميروند همراه باد. و بعد يك جور فراموشي ميماند يك جور خلاء كه هيچ تعريفي ندارد . جوري كه انگار نه چيزي هست و نه من توان بيان آن را دارم اگر باشد.

روزهاي شلوغ خانم منشي

صفحه ي ورد مخصوص نوشته هاي وبلاگم را باز كردم كه چيزي بنويسم. كلمات جلوي چشمم بودند و هر كدامشان جزييات حرفي را كه ميخواستم بزنم در دلشان داشتند. تلفن زنگ زد جواب دادم بايد دو تا ايميل فوري ميفرستادم و قرار ملاقات با دو تا نفر را تنظيم ميكردم. همه ي اين چيزها يك ساعت و نيم طول كشيد و كلمات فروكشيدند و مثل آب فرو رفتند در زمين.
دوباره شروع كردم و ميخواستم بنويسم خواب هايم عجيب شده اند و همه شان خيلي پر رنگ و واضح يادم ميمانند و ماجراهايشان مثل فيلم هاي تخيلي پيچيده و پر از جلوه هاي ويژه است كه باز رييس خواست كه برايش چند جا زنگ بزنم و درباره ي بعضي چيزها كه نميدانست بپرسم و اطلاعات را جمع كنم و بگذارم روي ميزش. زنگ زدم و جمع كردم و نوشتم و گذاشتم روي ميز.
يادم آمد كه بايد دو تا فرم پر كنم. دلم بود دوباره صفحه را باز كنم و بنويسم از اين كار خسته شده ام. از ساعت كاري زيادش و اينكه براي نيم ساعت رخصتي بايد نصف آدم هاي اينجا را خبر كني و از پنج شش تا آدم امضا بگيري. اما بعدش منصرف شدم چون بايد اول فرم ها را پر ميكردم و خيالم راحت ميشد بابتشان.

بعد از ظهر روز پنج شنبه يكي از صدتا مافوقم از دستم عصباني شد چون داشتم تلفن جواب ميدادم و قبل از او يكي ديگر وارد اتاق رييس شده بود و يادم رفته بود تلفن بزنم كه فلاني نوبت توست. پشت تلفن ميگفت نه فرياد ميزد و احساس ميكردم الان دستهايش دارد ميلرزد و صورتش سرخ شده كه چرا زنگ نزدي و وقتي من شروع ميكردم به جواب دادن ميگفت من از تو توضيح نميخواهم و به جاي قبول كردن اشتباهت دليل ميتراشي و معذرت خواهي كردم و نفس كشيد و گوشي را گذاشت و فردايش ايميل زد كه فلاني تشكر از تلاش و زحماتت براي پيشبرد كارها و يك شكلك خندان تهش يعني تمام ناراحتي و دل فشرده شده ات و بعد از ظهر پنج شنبه ي خوشحالت را خراب كردن به خايه ي چپ پسرم يا شوهر يا دوست پسر يا هرچه كه دارد.
روزهاي بعد هم تلاشم براي نوشتن بي نتيجه ميماند و فكر هزار پاره ميشد و باز كه شروع ميكردم به نوشتن نميتوانستم آن كلمات و جمله ها و حرف هايي را كه داشتند رد ميشدند پيدا كنم. انگار رفته بودند و تمام شده بودند و ذهنم خالي بود.
حالا چند تا موضوع نيمه نصفه و نانوشته دارم كه به درد هيچ چيز نميخورند حتي توييت كردن.