شهر خالي… خانه خالي

چند روز قبل از تركيه-كابل

ساعت يازده شب است. حده موترهاي زابل، جمعيت همهمه ي آرامي دارند. زن ها،مردها و مردهاي جواني كه  ساك به دست ايستاده اند و گروه گروه گرد شده اند و گب ميزنند.

چند تا دكان همان حوالي  تا ناوقت شب باز ميمانند، خانواده ها آب و بيسكويت و خرما و اين چيزها ميخرند براي مسافرهايشان و مي اندازند در ساك هاي پشتي و دستيشان.

: » گوشت يخني كرده ام صبح هر جاي رسيدين باز كن با رفيق هايت بخور، نماني كه گنده ميشود. از بازار چيزي نخور كه خداي نكرده ناجور نشي. به خير ايران كه رسيدي شماره مامايت را بده به قاچاق بر. حتمن پيشش برو مصلحت كن همراهش. هر وقت گفت حركت كن همان وقت بروين.»

:» پناه تان به خدا. پيسه ات را تا محتاج نشدي نكش. موبايلت را هر لحظه نكش از جيبت. دزد زياد است نشود كه همين موبايلك را هم نداشته باشي ده راه مسافري ما ره بي خبر باني.»

:» مردم ميگن سوري ها جنگ ميكنن همراه افغان ها. بخيلي مي كنن كه چرا شما ميايين. حق و ناحق جنگ ميكنند هوش كنين خودتانه همراه اونا نندازين. جنگ نكنين كه باز خداي نكرده زخمي نشين يا ده گير پليس نندازن شما ره.»

قاچاق بر ها نفرهايشان را  صدا ميزنند  احمد، مرتضي، مهدي، سهيل، شريف…مردهاي جوان خداحافظي ميكنند و راهي ميشوند.

آنهايي كه مانده اند دست تكان ميدهند و به امان خدايي ميكنند. پسرها دور ميشوند و درتاريكي سرك  كمپني گم ميشوند.

پسرها شهر به شهر زنگ ميزنند به  خانواده هايشان. غزني و قندهار و گرشك و زابل. وقتي وارد خاك ايران شدند آنتن ها قطع ميشود براي سه روز. بايد شبانه از راه كوه نزديك مرز پاكستان وارد ايران شوند. از مرز قاچاق برها عوض ميشوند. گروه كابل مسافرها را ميسپارند به قاچاق برهاي مرز كه ايراني و افغاني اند. ميگويند سختي اش كرمان است كه از شهر ميگذرند وخيلي ها همين جا گير مي افتند. بعد مستقيم موترها ميروند طرف تهران و از آنجا مسافرها سپرده ميشوند به قاچاق برهايي كه مردم را ميبرند تركيه. شبانه بايد از مرز تركيه بگذرند از بغل كوه بعد هم دشت و بايد تا ميتوانند بدوند  خطر تيراندازي هم هست و از پاي ماندن.

اگر از تركيه به خير برسند نزديك دريا و پليس دستگيرشان نكند و تير نخورند و بي پول نمانند  بليط قايق ميگيرند و ميزنند به دريا و ميروند تا يونان .

پسرهاي باقيمانده و رد مرز نشده و غرق نشده  زنگ ميزنند به خانواده هايشان كه ما رسيديم يونان و خطرها را  پشت سر گذاشتيم و مادرها نذرهايشان را ادا ميكنند و ديگ هايشان را بار ميكنند و پدرها پول قاچاق بر را ميبرند كه تحويل بدهند.

***

مهدي امروز رسيد به زابل. گروه بيست و پنج نفريشان قرار بود هشت صبح  حركت كنند طرف ايران. مادر بيوه اش  همين يك دانه پسر را دارد  برادر خودش سه ماه پيش كشته شد. درست از نه و نيم امروز تلفنش خاموش است.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”شهر خالي… خانه خالي

  1. زهرا می‌گوید:

    آخ آخ…. انگار با مُهر غربت و مهاجرت و دوری از وطن داغمون کردند تا ابد….
    تمومی نداره انگار

  2. ساغر می‌گوید:

    این مسیر طولانی، گذر از چندین مرز، برای حقِ زیستن که ساده ترین حق یک انسان است…

  3. Goldene verstand می‌گوید:

    بسیار متاسفم از این آوارگی ها.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s