احساس حبابي كه هر لحظه امكان تركيدنش هست!

خردسال كه بودم شايد حدود پنج، شش سالگي، گاهي بعضي شب ها را ميماندم خانه ي بابابزرگ كلانم. آنها حويلي دلبازي داشتند كه چند تا درخت داشت و بوته هاي گل سرخ و يك تاب كه در واقع ريسمان تنيده ي كلفتي بود كه از يك ميخ كج خيلي بزرگ از سقف آويزان شده بود. پايين تاب جايي كه بايد مينشستيم جل چند لايه اي بود كه وقت نشستن تعادلمان بهتر حفظ شود و اذيت نشويم. من گاهي خانه ي بابابزرگ ميماندم به خاطر بازي با بچه هاي دايي و تلويزيون رنگي و قصه هاي بابابزرگ. بابابزرگ شب قصه ميگفت و ما گوش ميداديم و گاهي بابابزرگ قصه ي تكراري تعريف ميكرد و من آن وقت ها به دندان هاي خراب و سياه بابابزرگ نگاه ميكردم كه هيچ ازشان نمانده بود و شبيه سنگريزه هايي كوچك و فرسوده توي دهانش ديده ميشدند. يادم ميايد چند بار دايي گفته بود حاجي بريم برايت دندان مصنوعي بنشانم كه راحت نان خورده بتاني. بابابزرگ هميشه ميگفت مه چند روز ديگه ميروم كريم آباد(قبرستان مهاجرين افغاني كنار اين روستا بود) دندان ميخواهم چه كار! دو روز ديگه كه بارمان زدند پيسه باشد پيشت . هر بار همين را ميگفت. اولين بار كه شنيدم پرسيدم بابابزرگ كريم آباد ميري چه كار؟ گفت مردم كريم آباد چه كار ميروند؟ من با خودم فكر كردم مردم ميروند كريم آباد كه بنشينند كنار قبرها و يكي خرما پخش كند و بچه ها هم بازي كنند. بعد نميدانم از كجا فهميدم منظورش اينست كه ميميرم و مرا ميبرند قبرستان اما بار زدن را همان موقع هم ميفهميدم از بس شنيده بودم يعني هر لحظه ممكن است مجبورمان كنند كوچمان را بار كنيم و برگرديم افغانستان.
بابابزرگ پانزده سال بعد از دنيا رفت اما با تصور اينكه ديگر رفتني است و لازم نيست پولي براي دندانش خرج شود بي دندان زندگي كرد . شايد اگر همان موقع كه دندانهايش مثل سنگريزه هاي سياه توي دهانش بودند و نميتوانست درست نان بخورد راضي ميشد كه دندان بنشاند لذت بيشتري از غذا ميبرد شايد تندرست تر و قوي تر ميماند. چند سال قبل از رفتنش هم حويلي را به اصرار فروخت كه پولش نقد باشد و اگر بار زدند چيزي در دست بچه هايش باشد . بچه هايش در خانه هاي كرايه اي موقتي تر از قبل زندگي كردند.
قبلن هم اين موضوع را نوشته ام حس وحشتناك موقتي بودن همه چيز، خيلي قوي تر از اينكه با خودت فكر كني خوب معلوم است همه چيز موقتي است همه ي ما بالاخره دنيا را ترك ميكنيم. موقت چيزي شبيه زندگي در منطقه ي جنگي.
هر بار كه بيشتر ميشكافم اين تعليق و زندگي را در حبابي كه روي آب است و ممكن است هر لحظه بتركد يا لااقل احساس زندگي در چنين شرايطي، به اين نتيجه ميرسم كه نسل اندر نسل به ارث برده ايم اين موقتي زندگي كردن را.
پدرم از پدرش و او هم از پدرش و همين طور تا سال هاي دور تا سال هاي نسل كشي. تاريخ در ما زندگي ميكند و هر چقدر جلو ميرويم هنوز رگه هايي از گذشته را با خود حمل ميكنيم. گذشته هايي كه لازم نيست يادمان بيايد اما همين حس شديد موقتي بودن همه چيز را و امكان نابودي در لحظه اي، امكان وقوع كوچ اجباري را مثل خون براي فرزندانمان ميراث ميگذاريم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”احساس حبابي كه هر لحظه امكان تركيدنش هست!

  1. طیبه می‌گوید:

    خیلی قشنگ مینویسی سوده و از دل، تمام صحنه های باغ بابا بزرگ پیش چشمم آمد.

  2. مص می‌گوید:

    باز هم عالی نوشتی … در عین سادگی زیبایی خاص خودش را دارد نوشته هایت. من هم این روزها خیلی موقتی زندگی می کنم. همین که هوس می کنم چیزی برای خانه ی مان بخرم، یادم می اید شاید موقتی اینجا باشم، نمی دانم شاید هم برای همیشه ….!!! یادم می اید شوهر خاله ام در اعتراض من به اینکه چرا دخترهایت را کوچک شوهر می دهی، می گفت: ما قف سر آو هستیم. شاید فردا کوچمان را بار بزنند….

  3. ابراهیم می‌گوید:

    مثل این میمانه که ناخوداگاه ادم به مرض سرطان زندگی موقتی دچار شده باشه و قدرتش اینقدر زیاد هست که میتانه تمام معادلات و تصمیمات ره برهم بزنه. چقدر هم دقیق گفتی سوده جان.

  4. رضا یمک می‌گوید:

    راستش این موقتی بودن زیاد هم بد نیست. اما بد شد! چون ما شیوه ی برخورد و بهره وری از ان را نیاموختیم. تقریبا هر آنچه را که اکنون داریم حاصل تن دادن ما به جبر زمانه و تحمیل شرایط برماست نه انتخاب آگاهانه و جهان بینی ما. در گذشته ما مردمانی ساکن بوده ایم. سابقه ی زیست روستایی یا شهر نشینی ما به زمان هایی می رسد که جمعیت جهان یک درصد جمعیت امروزش هم نمی شد و مردم براحتی می توانستند دور شهر هایشان را دیوار بگیرند یا خندق بکنند. این سابقه ی طولانی سکونت به علاوه ی دشوار بودن ارتباطات و مسافرت ها و مشکلات آموزش؛ دیدگاه مردم عادی جامعه ی ما را بسیار محدود نگاه داشت.
    نکته ی مهم دیگر به نظر بنده نوع نگاه ما به زندگی می باشد و این اساسا هیچ ربطی به زمان و مکان البته از نوع موقتیش؛ ندارد. نسل های گذشته ی نزدیک به شکست بزرگ که شدیدا دچار درد و حرمان باخت همه چیزشان بوده اند؛ برای ادامه ی زندگی هم باید با فلاکتی سیستماتیک و فراگیر مبارزه می کردند که کردند و انصافا خوب هم کردند. مردانشان گدا نشدند و زنانشان هم تن فروش. اما این جنگ فرسایشی روانی (امید به زندگی) در میان مردم ما را به شدت کاهش داد که مردان آن را با سکوت های سنگین و زنان با جگر خونی بروز دادندش. بگذریم.
    بحران اصلی اینست که اساسا ما تا به اکنون به شناخت انسان نائل نامده ایم!!!

  5. soode می‌گوید:

    و نكته اينجاست كه رد سكون كمرنگ مانده است بر ذهن ما. انگار خيلي خيلي گذشته است از آن دوران در حالي كه نگذشته و سالهاي حرمان و آوارگي و موقتي بودن انگار انقدر عميق بوده كه دور كرده است نگاهمان را از آن آرامش.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s