ماجرايي كه ده سال پيش شروع شد…

ماجرا از روزي شروع شد كه آمدند باميان، نه قبل ترش شايد وقتي كه كابل بودند و عاطفه دختر كوچكش را حامله بود. بله دومي دقيق تر است از همان وقت ها شروع شد كه در يك خانه ي بي در و پيكر مينشستند. يك اتاق دستشان بود و يك دهليز تنگ كه هم آشپزخانه بود و هم راهرو كه كفش هايشان را درمي آوردند تا از بارش و آفتاب در امان باشند. شايد ده سال پيش شايد كمتر شايد هم بيشتر. سه ماهي ميشد از ايران آمده بودند. از اراك. عاطفه تازه پدرش مرده بود. موتر زيرش گرفته بود و دادگاه و پاسگاهشان براي خون پيرمرد به جايي نرسيده بود و بار بسته بودند آمده بودند كابل. آن سالي كه من آمدم ينگه هنوز زنده بود. مادر امين. من هميشه از چشم هاي ينگه ميترسيدم كه مثل جغد گرد و ترسناك بودند و انگار تويشان آتش بود. ينگه پير و زمين گير شده بود. هر دو تا پايش اندازه ي دو تا مشك آماس كرده بودند و از جايش شور خورده نميتوانست و خيلي كم حرف ميزد. عاطفه ميگفت از وقتي زمين گير شده گب هم نميزند كم كم دارد آدم ها را يادش ميرود. اما چشم هايش هنوز آتش داشتند و يادم است آن شب به اندازه ي همه ي حرف هاي نزده اش نگاه كرد. لاغر شده بود و چشم هايش گردتر شده بودند و ترسناك تر. وقتي رفتم پرسيد كي هستي؟ گفتم سوده دختر فلاني. بعد نگاه كرد تمام مدتي كه خانه شان بوديم و آخرش گفت اينجا بشين. شب بمان. گفتم تشكر ينگه جان ميروم بايد بروم. صبح طرف ايران ميروم. عاطفه دختر برادر ينگه بود و در دوازده سالگي عروس شده بود. اصلن ينگه خودش بريده بود و دوخته بود. عاطفه با آن شكمش ميرفت سركار. ميرفت براي مردم نان ميپخت. نانوايي زنانه و هي خم ميشد تا كمر توي تنور. گفتم كار نكن با اين شكم. هي خم ميشوي نان ميزني به دل تنور برايت خوب نيست. براي بچه ات خوب نيست. گفت امين كار ندارد نروم چه كنم. خانه كرايه دارد. خرج هم هست. ينگه هم اينطوري است. روز و شب دوا ميخورد. پدرم به امين گفت برو صبح ها سرگذر شايد كار پيدا شود. امين با همان صداي لرزانش و لحن شل و وارفته اش در عرض پنج دقيقه گفت كه آجه مريض است و نياز به مراقبت دارد. تمام مدتي كه بوديم امين داشت حرف ميزد يك كلمه مبگفت و سكوت ميكرد و چاي ميخورد و اماده ميشد براي كلمه بعدي و ما منتظر بوديم كه جمله اش را تمام كند. پسرهاي ينگه اينطوري اند، هر دويشان، سالم و سلامت اند اما آنقدر كند حرف ميزنند كه شنونده را ديوانه ميكنند البته من يادم است وقتي امين مكتب ميرفت خيلي دير ياد ميگرفت. من آن وقت ها پنج شش ساله بودم و امين دوازده سيزده سالش بود. اين برادرها تا جوانند درست صحبت ميكنند و هر چه سنشان بيشتر ميشود حرف زدنشان كند تر ميشود. چند سال بعد كه درسم تمام شد و آمدم كابل ديگر نبودند. رفته بودند باميان و ينگه مرده بود.
مادرم برده بودشان باميان بعد از اينكه آمده بوده خانه شان در كابل و ديده بودعاطفه ميرود سنگ بري براي كار. يك جايي آخرهاي دشت برچي. گفت ميرفت با دخترش كه به دنيا آمده بود. بچه را ميگذاشته داخل كالسكه و ميبرده سركار و سنگ هاي مرمر تخته اي را با اره ي تيغ دار و چرخان بزرگي ميبريده. امين خادم مسجد شده بوده و از صبح بچه هاي هفت ساله و پنج ساله اش ازچاه آب ميكشيده اند و آفتابه هاي نمازگزاران را پر ميكرده اند. تمام وجودشان تربوده تا شب كه مادرشان بيايد و لباسشان را عوض كند. امين دم دروازه و داخل مسجد را جارو ميكرد و هر هفته از مردم محله اي كه مسجد در آن بود خانه اي بيست روپيه حق الزحمه ي خادم را جمع ميكرد. خيلي ها نميدادند چون نمازشان را درمسجد نميخواندند. آنها هم كه ميدادند با صد منت.
باميان اوضاعشان بهتر شد. دفتر يك موسسه ي كوچك، آشپز و نگهبان ميخواستند و امين و عاطفه و چوچه هايشان رفتند همان جا. هم خانه داشتند هم معاش ميگرفتند. بعدتر رييس فقط به آشپز معاش ميداد و پول نگهباني را به اين بهانه كه شما اينجا داريد زندگي ميكنيد و كرايه هم نداريد و از برق و امكانات استفاده ميكنيد نميداد. عاطفه باهوش بود و پركار، همه كاري ميكرد. آشپزي ميكرد و به كارمند ها پيشنهاد داده بود اگر بخواهيد رخت هم ميشويم و ميتوانم هر وقت مهماني داشتيد بيايم كمك. رختشان را ميشست و پول ميگرفت. امين دم دروازه مينشست و براي ورود و خروج كارمندها در را باز و بسته مبكرد.
چند وقت بودند همان جا كه امين و رييس گلاويز شدند. امين ميگفت رييس نظر بد به عاطفه دارد، عاطفه سيني برنج را انداخته بود جلوي رييس و به امين گفته بود اين حرف هاي زشتي به من زده. بعد رفتند جاي ديگري و عاطفه خيلي زود كار ديگري پيدا كرد. شايد هم در واقع ماجرا از اينجا شروع شد اما لازم بود تمام ماجرا را از اول برايتان تعريف كنم. عاطفه در يك هتل خارجي استخدام شد به عنوان نظافت چي و رييس خواست كه دو نفر نگهبان هم پيدا كند براي هتل. دو تا مرد. عاطفه شوهر و برادرش را برد. امين دم دروازه مينشست و براي ورود و خروج مسافرين و مهمان ها دروازه را باز و بسته ميكرد و نامشان را در دفترچه اي مينوشت. امين بعد از يك ماه اخراج شد. چون رييس خواسته بوده براي مدتي با نطافت چي ها همكاري كند و دو ساعت طول كشيده كه امين به رييس بگويد من……. نگه باااااااانم …… نه ….. نظا…فت چي. . رييس هم فورن اخراجش كرده بود.
از آن به بعد خوب نشدند كه نشدندعاطفه جنگ ميكرد با امين كه كار به آن خوبي را از دست دادي امين شكي شده بود كه عاطفه با شوهر رييس هتل سرو سري دارد. پشت اين شك را گرفته بود و به چند نفر گفته بود كه شوهر رييس آدم بد و هرزه اي است. شايعه دهان به دهان ميچرخيد در قريه. چند نفر زنهايشان را كشيدند از كار. اما عاطفه به كارش ادامه داده بود و شده بود دستيار آشپز. امين چند بار گفته بود كار نكن و عاطفه گفته بود اگر كار نكنم تو باز بچه هايم را مجبور ميكني كه به جاي درس و مشق آب از چاه بكشند و كفش هاي مردم را جفت كنند. امين هم يك روز بي خبر رفت كابل و ثبت نام كرد براي نيروهاي پليس. مردم ميگفتند شوهر رييس را ديده اند كه ساعت ده شب از خانه ي عاطفه آمده بيرون. يكي ميگفت من از بچه هايش پرسيدم گفتند فلاني برايمان ميوه و كلوچه مي آورد و مادرم برايش چاي دم ميكند…. و خيلي حرف هاي بد.
عاطفه بارش را بست و رفت كابل. آنجا هم براي يك رستوران ظرف ميشست و امين هم پليسي را رها كرد به امان خدا. بعد شروع كردند به جنگ و دعوا و لت و كوب و جيغ و فرياد، عاطفه ميگفت كار كن امين ميگفت تو خيانت ميكني و پول كثيف ميآوري خانه. كم كم كار به جايي رسيد كه امين براي خودش چند تكه ظرف و فرش و پتو برداشت و رفت زيرزمين با پسرش. عاطفه و دخترها مانده بودند بالا و يك روز سرد ماه دلو كه برف باريده بود و كوچه ها گل بودند از هم جدا شدند. عاطفه خانه اي را كه در باميان ساخته بودندبه امين داد تا راضي به طلاق شود. امين فكر ميكرد اين هم تهديد جديدي است براي كار كردن و چند ماه بعد به هم رجوع خواهند كرد. براي همين به همه گفته بود فعلن جدا زندگي ميكنيم وقتي كار و بارم گرفت ميروم پس مياورمشان.
امين خانه اش را فروخت و موتر خريد تا رويش كار كند و موتر، قراضه از آب درآمد و كار نكرد و موتر را فروخت ، سه چرخه خريد آن را هم فروخت و هيچ دستش نماند. امين هنوز فكر ميكند شايد باز هم بتوانند با هم زندگي كنند و آدم ميفرستد براي پادرمياني. اما عاطفه بعد از يك سال ، ميخواهد يك زمين ديگر بخرد و بتواند خانه ي خودش را بسازد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”ماجرايي كه ده سال پيش شروع شد…

  1. به خاطر یک صد تومانی می‌گوید:

    عالی بود. خیلی وقت است که درباره زندگی افراد این طور نخوانده بودم. نوسا باشی

  2. مروارید می‌گوید:

    خب نظرت چیه ؟امین اشتباه کرد یا عاطفه؟ یا هیچکدام؟ هردوعاقبت به خیر شدند از نظرت یا فقط عاطفه؟

    • soode می‌گوید:

      امين ميتوانست خيلي بهتر باشد اما نخواست عاطفه حتي برف پشت بامش را خودش پارو ميكرد… عاطفه هم ميتوانست بسوزد و بسازد مثل هزارها نفر اما نخواست.

  3. رضا یمک می‌گوید:

    از این استثناء ها در همه ی تمدن های بشری بوده و خواهد بود!!!

  4. MohammadMehdi Oloumi می‌گوید:

    چیزی که کاملا مشهوده اینه که امین بالاخره اشتباه کرد و عاطفه البته نجات پیدا کرد! در کشورهای ما زنان جسور و با درایت بسیاری یافت می‌شوند که به خاطر مردهای بیعرضه شان زندگی برایشان تباه میشود

  5. بهسودکام می‌گوید:

    خوب می شکافی واقعیت های تلخ جامعه مان را. افسوس که جز آهی کشیدن، نمی توانیم چاره ساز باشیم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s