تاكسي نوشت چهار، در شب آدم ها به اندازه ي سگ ها خطرناك ميشوند.

پل سوخته تكه اي از شهر است تكه اي پر از آدم، آشغال، تعفن و بوي شاش. ميوه فروش ها مدام در بلندگوهاي دستي شان داد ميزنند و بسياري شان يك جمله را در آن ضبط كرده اند و بلندگو تمام روز به جاي آنها گلو پاره ميكند. سيب سيري سيصد كچالو چاركي پنجاه ، بادنجان سياه… رومي.. كلم … انار.
مردم لابه لاي موتر ها راه ميروند مردهاي كارگر كه منتطر ميني بوس هاي برچي اند، زن هايي كه ميخواهند هر چه زودتر خودشان را بيندازند داخل يكي از اين موترها و بروند تا خانه شان.
معتادها هر كنج چند تا چند تا كنار هم نشسته اند دو سه نفري پارچه اي كتي روي سر دود ميكنند چند تا گدايي ميكنند و چند تا صبور و سمج روبروي نانوايي صف كشيده اند كه مشتري ها يا نانوا نصفه ناني از سر دلسوزي به دستشان بدهد. گوسفند فروش ها وسط بلوار خاكي آشغال سبزي و ميوه ريخته اند و گوسفندهايشان سبزي و آشغال ميخورند. چند روز بعد كه محرم شروع شود اين وسط چادرهاي فروش پرچم و زنجير و كتابچه هاي نوحه برپا ميشود و بلندگوهايشان صبح تا شب نوحه سرايي ميكنند.
من هر روز بايد از اينجا عبور كنم. تنها راه عبورم همين جاست و هر روز در شلوغي و راه بندان وحشتناك اينجا گير مي افتم و از شيشه ي موتر مرداني را ميبينم كه رو به ديوار شاش ميكنند و بعد سر آلتشان را به ديوار ميمالند تا پاك شود. مرداني هم همان جاها نماز ميخوانند سر وقت، زير بيل بوردهاي بزرگ رهبران خندان مردم كه بر فراز چتلي ها انگار دارند به بدبختي مردم ميخندند.
نميدانم چرا اين پل را پل سوخته ميگويند اما نامش هميشه در ذهنم بوي سوخته ي تپه هاي بزرگ زباله ها ي زير پل را تداعي ميكند. و بوي غليظ چرس كه با بوي تشناب خانه هايي كه راه باز كرده اند به زير پل در هم آميخته.

ساعت نزديك هفت است و من هنوز همين جا هستم در تاكسي. اگر هوا تاريك نشده بود مي زدم بيرون و پياده ميرفتم تا خانه. راه دوري نيست. حدود بيست دقيقه پياده روي است. اما شب شده است و در شب آدم ها به اندازه ي سگ ها خطرناك ميشوند.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”تاكسي نوشت چهار، در شب آدم ها به اندازه ي سگ ها خطرناك ميشوند.

  1. Melodika می‌گوید:

    نوشته هايت برايم تابلوهاي نقاشي بزرگي ست كه در كادري كوچك به قاعده ي نصف صفحه ،همه چيز را پيش چشمم ترسيم ميكند … و من غصه ميخورم از اين جبر جغرافيايي كه وسطش زاده شده ايم ، و درد ميكشم از اينكه آدمهايي كه مظهر مهر و محبت اند چگونه ميشود كه شبها از سگهاي گرسنه هم خطرناكتر مي شوند …
    دلتنگت بودم سوده جان

    • soode می‌گوید:

      ممنونم ملوديكا جان از اينكه ميخواني. مدت هاست پل سوخته مسير هر روزه ي من است وهر روزش وقتي ميگذرم اندوهي است. من هم دلتنگت هستم جانم.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    پل سوخته پر از گرد و خاک و کثیفی که در بهترین و خوش ترین حالت هم که باشی وقتی گذرت از انجا باشد واگر چشمانت را هم ببندی باز صداها داخل سرت میروند و ناخوداگاه آرام میشوی و به همه نگاه میکنی انگار توهم بعد از دست و پا زدن حالا غرق شدی.

    آزار دهنده است و واقعی سوده جان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s