شرح ما وقع في مزار الشريف

مزار مثل دفعه ي قبل بود. گرم و خلوت. نصف شب رسيديم و رفتيم خانه ي دايي شوهر. مثل دفعه ي قبل كه آمده بوديم زن دايي دو ترموز چاي دم كرده بود سبز و سياه و نشستيم و چاي خورديم و قصه كرديم. دو ساعتي خوابيديم و صبح شد. خانه ي دايي هميشه آغاز خوبي براي مزار است. آنها كمتر مزاري اند و بيشتر شبيه خودمان هستند و آدم با آنها راحت تر است و از همان اول با سوال هاي فراوان درباره ي همه چيز بمباران ات نميكنند. صبح رفتيم حمام نمره ي كنار سرك اصلي. سرك و موتر هاي در حال عبور و دكان هاي روستايي مانند مرا به ياد حومه ي اراك مي انداخت. فكر ميكردم آمده ام خانه ي بابابزرگ و با بي بي داريم ميرويم خانه ي محمد علي كطه بچه كاكاي بابا و بي بي هي توي راه دارد از زن محمد علي ميگويد كه بيسر و چشم سفيد است سر پيري.
مثل دفعه ي قبل براي يك محفل عروسي آمده بوديم مزار و اول صبحي ساعت هشت راه افتاديم حمام نمره كه آبش خيلي پر زور است و گرم و لازم نيست خانه ي مردم هي خجالت بكشي كه برق مصرف شد و آب كمتر مصرف كني. چون آب مزار لوله كشي است و ساعت هاي خاصي مي آيد و قطع ميشود تا روز بعد. حمام بوي شاش ميداد و زن حمامي و سه تا اولاد خردش وسط سالن رخت كن روي يك تكه جل دراز كشيده بودند و بچه ها مثل جوجه خرس روي شكم مادرشان ميلوليدند. هيچ كس غير از ما سه نفر داخل حمام نبود.آب حمام هماني بود كه فكر ميكرديم پر زور و گرم و فراوان. بعد از حمام خانه ي دايي و چاي فراوان و كارزار محفل عروسي كه داماد خيلش ما بوديم. تمام روز محفل بيشتر از سي گيلاس چاي خوردم و باز هم له له ميزدم از تشنگي. آب شور و گرماي مزار و بي برقي جانمان را ميكشيد. آنها ميزدند و ميرقصيدند و انگار به منبعي تمام نشدني از انرژي وصل بودند. عروس كه از آرايشگاه آمد يك عده جلويش رقصيدند بعد آمدند و روي ميز كيك و شربت و ميوه و شمعدان چيدند. كيك خيلي ساده و ابتدايي و كدر بود. با قلب هايي كه خيلي ناشيانه رويش با خامه ي رنگي نقاشي شده بود. شربت توي ظرف عجيب و غريب و خاصي شبيه قليان بود كه دهان باريك و كجي داشت. چاقوي كيك از اين خنجر هاي تزييني بود كه به ديوار مي آويزند با غلاف و دم و دستگاه. چند نفر با خنجر رقصيدند و از داماد خيل پول گرفتند.
رسم و رسوم فراوان شان را بلد نبودم براي همين آمدم داخل و به زن ها چاي تعارف كردم. خواهر عروس چمدان عروس را تزيين كرده بود ، بالاي سرش بلند كرد و رقصيد. بعد گفت بيا با بَكس برقص. خيلي سنگين بود و دو بار چرخ زدم و افتخارش را دادم به يكي از خواهر هاي عروس. خواهر عروس وسط رقص پرسيد بكس داماد را گل زده ايد؟ گفتم نه. گفت اصلن كو بكس داماد؟ گفتم داماد بكس ندارد فقط يك كوله پشتي دارد كه لباس ها و مسواك و خميردندانش داخلش است خلاص. گفت حالا چه كنيم؟ دورش چرخيدم و گفتم نميدانم. دختر پريشان شد و رقص را ول كرد و رفت خانه. مادر داماد داشت جوش ميزد كه حالا چه كنيم كه بكس نداريم. من داشتم ميرقصيدم و هي كمرم را دور ميدادم چون همين قسمت رقص را خوب بلد بودم خواهر داماد داشت آرايشش را تجديد ميكرد. رفتم داخل اتاق. كه چند نفر داشتند درباره ي اينكه چرا بكس نياورده ايد بحث ميكردند. بالاخره يك بكس پيدا كردند و رويش چند تا گل با روبان درست كردند و لباس هاي نو داماد را چيدند آن تو. من رسم و رسوم بلد نبودم و فكر كردم اميدوارم برادرهايم زن هايي پيدا كنند كه در قيد اين چيزها نباشند تا لازم نباشد من هم جوش بزنم و رسم و رسوم ياد بگيرم.
شب، باز هم دخترها رقصيدند، وسط آن همه سينه و كمر و باسن و پهلو و شكم كه بالا و يايين ميپريد ، وسط جيع و داد و هياهو به اين فكر كردم كه چقدر خنده دار است يكي خودش را تكان ميدهد آن وسط و بقيه دست و جيغ و سوت ميزنند از هر طرف با اينكه خودم هم يكي از همين ها بودم كه بالا و پايين ميپريدند.از تماشاخانه برآمدم و رفتم يك ليوان چاي خوردم و خوبيش اين بود كه چاي شور و بي مزه آنقدر زياد بود كه هر وقت ميخواستي ميتوانستي بخوري و دستت خالي نباشد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”شرح ما وقع في مزار الشريف

  1. ابراهیم می‌گوید:

    چقدر رک و قشنگ بود. نمیدانم چرا همش در دلم خندم میگرفت شاید خوب این لحن طنزت ره میشناسم مخصوصا اگر بخواهی تعریفش کنی.

  2. soode می‌گوید:

    خودم هم هر وقت يادم ميايد خنده ميكنم. مخصوصن از آن قسمتي كه من و يكي دو نفر ديگر از خود ادا و حركات در مي اورديم و زن ها را سرگرم ميكرديم كه بقيه بروند به گل زدن بكس و دم و دستگاه برسند.

  3. شادی می‌گوید:

    مبارک اشان باشد. اب فراوان و گرم و پرزور، زندگی مجدد میبخشه به آدم و بعدش خواب میچسبه.

  4. رفیعی می‌گوید:

    زنده باشی وبه قول بعضی دوستان نویسا باشی .

  5. soode می‌گوید:

    تشكر ميكنم رفيعي صاحب و جور باشيد.

  6. زهره سادات می‌گوید:

    سلام همسایه عزیز
    داشتم دنبال کلاس آواز افغانی در ایران میگشتم که در وبگردی به شما رسیدم. من مسافر افغانستان بودم و همین امشب یکی دیگر از قسمتهای سفرنامه را فرستادم به وبلاگم تا دوستان بخوانند.
    آه از مزار، آه از منظره پنجره هتل برات که روبروی روضه شریف باز میشد و با دل من چه کرد… حیف حیف حیف
    مطلبت رو که می خوندم صدای آریانا سعید هم تو گوشم بود…
    تو برام مقدسی، تو عزیزترین کسی، بر گلها مثل آب، بر خسته مثل خواب مثل خواب مثل خواب

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s