اين روزها زياد فكري ميشوم.

بي بي ام يادش به خير چهل تكه زياد ميدوخت براي ملحفه ي كمپل ها و پوش پتوي كلان روي صندلي(كرسي) زمستان، براي روي اجاق گاز براي پاي خشك كن دم دروازه ي حمام و خانه. بي بي ام خيلي زياد وصله و پينه كردن را خوش داشت. مينشست و با صداي باريكش زونگ زونگ كرده و آواز خوانده جوراب پينه ميكرد، دامن هاي هميشه سوخته اش را وصله ميزد و ميان آوازش هميشه خيلي سوزناك آه ميكشيد و باز سوزن ميزد و سوزن ميزد. بي بي ام بسيار وقت ها توي فكر هاي دور و درازش بود و هي سوزن ميزد به تكه هاي رنگارنگ پارچه.
ميگفتم حوا چه ميخواني؟ ميگفت هيچ، دوبيتي و چار بيتي. ميگفتم خوب بلند بخوان ميگفت اگر بلند بخوانم فكرم پريشان ميشود و باز آه ميكشيد و سرش را ميبرد نزديك زانويش و سوزن ميزد. ميگفتم حوا چرا اينقدر زياد آه ميكشي؟ بعد ميخنديد از همان هايي كه من فكر ميكردم خيلي مصنوعي و غمگين اند و ميگفت چون خدا به من اولاد نداده مثل تو نواسه نداده و زود، به ثانيه اي صدايش ميلرزيد و اشكش جاري ميشد. بي بي اشكش لب مشكش بود گفته ي مردم به دَكه بند بود كه آب ديده هايش جاري شود. ميگفتم بچه داري ديگه باباي من بچه ي تو است ميگفت ها خدا را شكر، خدا و پيغمبري باباي تو بچه ي من است اما يك بچه كه خودم به دنيا آورده باشم ندارم خدا لايق نديد مرا ، خدا نداد و باز خورت بيني اش را بالا ميكشيد و زونگ زونگ محزون تر از قبل زمزمه ميكرد.
ما بچه ها حوا را خيلي دوست داشتيم با اينكه گفته ي مردم بي بي مان نبود و مادر اندر پدرم ميشد اما بسيار مهربان بود خودش ميگفت من اولاد هاي زينب را خيلي دوست دارم چون پاكند و خانه را كثيف نميكنند ، اين بار كه با بچه ام ايران رفته بودم ديدنش ، بچه ي خودم را هم همين طور ميگفت. اما حوا ما را دوست داشت اگر چتل و كثيف هم ميبوديم حوا ما را دوست داشت و هر شب برايمان قصه ميگفت و راست و دروغ به هم ميبافت و افسانه ها را گد ميكرد و افسانه ي تازه اي ميساخت و پشت چرخ ريسندگي اش پشم رِشته ، قصه ميكرد.
مادرم كه نبود لرزيده لرزيده برايمان ديگ ميكرد و مكتب روانمان ميكرد و هر بار گوشه ي دامني آستيني چارقدي از خودش را ميسوزاند. بي بي ام با اينكه خيلي جوان بود و هم سن مادرم اما لرزه داشت. شايد براي همين اولاد دار نميشد نميدانم.
من و بي بي ام هيچ نسبت خوني با هم نداريم اما من هم كه فكري ميشوم تكه پارچه هايي را كه جمع كرده ام دور خودم هموار ميكنم و شروع ميكنم به چل تكه دوختن. تكه ها را به هم بخيه ميزنم و فكرم مبرود به جاهاي دور. فكرم ميرود كانادا پيش مادرم ميرود عروسي برادرهايم ميرود به روز اول مكتب بچه و دوره ميكند همين طور تا اراك خانه ي بي بي و بابابزرگ…
بي حرف كه ميشوم بخيه ميزنم پينه و پتره ميكنم و يك بيت را هزار بار زير لب ميخوانم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”اين روزها زياد فكري ميشوم.

  1. behcafe می‌گوید:

    ما بهش میگفتیم نَنِی
    ننی ما هم زمزمه میکرد
    ننی ما هم پینه میکرد و حتی شاید هنوز پشت پنجره هایش همان وصله و پینه ها باشند… نمیدانم
    ننی ما بیشتر این را زمزمه میکرد:
    روزگار نامروت مردم ناسازگار
    گه ز دست چرخ نالم گه ز دست روزگار

  2. behcafe می‌گوید:

    ما نننی مان را همین زمستان تازه گذشته از دست دادیم…
    رفت

    • soode می‌گوید:

      روحش پر از آرامش. بي بي من خانه اش اراك است. من هيچ وقت نفهميدم بي بي ام چي ميخواند اما گاهي كه آه مبكشد و باز زمزمه ميكرد ميگفت: بيا جانا كه جانانم تو باشي…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s