بستني فروشان دوره گردي كه اميد ميفروشند.

ميخواهم از خبر بد ننويسم براي مدتي هم كه شده. فقط اينجا. نميخواهم اينجا هم مثل مستطيل سرخي باشد كه هر روز در سايت هاي خبري، «خبر تازه» اي را نشر ميكنند و اين خبر هيچ گاه يك خبر تازه ي خوب نيست. هميشه خبر انتحاري و مرگ و خون است و تعداد كشتگان .
تا همين چند روز پيش وقتي يكي در اوج خبرهاي تازه ي سرخ رنگ در فضاي مجازي حرفي معمولي ميزد يا درفيس بوك مينوشت «در حال چاي نوشيدن به همراه موسيقي آرام بخش » فكر ميكردم كه اين چه موجود خودخواه و مسخره ايست كه اين همه آدم دارند تكه وپاره ميشوند اين ميتواند عكس چاي سبز هل دارش را با اين استاتوس از دنيا بي خبرانه نشر كند. حالا انگار ميفهمم گاهي آدم نميتواند و ظرفيتش تكميل ميشود و اگر بيشتر از آن بپيچد به خبرهاي تازه عزاداري عادتش خواهد شد .
و هر روز گوشش را ميسپارد به راديو كه يك دانه خبر تازه بشنود و روزش را شروع كند. باور كنيد دروغ نميگويم خودم ديده ام و گاهي در خودم احساسش كرده ام و گاهي اينقدر از اين حس بدم مي آيد و متنفر ميشوم كه ميخواهم بلند بلند فرياد بزنم. من يك لحظه يك صدم ثانيه احساس ميكنم معتاد شده ام به خبر هاي تازه ي سرخرنگ و گوشم دنبالشان است. توييتر، فيس بوك سايت هاي خبري و دهان هاي مردم.
اين روزهاي پر از خبر تازه هم اينجا هم سوريه و هم عراق و غزه دارد كمر همه ي ما را ميشكند و من ميخواهم گاهي اينجا زندگي را هم بنويسم تا زنده ام.
منظورم رد همدردي نيست يااينكه كمپين راه بيندازم و همه را تشويق كنم كه بياييد بيرون از زير چتر عزاداري ،همدردي ميدانم كه چقدر مسكن است حتي اگر خشك و خالي و در عالم مجاز باشد. حرف من سر اينست كه وقتي آنقدر هميشه عزادار باشي كه عادتت شود هميشه دنبالش ميگردي. مثل حرف يكي از دوستانم كه ميگفت مادرم معتاد شده است به غصه خوردن. گاهي حتي اگر گپي نباشد گوشه اي بق ميكند و خيره ميشود به يك نقطه و هي آه ميكشد بي دليل.
دوست دارم از بستني فروشان دوره گرد بنويسم كه شب ها و سحرها كوچه ها پر است از آن صداي موزيك مشهورشان و وقتي از كوچه ميگذرند بايد بروي سر بالكن و صدايش كني: ايس كريمي ايستاد شو چند دانه شيري اش را بكش تا مه دم دروازه ميرسوم.
بنويسم از صدايشان بدم نمي آيد بيخواب نميشوم و دوستشان دارم و احساس زندگي ميكنم با همين صدا همين موزيك ضبط شده ي بي كيفيت شان. ميخواهم بنويسم بستني فروشان دوره گرد پيامبران شادي اند. گرچه غم خوب خيمه زده است و بد شبيخون ميزند اما دوست دارم آن كوتاه لحظه هاي دلخوشي را ثبتشان كنم تا زندگي يادم نرود.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”بستني فروشان دوره گردي كه اميد ميفروشند.

  1. خانــــومِ سین می‌گوید:

    پاراگراف آخر رو خیلی دوس دارم

  2. مروارید می‌گوید:

    راست می گی . دیگه غصه خوردن مون هم معنایی نداره از بس هر روزه شده. بعضی وقت ها هم باید خودت رو بکشی بیرون از موج و سیل غم

  3. رفیعی می‌گوید:

    جالبناک جالبناک قصه ها می نویسی . همیشه میخوانم ولی دل ودماغ نیست که نظربدهم سواد کافی هم نداریم که روی حرف شما حرف بزنیم . خواستم بگویم ادامه بده ما هستیم ….. زنده باد هرچی نویس های روزگارما که مجالی میدهند ما کمی فکرکنیم ….

  4. soode می‌گوید:

    تشكر آقاي رفيعي. خيلي از اينكه خواننده ي اينجا هستيد خوشحالم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s