تاكسي نوشت دو، عاشقانه هاي يك كرگدن پير

نشسته بودم و توييت ميخواندم و هوا هم بي نهايت گرم بود و بوي لاستيك پيچيده بود در فضا و حالم را خراب ميكرد. شيشه ي موتر را پايين داده بودم و منتطر بودم راننده مسافرانش را سوار كند و حركت كند كه لااقل باد بوزد كه كمي خنك شوم.
دونفر نشستند پيش روي. كنار دست راننده، ريزه بودند و بي دردسر هردويشان جاي شدند. يك زوج نشستند پشت سر يك مرد چهل و چند ساله شايد هم نزديك پنجاه، درشت و زمخت و گردني كه خيلي به كرگدن ميمانست، دختر بيست و هشت تا سي ساله مينمود با شال سياه معمولي و پيراهن تابستاني تيره. سرم به كار خودم بود و داشتم صفحه ي موبايل را بالا و پايين ميرفتم. دست دختر با شدت ميامد و گاهي آرنجش ميخورد به پهلويم. نگاه كردم ديدم مرد دست دختر را ميگيرد و ميماند سر زانويش و هي آرام آرام با دختر حرف ميزند و دختر كه دستش را ميكشد مرد دست ميبرد به ران هاي دختر و دختر مستاصل كيفش را حايل ميكند بين نگاه دو تا مسافر جلويي و راننده كه متناوب برميگردند و بازار تماشا گرم است.
دختر در گير و دار دور كردن دست هاي كلان كرگدن يك ريز حرف ميزد. مادرم بسيار قار است از آن وقتي كه وعده كردي و نامدي روزم شب است در خانه. اگر به همين معاشي كه ميگيرم احتياج نبود نميماند از خانه بيرون شوم.
كرگدن با صدايي كه ميخواست نرم و ملايمش بسازد ميگفت خير است ميايم خير است چرا نميماني؟ تو ره گفتم دست خوده پس كو و البته به نظر خودش آنقدر آرام ميگفت كه هيچ كس نشنود اما آن صداي وحشتناك بم و خش دار اصلن قابليت اين را نداشت كه حرف زمزمه واري باهاش زده شود. دختر آرام زير لب ميگفت آبرويم رفته. لالايم كه خانه باشد با من گب نميزند ناني را كه من جور كنم نميخورد.
كرگدن هم هم با تقلا حرف ميزد خو چرا ايطو ميكنند حالي كدام گب خراب كه نشده. به خدا مصروف بودم. هيچ نبودم ده همي كابل. گرفتاري مره كه ميفامي چقدر زياد است و به زور ميخواست سر دخترك را بماند روي شانه اش و دست بكشد به سرش.
دختر هم انگار اين را ميخواست بدش نمي آمد و وقتي كرگدن موفق شد دستان كلان و پهنش را يك طرف صورت دختر بگيرد، جدال پايان يافته بود و دختر آرام شده بود و حدس ميزدم دلش ميخواست الان يك جايي نشسته بودند كه اين همه چشم و گوش غريبه دور وبرشان نبود كه چشمانش را ميبست و سرش را ميماند روي شانه ي عاشقش. اما سه جفت چشم از جلو هي برميگشتند و نگاه ميكردند و خودشان را شور ميدادند و سرفه اي و صدايي.
ديگر رويم را كامل دور داده بودم و از شيشه بيرون را نگاه ميكردم و هندس فري هم در گوشم آهنگ را بلند كرده بودم كه نشنوم صدايشان را. از اين كارها آن هم در تاكسي آن هم اگر طرفت يك كرگدن پير و عاشق جفت گيري در هر شرايطي باشد خارش ميگيرم، كهير ميزنم.
كوته سنگي هردويشان پياده شدند. در كه باز شد ديگر كرگدن معشوقش را نميشناخت ساعتش را نگاه كرد و پيچيد سمت كوچه ي قصابي و دختر بي آنكه پشتش را نگاه كند لاي شلوغي زير پل گم شد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”تاكسي نوشت دو، عاشقانه هاي يك كرگدن پير

  1. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    چند سطر نوشتم و پاک کردم. ترجیح میدم سکوت کنم . 😐

  2. رضا یمک می‌گوید:

    بدون دیدن متوجه ی سن و سال مرد و ظاهر کرگدینیش می شود! اما درکل خوبست. مکان و موضوع جالبه همچنین ملموس و باور پذیر. فقط با پایانی بی مقدمه روبرو هستیم!
    موفق باشی

  3. captain می‌گوید:

    چند وقتی میشد که به دوستان وبلاگیم سری نزده بودم!
    و دلم تنگ نوشته هایشان شده بود مثل نوشته های خوت سوده جان که همیشه نوشته هایت را دنبال میکردم و میکنم خواندنی و شیرین!
    نمیدانم همیشه حس میکردم یک چیزی بین مجموع نوشته هایت خیلی کم به چشم میخورد که ان هم زنانه نویسی های است که کمتر کسی ست که جرات نوشتنش را دارد!
    البته خودت رو جزو با جراتها میدانستم و میدانم. خوشحالم نگاهت را به این سمت دوختی داری و از اتفاقات » یواشکی» جامعه و مردمت هم مینویسی. نوشته ات را خیلی خوش کردم. نوشته ای با جزییات ریز که فقط از یک جوره چشم تیز بین برمی اید.
    به نظرم جامعه مان به یک عدم تعادل شدیدی گرفتار شده در رابطه با مطرح کردن این نوع مسایل. هر چه مرد جامعه مان به سمت قهقرا حرکت کرده در مطرح کردن اینگونه موضوعات، زن جامعه مان خودش را به کناری کشیده! چه خوب میشود که این عدم تعادل، تعادلش را بیابد و این گونه مسایل با نگاهی هنرمندانه و اسیب شناسانه مطرح و گفته شود!
    به امید روزی که از ذهنهایی عاری از تابوهایی جنسیتی داشته باشیم!
    زیاد حرف زدم به عنوان یک نظر بخیالم بازم ممنون بخاطر نوشته خوبت سوده جان!
    قلم پر از شورت شوریده تر بادا!

  4. شیرین می‌گوید:

    چقدر زیباست وقتی فارسی غیر ایرانی بارش در نوشته هایت بیشتر می شود! با اینکه برای من غیر قابل فهم تر می شود ولی حس می کنم شیرینی کلامش بیشتر است 🙂
    در مورد معاشقه … راستش خیلی دوست دارم روزی برسد که معاشقه دو نفر آنهم در حد نوازش و بوسه آنقدر برای دیگران آزار دهنده نباشد. چه چیزی زیباتر از مهرورزی؟
    من باب زشتی ظاهر هم سکوت می کنم. فقط یادآوری می کنم هیچکدام از ما بابت صدا و ظاهرمان شایسته تمجید نیستیم چون هیچ نقشی در آن نداشته ایم. همه فقط قربانی قانون کائوس هستیم که برایمان تصمیم می گیرد کجا، در چه فرهنگ و دین، و با چه قیافه و خصوصیات جسمی ای دنیا بیاییم.
    روابط بین آدمها خیلی پیچیده تر از آنند که می توانیم تصور کنیم سوده جان …

  5. soode می‌گوید:

    تشكر ميكنم شيرينم كه برايم نوشتي. تمام نوشته ات و نظرت را كاملن مبفهمم و قبول دارم. شايد منظورم را درست نتوانسته باشم برسانم و بيشتر از بيان زشتي مرد راهي به زشتي درونش بود. من از برخورد مرد و حرف زدنش و حال دختر دانستم كه عشق نيست و چيزي شبيه سواستفاده و ظلم است به دختري كه در فرهنگ اينجا خيال ميكند ديگر براي داشتن جفتي اندازه ي خودش جوان پير شده است و دل بسته است اما مرد با اين جا افتادگي فقط ميخواهد در كوچه و خيابان و شايد جايي پنهاني دختررا داشته باشد و نه بيشتر از ان.

    • شیرین می‌گوید:

      تو ببخش سوده جان که متوجه جان کلام نشدم. احتمالا اشکال در فهم متن باعث سوتفاهم شده باشد. دروغ نگویم …اتفاقا کمی هم متعجب بودم چون دل نازک و مهربانت را می شناختم کمی، مهربان دختر 🙂

  6. نوشا می‌گوید:

    سوده عزیز. خیلی خوشحالم که وبلاگت را پیدا کردم. خیلی خوب می نویسی و به ایرانی ها هم این امکان را می دی که به دنیای روزمره و دنیای زنانه زندگی در کابل وارد بشن.

  7. soode می‌گوید:

    ممنونم نوشاي عزيز كه ميخواني

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s