تاكسي نوشت يك، زردآلوهايي كه آتش زدند به كينه هاي زير خاكستر

ساعت چهار بعد از ظهر در مسير برگشت به خانه، من و خاله شيرين كه رخت شوي نگهبان هاي امنيتي است در تاكسي نشسته ايم.
براي خالي نبودن عريضه ميپرسم خاله معصومه و خاله سهيلا چطورند؟ هيچ ديده نميشوند؟
ميگويد: جنگي اند با هم. ديروز هم دفتر خواسته بودشان. از قرار كه يكي از اينها را از كار ميكشند.
ميگويم چرا؟
– اصلن ميفامي گب از كجا خيست؟ اصل گب سر يك كاسه زردآلو است. باغبان يك كاسه زردآلو به سهيلا داد. من داشتم نماز ميخواندم سهيلا هم سه دانه اش را ماند سر جاي نمازم بقيه اش را انداخت داخل كيفش و برد كه سر افطار بخورد.در حالي كه انگشتر صلوات شمارش را از توي كيف پاره پاره اش در مي آورد و با يك نفس عميق شروع ميكند به ذكر گفتن ، تعريف ميكند كه خاله معصومه گفته معلوم است كه باغبان به سهيلا زردآلو ميدهد و به ما نه . بالاخره سهيلا كمرش را جدا كونش را جدا سينه اش را جدا براي باغبان شور ميدهد. از حرفي كه زده خنده اش ميگيرد و دستش را ميبرد جلوي دهنش. ميگويم كار خوبي نميكند خاله معصومه براي نيم كيلو زردآلو پشت سهيلا گب جور ميكند هر دويشان زن هستند بد است . ميگويد ها راست ميگي بسيار بد است دو دانه سياسر غريب كار.
كمي سكوت ميشود و باز ميگويد اما سهيلا هم بد رقم فشن ميكنه چه ضرور است نه تو كدام چوكي داري نه پشت كمپيوتري، يك آدم رخت شور . آهسته ميگويد لچكش را هميشه روي سرش گره ميزند گردنش سفيد ميزند( دستش را يك طور خاصي ميبرد طرف گردنش و ميكشد پايين تا روي سينه اش )
ميگويم خاله معصومه هم برود باغبان را بگويد يك دو مشت زردآلو برايش بچيند شايد نه نگويد. همين را كه ميگويم چشمانش را كلان ميكند و دهنش را به گوشم نزديك ميكند نه… خاله معصومه هزار درخواست كنه كسي برايش نمياره سهيلا ديگه ماجرا داره…
بعد آرام دهنش را دور ميكند از گوشم. نگاه ميكنم به صورتش و چين هاي ريز دور دهان و چشم هايش ، باز شروع ميكند به ذكر گفتن. ميگويد امروز و فردا است كه يك كدامشان را از كار بكشند. ميگن خارجي ها خيلي به تنگ امده اند از جنگ اينها. سهيلا گفته معصومه سرم تهمت زده و خودش اصلن نه روزه ميگيرد نه نماز ميخواند اما چادري سر ميكند ريايي. معصومه هم گفته سهيلا پودر كالاشويي و دستمال كاغذي و اين چيزها اضافه برميدارد و ميبرد خانه اش.
ميگويم: اگر از كار بيكار شوند چه ميكنند در اين بيداد بيكاري. چرا مدارا نميكنند اين دوتا. بالا را نگاه ميكند و ميگويد خدا را شكر كه من كارم ازا ينها جداست معلوم نبود حالاچه گب هايي به پايم جور شده بود. اينها ديگه نميتانند با هم كار كنند حالا گب از اين چيزها گذشته ديگر گب را برده اند به سني و شيعه و تاجيك و هزاره. خاله معصومه گفته شماها زمان جنگ ما را چورو چپاول كرديد. خاله سهيلا گفته شما ميخ زديد به سر مردم ما در جنگ. كار به دو زدن و تهمت زدن رسيده. چند تا نگهبان طرف خاله معصومه است و چند تا باغبان طرف خاله سهيلا.
باز شروع ميكند به ذكر. سرم را دور ميدهم طرف پنجره و خيره ميشوم به آدمهاي توي خيابان.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”تاكسي نوشت يك، زردآلوهايي كه آتش زدند به كينه هاي زير خاكستر

  1. طیب می‌گوید:

    قشنگ بود مرسی

  2. مریم می‌گوید:

    سوده عزیز
    نوشته هایتان را که می خوانم بر سر دوراهی می مانم! نمی دانم بیشتر از جفایی که بر مردم این سرزمین می رود غصه بخورم یا از این گویش شیرین و دلربا لذت ببرم. هر یک به نحوی دلم را به درد می اورند. کاش روزی شادی و کمال و آزادی بی پایان سهم این سرزمین شود.
    ممنون که می نویسید.

  3. ساغر می‌گوید:

    وااااااااااااااااااای سوده حظ اعلا بردم ازین نوشته! خیلی متفاوت و خیلی دلنشین بود، واقعا» در لهجه خیلی پیش رفته ای!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s