من تنها زني بودم كه پاچه هاي شلوارش گلدوزي نداشت.

رفته بوديم مزار براي سه روز. عروسي يكي از فاميل هاي شوهر بود. مادر شوهرم خيلي اصرار داشت برويم چون داماد خيلي به مادرشوهرم كمك كرده است و به قول گفتني به دردش خورده. اول قصد رفتن نداشتم. از اين شهر نديده خوشم نمي آمد و رغبتي به ديدنش نداشتم. بعد گفتم بروم لااقل ببينمش. عروسي هم كه هست تا حالا هر چه عروسي و مهماني و اينها داشته اند مزاري ها نرفته ام.
عروسي روز جمعه بود خانه ي عروسشان كه در قريه بود.
بيشتر وقت را من و بچه در كوچه هاي سر سبز قريه ميگشتيم. هوا وحشتناك خوب بود. ابري و دل انگيز . ميگفتند اين چند روزه باران آمده هوا لطيف شده شانس شما. وگرنه گرماي مزار مثال زدني است.
زن هاي جوان يا بچه ي شيرخوار داشتند يا حامله بودند يا هر دو. هيچ كس درباره ي انتخابات حرف نميزد. هيچ كس لحظه به لحظه توييت هاي طلوع نيوز را دنبال نميكرد. درباره ي گلدوزي پاچه هاي شلوارشان حرف ميزدند و عروس مامد كربلايي كه سر سه تا بچه جلوگيري ميكند و حرف آن پيرزن مادرشوهرش را نميشنود. من مثل يك دختر بچه به حرفايشان گوش ميكردم نظري نميدادم. فقط يك بار به يكي از آن زنها كه خيلي لاغر و زيبا بود گفتم خداي من چقدر تو خوش هيكلي چقدر لاغري خوبي داري!! با تعجب نگاهم كرد و گفت يعني خيلي خوبه؟ احتمالن شب براي خودش اسفند دود كرده بوده.
زندگي چيزي شبيه كودكي هايمان در جريان بود. خانه ي عروس و بوي عطري كه مرا ياد آن عروسي ها مي انداخت. آن عروسي هاي قديمي گلشهر با بوي عطر و لباس هاي اتو شده و پولك هاي ريخته روي فرش.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”من تنها زني بودم كه پاچه هاي شلوارش گلدوزي نداشت.

  1. خانــــومِ سین می‌گوید:

    خیلی علاقه مند شدم یه روز افغانستان رو ببینم

  2. آمازون می‌گوید:

    وای این که گفتی پولک ها روی زمین. بوی لباس های اتوکشیده دلم پرکشید به بچگی هام

    • soode می‌گوید:

      آره آمازون براي من سفر خيلي خوبي بود دختر بچه شده بودم نشسته بودم به تماشا و حس روزهاي كودكي

  3. شیرین می‌گوید:

    سوده جون کاش کمی هم در مورد خود عروس و داماد می نوشتی. سن و سالشون، مراسمشون …
    راستی شهر را پسندیدی؟ قشنگ بود؟

    • soode می‌گوید:

      عروس نوزده ساله بود و داماد بيست و هفت. مراسمشان چيزي ميان روستا و شهر بود. وقتي از دور مراسم را ميديدي مفهميدي وقتي اهل روستا تلاش ميكنند عروسي شهري بگيرند چطوري ميشود. لباس و آرايش شهري نشسته روي چارپايه اي در حياز خانه اي روستايي با بام هاي گنبدي . حياطي كه سبزي كاشته اند و نهال هاي انگور. كيك و دقت خيلي زياد در اجري مراسم برش كيك و از ان طرف گريه ي عروس و مادرش و خاله هايش وقت بيرون رفتن عروس از در حياطشان به سوي خانه ي داماد و … اين خودش يك داستان مفصل است.
      شهر كوچك و قشنگي بود مزار. امكانات خوبي داشت. بايد عكس بگذارم كه ببينيد.

  4. ساغر می‌گوید:

    پس بالاخره رفتی مزار!

  5. زه می‌گوید:

    بچگیهامون ی درصد هم فکر رو نمی کردیم زندگیمون شبیه این باشه. وبلاگ بنویسیم، کارمند بشیم، فیسبوکمون رو تو گوشی مون چک کنیم، شلوارهای جین تنگ بپوشیم، درباره سیاست حرف بزنیم. زندگی بدجور ما رو غافلگیر کرد.

  6. soode می‌گوید:

    آره دنيا چه عجيب است زهرايي. آنجا انگار من نه سالم بود.

  7. مامان می‌گوید:

    منم دلم خواست برم مزار و در كوچه هاي سر سبز قريه بگردم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s