تمام آن شب لعنتي را دويدم.

داشتم ميدويدم به سرعت، اولش مثل آدميزاد ميدويدم بعد چهار دست و پا مثل يك خرس وقتي چارپا ميدود. توي دستم يك عالمه پول بود يكي داده بود به امانت كه اين را برسان به خانه ام. چادر سياه هم داشتم در آن حال و روز. چادر زير بغلم بود و ميدويدم عده اي سنگ ميزدند طرفم نميدانم كه بودند اما احتمالن پول ها را ميخواستند. چادرم از سرم رفته بود و موهايم مشوش تر از خودم رها شده بودند. هوا دم كرده و ابري بود و من تندتر ميدويدم.
رسيدم به يك مسجد كوچك، كنار در مسجد قد راست كردم، در زدم پيرزني آمد بيرون. نگاه كردم به پيرزن كه هزاره بود و خيالم راحت شد. گفت: خسته اي گفتم آره فرار ميكنم گفت چرا گفتم به خاطر اين پول. نشانش دادم. دستم را كشيد آمديم داخل مسجد و در را نيمه بست. گفت: اين همه پول؟ گفتم امانت است. دوستم داده برسانم خانه اش. دارد شب ميشود و من هنوز نرسيده ام و مردم دنبالم ميكنند و با سنگ ميزنندم. گفت بيا بنشين. يادم نيست نشستم يا نه. اما ميدانم كه خيلي خسته و مشوش بودم و فكر ميكنم كه ننشستم و ايستاده منتظر بودم كه پيرزن چه چاره ميكند. پيزرن كند و آرام بود و داشت ميرفت تا پيرمردي را كه آن گوشه كار ميكرد صدا كند و با هم يك فكري بكنند. آمدم بيرون. دم دروازه چند تا موتر ايستاده بودند. پول ها زياد بود و من نميتوانستم پنهانشان كنم در چادرم. به هم ريخته شده بودند. راننده ها را نگاه كردم به قيافه هايشان. دنبال هزاره ها ميگشتم. يكي صدايم كرد خانم سوده طرفش ديدم. راننده دفتر بود. همين كه هر روز باهاش دفتر ميروم. اما سياه شده بود. خيلي زياد انگار دود ماليده باشند به صورتش. دو تا چشم داشت كه برق ميزد. مستاصل رفتم جلو . پول ها را نشانش دادم اينها امانتند بايد برسانم جايي. خانه ي دوستم. خودش آمده نميتواند. من بايد برسانم و برگردم خانه. دارد شب ميشود يك جوري گفتم شب ميشود كه بفهمد چقدر از شب هاي تاريك و مخوف اينجا كه آدم هاي كوچه مثل گرگ ميشوند و زير نور ماه زوزه ميكشند ميترسم. راننده يك جوري خنديد يك جور موذي. گفت بده به من پول ها را. من زنگ ميزنم به دوستت من لازم دارم بده من ميگويم به قرض برداشته ام. بلند شد و خيز زد به طرف پول ها. قيافه اش شبيه گرگ شده بود. چشم هاي ريزش و سر كلانش انگار مادرش گرگ بوده پدرش آدم. پيچيمدشان در چادر. در دلم غوغايي برپا بود اگر پول ها را به زور بگيرد چه كنم آبرويم ميرود. باز شروع كردم به دويدن. چادر از سرم رفته بود و باد لاي موهاي عرق كرده ام چنگ مينداخت.
رسيدم به جايي كه از دوستم جدا شده بودم. ايستاده بود با مانتوي آبي اش. حرف نزدم پول را گذاشتم روي زمين كنار پايش. تشنه بودم. چار دست و پا شدم و دويدم تا به چشمه برسم.
چشمهايم را باز كردم ساعت چهار صبح بود تشنه بودم به نهايت. تمام شب را دويده بودم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”تمام آن شب لعنتي را دويدم.

  1. ساغر می‌گوید:

    عزیزمی سوده!
    امروز بعد مدتها وردپرس باز شد!
    چقدر باید بخوانمت! اوووووووووووهههههههههههه!

  2. خانــــومِ سین می‌گوید:

    خواب بد!!!
    بیشتر از یه ساله آروم نخوابیدم
    :-s

  3. soode می‌گوید:

    خيلي بده اين خواب ها. آدم بيشتر خسته ميشه با اين طور خوابا

  4. مهسا می‌گوید:

    چه حس سنگینی داشت این خواب.

  5. Allen G می‌گوید:

    بند بندش پر از تشویش بود! خوبه که فقط یه کابوس بود!
    یک سوال، هزارهٔ یعنی‌ چی‌؟

  6. soode می‌گوید:

    هزاره يكي از اقوام افغانستان است كه من از همين قومم. هزاره ها به خاطر مذهب و چهره ي متفاوتشان در دوره هاي مختلف مورد تبعيض بوده اند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s