و جاي خالي تو را هر روز درد ميكشم…

پارسال صبح ها كه زود ميرسيديم دفتر. ميامديم و يك پياله چاي ميخورديم در حويلي. مينشستيم سر چوكي ها زير درخت هاي كوچك سيب. يك گوشه ي دنج داشتيم كه وقتي سيب ها رسيده بودند هم ، صبح ها يكي دو دانه ميچيديم و ميرفتيم سر كارهايمان و امسال من تنهايم . براي همين نميروم كه چاي بخورم صبح ها. ميايم دفتر و آن نيم ساعتي را كه زود ميرسم مينشينم و ميزو كامپويتر و وسايل ام را تميز ميكنم. بعد ميروم دستشويي ابروهايم را مداد ميكشم و خط چشم ميزنم و مي آيم دوباره سر ميزم. بعد كه ساعت رسمي شروع ميشود مينشينم و ايميل هاي رسمي ام را ميخوانم و بعد كه كاكا آمد تا جارو بكشد ميروم و پياله ام را ميشويم و برميگردم. امسال كه تنهايم و هيچ كسي نيست كه چاشت ها با هم غذا بخوريم. تمام غذا خوردنم بيشتر از ده دقيقه نميشود و بيست دقيقه ي بعدي را ميروم در حويلي و آستين هايم را بالا ميزنم و آفتاب ميگيرم و راه ميروم ميان چمن ها و آن راه سنگي باريكي را كه درست كرده اند و دور و برش چند تا چراغ گذاشته اند كه شب ها روشن كنند قدم ميزنم و در شب تصورش ميكنم كه چقدر زيباست و در عين حال چقدر دلگير است براي كارمند هاي خارجي كه حق ندارند بروند و بيرون و تمام مدت همين جا هستند و از حس اينكه آدم شب دور از خانه باشد و مسير كوتاه سنگي را با چراغ هاي روشنش طي كند دلم ميگيرد.
حويلي كوچك است و من براي اينكه روي چمن ها باشم و هي بوي خوبشان را احساس كنم ده بار شايد هم بيشتر همان اطراف را دور ميزنم و آفتاب ميگيرم و راه ميروم و بعد تصميم ميگيريم كه برگردم پشت ميزم. تا آخر هاي چمن را ميآيم، باز هم برميگردم يك بار ديگر دور ميزنم و به درخت ها نگاه ميكنم و برميگردم و كارگرها را ميبينم كه هر روز آنقدر نگاه ميكنند و هر روز هم از هم ميپرسند اين خارجي است يا داخلي و يكيشان ميگويد معلوم است كه داخلي است و من هم رد ميشوم و در دلم ميگويم مثل باباي خودم كه كارگر است و شايد خيلي وقت ها اين سوال را در مورد دخترهايي كه كار ميكنند پرسيده باشد و راهم را ميگيرم و ميروم.
به حويلي خانه ي خودمان در مشهد فكر ميكنم. به پيچك هاي در هم تنيده ي بلندش كه سايه ميكردند و صبح ها گل هايشان باز ميشد. به حويلي كلان سبزمان كه فرش مي انداختيم و در آفتاب بازي ميكرديم و مادرم اصرار داشت كه برويم زير سايه هاي كنار باغچه تا رنگ موهاي سياهمان بور نشود. به مادرم فكر ميكنم كه الان دارد چه كار ميكند. ساعت چهار صبح است و بيدار شده است طبق عادت سي ساله اما نميخواهد از رختخواب بيرون بيايد چون بر خلاف تمام سالهايي كه ما كوچك بوديم و بعدش كه قابله ي شفاخانه بود كاري ندارد براي انجام دادن. فكر ميكنم چقدر سختش است بعد از تمام آن سالهاي زود بيدار شدن و عجله و كار و سر و كله زدن با زن هاي حامله و زايمان كرده حالا هيچ نميكند.
دلم تنگ ميشود براي هزارمين بار، براي ده هزارمين بار…

Advertisements

یک دیدگاه برای ”و جاي خالي تو را هر روز درد ميكشم…

  1. شیرین می‌گوید:

    سوده جانم دلت گرفته ها … کاش کاری از دستم بربیاید بلکه کمی دلت باز شود 😦

  2. soode می‌گوید:

    مرسي عزيزم شيرين جان. دلم گرفته بود ديروز.

  3. behcafe می‌گوید:

    مشهد…
    : )
    حویلی یعنی حوالی؟
    دلت باز شده الآن، یا بیام به زور بازش کنم؟!

  4. فیل خاکستری می‌گوید:

    همه چی درست میشه خودتم مطمنی که درست میشه

  5. soode می‌گوید:

    آره حتمن درست ميشه. بايد درست بشه

  6. ساغر می‌گوید:

    آخ سوده عزیزم!
    آن ظهرهای داغ کشدار و آن سیب های به زمین نزدیک و آن صندلی ها و میزها………….

  7. soode می‌گوید:

    آن صندلي و ميزها… آن سايه هاي سرد درختان… من حالا تنهايي ميروم هر چاشت.

  8. مهسا می‌گوید:

    قربون دل مهربونت برم.

  9. soode می‌گوید:

    قربان مهرباني تو مهساي نازنين

  10. زهرا می‌گوید:

    این جاهای خالی که هیچ راهی برای پرکردنشون نیست. همین جاهای خالی آدم رو کم کم تنها میکنن، غمگین میکنن، خسته میکنن، تمام میکنن. لعنت به این جاهای خالی….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s