بيست و شش سال قبل

مادرم چادر گلدارش را سر كرد، دمپايي هاي پلاستيكي سر كورش را پوشيد و ساك بزرگ خريد را به دستش گرفت تا برود هم نان بگيرد هم تركاري براي شب بخرد از فلكه. من و برادر دم در خانه بوديم. دم در حويلي. ميخواستيم برويم كوچه كه بازي كنيم. در واقع من ميخواستم بازي كنم چون برادر اين چيزها حاليش نبود. فقط دو سالش بود و هر جا من ميرفتم دنبالم ميامد. مادر در آخرين لحظه نگاهم كرد و گفت از خانه بيرون نشويد. بنشينيد همين جا توي حويلي بازي كنيد. بچه را برون نبري مواظبش باش. گفتم خو باشه.
نشستيم دم در. حوصله مان سررفت. به برادر گفتم بشين دم در. من ميروم سر كوچه همين جا بشين. بلند شدم برادر هم بلند شد گفتم بشين. برادر نگاه ميكرد يعني من هم ميايم، رفتيم با هم سر كوچه ي تنگ و نشستيم به بازي. من خاك بازي دوست داشتم چون خاك سر كوچه خيلي نرم و خوب بود و ميتوانستي خيلي خوب رويش نقاشي بكشي يا يك كم آب بريزي گلبازي كني. برادر نشسته بود كنارم. داشتم بازي ميكردم. برادر هم خاك ميريخت گوشه هاي ديوار…. غرق بازي بودم كه متوجه شدم يكي هي صدايم ميزند:
سوده! سوده! كو بچه؟ بچه كجا رفته؟ سرم را بالا كردم مادرم بود برگشته بود. غروب شده بود و من اصلن نفهميده بودم نگاه كردم به مادرم. همين جاست. همين جا نشسته بود كنارم.
– كو؟ خانه رفته؟
– ها شايد خانه رفته. – بريم خانه، ببين چه حال كدي تمام سر و رويت را خاكي كرده اي. دستم كشيده شد و رفتيم خانه. برادر نبود. هيچ جا نبود. هيچ جا خوابش نبرده بود. هيچ جا خراب كاري نكرده بود كه آرام بگيرد. برادر نبود كه نبود.
مادرم با شتاب رفت خانه ي همسايه ها. يادش رفت مرا دعوا كند. دوباره برگشت مشوش و سراسيمه از من پرسيد: كجا رفت داداشت؟ نديدي؟
نه نديدم. همان جا بود كنارم. همان جا بود داشتيم بازي ميكرديم.
مادر داشت گريه ميكرد، همه ي همسايه ها جمع شده بودند خانه ي ما. من هم گريه ميكردم. مادر رضا آب قند براي مادرم درست كرده بود و داشت اصرار ميكرد كه بخورد كه بابا از سر كار آمد و دوچرخه اش را گوشه ي حويلي كنار بشكه هاي خالي نفت به ديوار تكيه داد . مادرم بلند شد گفت من ميروم دنبالش من ميروم همسايه ها اصرار كردند كه بشين همه رفته اند دنبالش. باباي رضا با پيكانش رفته تمام مسجد ها و پايگاه هاي بسيج يك طرف را بپرسد. باباي بشير طرف ديگر را. مامانم قبول نكرد. چادرش را سر كرد. هنوز هم داشت گريه ميكرد. آمدم بيرون . گوشه ي چادرش را گرفتم كه من هم ميايم. مادر گفت نه تو نيا . گفتم نه من ميآيم با تو. با هم رفتيم. من هم گريه ميكردم. هردويمان گريه ميكرديم.
ساعت ده شب برگشتيم. بابا با موتور باباي بشير رفته بود دنبال داداش و هنوز برنگشته بود، مامانم از بس گريه كرده بود خسته شده بود. صدايش در نميآمد و مادر رضا برايش سوپ درست كرده بود.
ساعت ده و نيم باباي رضا آمد از سر كوچه. چند تا بوق زد، آمد داخل و داشت ميخنديد. برادر بغلش بود با همان لباس راه راه و شلوار قهوه اي رنگ رفته اش. دستش تيتاب بود و معلوم بود دلش خواب ميخواهد. بابا هم رسيد . مادرم برادر را بغل كرد و هنوز داشت گريه ميكرد. آقا رضا تعريف كرد كه تمام بعد از ظهر را خادم مسجد امام هادي نگهش داشته. شب سرگردان و گريان ديده بودش كنار مسجد. هر چه اعلام كرده هيچ كس دنبالش نرفته. كيك برايش خريده و منتظر شده كه شايد يكي بيايد بپرسد از مسجد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”بيست و شش سال قبل

  1. مهسا می‌گوید:

    گم شدن خیلی ترسناکه.من هیچ وقت تو بچگی هام گم نشدم.بیشتر از همه چی از گم شدن میترسیدم.همیشه به مامانم تاکید میکرم که دست منو ول نکنی ها!گم میشم!!
    برعکس من خواهرم خیلی نترس بود.
    راستی خانم بسیار روان و دوست داشتنی نوشتی.

  2. soode می‌گوید:

    تشكر مهساي عزيزم.
    منم از گم شدن خيلي زياد ميترسيدم و هيچ وقت گم نشدم اما برادر خيلي شوخ و سر به هوا بود و هي دچار يك اتفاق جديد ميشد.

  3. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    یکی از تک وبلاگ هایی هست که کامنت گذاشتنم گاها از نوشتن توی وبلاگ خودم بیشتر زمان میبره
    .. خاطراتِ 26 سالِ قبل.. خاطراتِ ده سالِ قبل.. خاطراتِ 6سالِ قبل.. خاطات عیدِپارسال.. خاطراتِ هفته ی قبل.. خاطراتِ دیروز.. خاطراتِ یک لحظه قبل.. خاطراتِ مادری که نیست.. خاطراتِ پدری که دیگه نیست.. خاطراتِ دوستی که دیگه نیست.. خاطراتِ یکی که دوست داشتی باشه و دیگه نیست.. خاطره هست ولی صاحبِ خاطره نیست.. آدم که خاطره بازمیشه .. درد داره..

  4. soode می‌گوید:

    خاطرات … خاطرات.. خاطرات روزهايي كه ديگر نيستند. كاش ما آدمها اينقدر خاطره باز نبوديم.

  5. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    سلام سوده جان.. امیدوارم امسال سال خوبی برائت بوده باشه و سال جدید بهترین ها براتون اتفاق بیوفته.. چون لحظه تحویل سال ایران نیستم (ماموریت کاری ترکیه) چند روز زود تر آغاز سال جدید رو بهتون و دختر کوچولوی خوشکلتون تبریک میگم و سال خوبی براتون آرزو میکنم. پاینده باشید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s