كودكي در درونم ميگريد.

انگار همين ديروز بود كه چند تا بچه ي كلاس اولي و دومي سر و صدا كنان به خانه رسيديم. خيس از باران بهاري و تمام راه را از مدرسه ي شهيد بهشتي تا خانه دويده بوديم. كيف هايمان را روي سرمان مانده بوديم كه خيس نشويم و آب رفته بود توي كفش هايمان. خانه ي دايي رسيديم و كنار بخاري برقي كوچكي كه زن دايي گذاشته بود وسط هال، جمع شديم. جوراب هاي خيسمان را درآورديم و پاهاي كوچك و خيسمان را نگه داشتيم كنار بخاري. من و پسردايي كلاس دومي بوديم و دختردايي ها اولي. پسردايي به مقنعه هاي كج و خيس ما ميخنديد و ما هم به كيف كهنه اش كه مال وقت هاي مكتب دايي كوچك تر بود. آن روز باراني، و گرماي مطبوع بخاري برقي و بخاري كه از دستها و پاهاي خيسمان بلند ميشد آنقدر نزديك و روشن است كه فكر ميكنم دارد باران ميبارد و من بايد بدوم و بخندم و از قصد پايم را بكوبم در چاله هاي آب. آن روز مامان و بچه ها بعد از ظهر ميامدند خانه ي دايي و من زودتر ازآنها، از مدرسه آمده بودم.
مابچه ها عاشق روزهاي باراني بوديم عاشق روزهاي برفي كه كارگرها نميتوانستند كار كنند و مجبور بودند خانه بنشينند. ما عاشق اين بوديم كه همه كنار يك بخاري جمع باشيم و آرام آرام با هم حرف بزنيم و يكي برايمان نقل كند، قصه كند و داداش هي سوال بپرسد.
گاهي فكر ميكنم آيا ميشود يك روز همان طوري بدويم در باران و برسيم به خانه و بخار بلند شود از دست و پاي خيسمان؟ احتمالش خيلي خيلي كم است.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”كودكي در درونم ميگريد.

  1. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    احتمالش خيلي خيلي كم است… نگران باش.. حل نمیشه..!

  2. Melodika می‌گوید:

    داغ همه چیز به دلمان می ماند سوده … برای همین هم به جای پاهایمان ، از دلمان بخار بلند می شود خواهرکم …

  3. مهسا می‌گوید:

    اوهوم!بچگی هام رو خیلی دوست دارم…سوده من بچگی هام یه مرضی داشتم تو چاله های آب بپرم!!هر روز مامانم مانتو شلوار میشست!تا پس کله ام گِلی می شدم!
    امروز که رشت بارون بود ومن بیرون بدوم هوس پریدن تو چاله کرده بودم اما خب الان درگیر باید ها ونباید ها هستم…خیلی.
    یه شعری هست به اسم مثل بچگی با صدای آمین.وقت کردی دانلودش کن گوش بده.

  4. Zahra Niya می‌گوید:

    سوده جان نوشته هات خیلی خوبه خیلی 🙂 منطم تر بنویس و هدفدار. میتونی کتابتو هم چاپ کنی.

  5. مص می‌گوید:

    با این نوشته ات مرا پرتاپ کردی به خاطرات کودکی…. یادش بخیر, چند وقت می شد که زیپ کوله ام خراب شده بود, خجالت می کشیدم به بابا بگم کیف میخام. و آن روز بارانی که کوله ام پر شده بود از آب باران و کتاب هایم مثل موش اب کشیده شده بودن درست مثل خودم……

  6. حفره می‌گوید:

    خاطره هامو زنده کردی. بی نظیر نوشتی

  7. این نوشته ات معرکه بود ، از این باب می گویم که چنان روان بود که بی وقفه به دنبال تمام کردن ان . نوشته هایت خیلی شبیه به نویسنده ای خانمی از بنگال است . بی صبرانه منتظر کتابت خواهم ماند
    به امید ان روز

  8. آلبالو مدرن می‌گوید:

    من هنوزم همینجورم. واسه خودم می دوم تو چاله آب میرم حتی وسط خیابون میرقصم. پس بیخود نیست بهم میگن بچه

  9. آی خان می‌گوید:

    اینکه برف بیاید ، تا سر بام ها ، من صبح بیدار شوم و ببینم بابا سر کار نرفته ! ظهر بوی آبگوشت بپیچد در تمام اتاق های کوچک مان ، و بیایی بیرون و اولین چیز ، انعکاس نور بر روی برف ، چشمانت را خیره کند و عطسه کنی و سرمای نم دار و خنک کوچه را نفس بکشی . از آخر کوچه نمکی گاری اش را نیاورده و کیسه بزرگ زرد رنگ را پشت کرده با ترازویش و جیغ میزند ، نمکی نمکی ! و تو میخندی ، هاهاهاهاها ! این نمکی چه خری هست دیگه !! امروز هم دست بردار نیست .
    به جدول خیره میشوی که هنوز آب جوی های کوچه در جریان است و برف را شکافته است . تا آخر کوچه، همه ی آدم بزرگها روی بام هستند . و از تمام خانه ها بوی آبگوشت می آید و هیچ پدری نرفته است سر کوره !
    یک نفر نان گرم و تازه بیاورد .

  10. علیرض می‌گوید:

    چیز عجیب دوران کودکی این بود که اون زمان هر چی هم زیر باران خیس میشدیم مریض نمیشدیم. الان تا یک کم احساس خیسیت میکنیم صد تا قرص باید خورانده شویم.

  11. soode می‌گوید:

    به خاطر اين هست كه مثل ان وقت ها قوي نيستيم. اگر همان قدر كه آن وقت ها ميدويديم بدويم. همان قدر شاد باشيم حتمن ميتوانيم زير باران برويم و مريض نشويم.

  12. خانــــومِ سین می‌گوید:

    فاصله ی من از کودکی هایم اونقدر زیاد نیست…
    همیشه حواسم بوده خیلی از چیزهارو بخاطر باید ها و نباید ها از دست ندهم
    اما خیلی از چیزهای کودکی هم با بزرگتر شدن از بین میره، مثل آسایش فکر

  13. soode می‌گوید:

    آره. كودكي من كم كم به خواب رفت. يك كمش بيست و يك سالگي. يك كم بيست و پنج سالگي. يك كم بيست و هشت سالگي. يك كم سي و يك سالگي. فكر كنم بايد كم كم بيدارش كنم با هم بازي كنيم.

  14. Allen G می‌گوید:

    امان از این نوستالژی ها! آدم رو رها نمیکنه!

  15. زینب می‌گوید:

    چه خاطرات آشنایی!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s