براي رفته دلتنگم يا خودم؟

همكار عشوه ناكم امروز رفت آمريكا. آمد و خداحافظي كرد و گفت با اينكه رسمن استعفا نداده اما شايد برنگردد و معلوم نيست چند ماهه گرين كارت ميدهند برايش . گفت اوضاع انتخابات معلوم نيست و شايد اصلن نيارزد كه برگردد سر كارش. يك جورهايي كلن خداحافظي كرد و رفت. با هم صميمي نبوديم. او دختري بود كه در اسلام آباد پاكستان كلان شده بود و دانشگاه آمريكايي كابل درس خوانده بود و اصلن بلد نبود فارسي بنويسد و بخواند فقط ميتوانست به فارسي حرف بزند. من ايران بزرگ شده ام و دانشگاه بين المللي امام خميني ادبيات فارسي خوانده ام و انگليسي حرف زدنم در حد بند نماندن در كارم است كه گاهي در آن هم ميمانم. با هم خيلي رفيق نبوديم و به ندرت پيش مي آمد كه حرفمان از سلام و احوالپرسي فراتر برود، اما وقت خداحافظي دلم گرفت. وقتي گفت شايد ديگر برنگردد و اوضاع را ديده تصميم خواهد گرفت. اينكه گناه بخشي كرد و رفت. احساس كردم دلم برايش تنگ خواهد شد.
ساغر رفته است ايران و اين همكارم هم رفت پيش شوهرش آمريكا و من مانده ام و معلوم نيست تا كي خواهم بود اينجا.
هميشه آني كه ميرود اينقدر تازگي هاي زيادي است كه ببيند و درگير ماجراي رفتن است كه كمتر دلش تنگ ميشود و آني كه ميماند جاي خالي رفته را احساس ميكند و دلش تنگ ميشود و همه چيز هي تكرار ميشوند و يكي نيست.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”براي رفته دلتنگم يا خودم؟

  1. شیرین می‌گوید:

    سوده جان جای همه دوستان سفر کرده ات سبز.
    اما اینطور نیست که فکر میکنی. برای من سفر و مهاجرت با تمام تغییراتش هیچ اثری روی عواطف و سراغ گیری از دوستانم ایجاد نکرد. دوستان قدیمی ام – نمونه اش کامشین – می توانند شهادت بدهند که با وجود عدم دسترسی به اینترنت بطور مرتب، هیچوقت بدون تماس با خانواده و دوستان نماندم.
    فکر میکنم بستگی به خود فرد دارد، بعضی ها تمایل چندانی به حفظ روابط ندارند و حتی تغییر محله هم باعث اتمام دوستی هایشان میشود! خیلی ها هم مثل من می روند و دوستی هایشان به 20 سال می رسد و با خانواده هم ارتباط نزدیک و مرتب را حفظ می کنند.
    اتفاقا گاهی فرصت مناسبی می شود برای شناختن خود و اطرافیان! یک محک خوب برای ارزیابی استحکام روابط.

    • soode می‌گوید:

      ممنونم ار كامنتت شيرين جانم. همين است كه تو ميگويي. اما بيشتر حرف من سر آن دلتنگي است. دلتنگي براي آدم هايي كه به حضورشان عادت كرده اي.

  2. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    دلتنگی.. یعنی رو به دریا ایستاده باشی و خاطره ی یک خیابان خفه ات کند..!

  3. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    وبلاگو خوندم و صفحه رو بستم و سیگاری دود کردم ولحظاتی به مطلبی که نوشتی فکر کردم و دوباره برگشتم پشت لپ تاپ و دوباره وبلاگ خلسه رو باز کردم تا بنویسم که کلا آدما از جایی که هستند دوست دارند کوچ کنند و بروند .. مثلا همكار عشوه ناك که که بزرگ شده ی پاکستانه میاد افغانستان و کوچ میکنه آمریکا و مطمئنم اونجام که هست دوست داشت یه جای دیگه بود! و یا مثلا ساغر که رفته ایران و (الان احتمالا به دلیل فیلتر بودن wordpress و دسترسی نداشتن به proxy چند وقتیه سعادته حضور در وبلاگ خلسه رو نداره) و الان مطمئنم ساغر دوست داشت جای دیگه ای بود جز ایران و مثلا افغانستان بود.. و یا مطمئنم که مهسا که ایرانه دوست داشت الان کانادا بود و قاتل حرفه ای که داره کارای مهاجرت به ترکیه رو انجام میده و یا مطمئنم نفر بعدی که بعد از من میاد مینویسه دوست داشت…. بود و مطمئنم که زمین جای خوبی برای زندگی نیست.. شاید آسمان جای بهتری برای ادامه……… پایان باز….

    • soode می‌گوید:

      با اين حرفت موافقم قاتل. آدمها دنبال تغيير و حركت اند. بيشتري ها فكر ميكنند جاي ديگري ممكن است خوشبخت تر باشند و بايد بروند و به دستش بياورند. من هم نفس حركت را دوست دارم. ديدن را تجربه كردن را. تركيه هم كشور خيلي قشنگيه.

  4. مهسا می‌گوید:

    من با مهاجرت مشکل دارم!دلم خیلی تنگ میشه…با مهاجرت کنار نمیام.غصه دارم میکنه.
    سوده تو بیا ایران.بیا طرفای ما.من وتو دوتایی بریم پیاده روی.من با پسرک بازی کنم.بچلونمش.شعر بخونم براش…هی دلم غنج بره براش.با تو حرف بزنم از خوشمزه های دنیا.چیزای خوب دور وبرمون.ماسوله بریم.دریا بریم…امممم وصف العیش نصف العیش:))))

    • soode می‌گوید:

      مهساي شيرينم. من بيام و زنگ بزنم كه رسيدم و فلان جا منتظرم كه بيايي . يك چاي دارچيني با هم بزنيم و بريم بگرديم و تو همه جا را نشانم بدهي… چه حرفش هم قشنگه.

      • مهسا می‌گوید:

        چای دارچینی توش هل هم باشه ها.با بیسکوییت ساقه طلایی…بعدشم میوه بخوریم.بعدشم من برات سمبوسه درست کنم.با نوشابه مشکی بخوریم.توت خشک هم داشته باشیم…امممم با برگه کیوی خشک شده…اون وسطاش چیپس و دوغ بخوریم.من به پسرکت اسمارتیز میدم.
        کی میای سوده؟!

  5. مهسا می‌گوید:

    اِ قاتل جان گفته من دوست داشتم کانادا باشم.نه.حقیقتش من اگر بخوام روزی مهاجرت کنم هلند تنها گزینه ی روی میز برای من هست!چون اونجا رو برای زندگی دوست دارم.اما در حال حاضر اینجا رو دوست دارم و دلمم نمیخواد مهاجرت کنم…ترجیحم زندگی در کنار عزیزانم هست.همین جا.من خیلی وابسته ام به مکان ها!
    ترکیه هم جای خوبیه.ان شالله که خیر باشه در راه برای شما قاتل عزیز!

  6. صدیقه می‌گوید:

    سلام سوده جان. من هم در دانشگاه بین المللی امام خمینی در خوانده ام. اسمم صدیقه حسنی است. من دو نفر از دوستانم را می شناسم که ادبیات می خوانند. زهرا و مرضیه. نمی دانم شما چه سالی در قزوین بودید . فقط می خواستم بینم همدیگر را می شناسیم یا نه؟

  7. Melodika می‌گوید:

    پدر پادشاه هم به سفر رفته و من بسی دلتنگم … با بند آخر حرفت خیلی خیلی موافقم . چرا همیشه حرف دل من از دهان مبارک تو گفته میشود مهربان یار ؟…
    منهم از همین راه دور دلموبرایت تنگ است ، هم تو و هم ساغر … اگر تماسی داشتی ازش بپرس میتوانم شماره تلفنش را داشته باشم … این ماهی دریای کابل را ؟

  8. soode می‌گوید:

    انشاالله پدر پادشاه به زودي بياد و دل تنگ شما را مونس شود ملوديكا جان. چه دل هامون به هم راه داره نه؟
    حتمن به ساغر ميگم عزيزم.

  9. Allen G می‌گوید:

    از نظر من، اشتباه همینه! شاید دو روز اول همین باشه! اما اونی‌ که میره هر روز که می‌گذره حس تنهایی و دلتنگی‌ رو بیشتر میچشه و اونی‌ که مونده به سایر باقیمانده‌ها عادت میکنه! البته خانواده داستان دیگه ایه!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s