فكر ميكنيد تا كي كشش بدهند؟

نشسته ام و اخبار ميخوانم. حرفم نمي آيد و صبح هم كه همكارآمد فهميدم ميخواهد چيزي بپرسد. خودم را خيلي بي تفاوت نشان دادم  كه  چيزي نپرسد،  ميدانستم چه ميخواهد بپرسد از اصواتي كه از خودش در مي آورد و آه هاي كوتاهي كه ميكشيد و نفس هايي كه انگارآماده اش ميكردند چيزي بگويد و نميگفت،  فهميدم. حوصله نداشتم  جواب بدهم. بعد از عروسي اش هر از گاهي  بدون رخصتي و اطلاع قبلي  نمي آمد و بهانه اي جور ميكرد و به من ميگفت بهشان خبر بده دو باري هم گفت اگر چيزي نپرسيدند تو هم چيزي نگو . البته الان دقيق يادم نيست هر دو بار همين را گفت يا فقط بك بارش را. . بار ديگر را خودم مثلن در نهايت دوستي و همكاري خبر نداده بودم به رييس. اما مطمينم آن موقع احساسم اين بود كه همكار  نگفته  بروم خبر بدهم و  نكند  ناراحت شود وقتي بيايد و ببيند من خبر داده ام و مجبور است رخصتي بگيرد. حالا  خيلي  مسخره و بيخود درگير موضوعي هستم كه هيچ ربطي به من ندارد و پرس و جو ميشوم و گزارش ورود و خروج همكار است كه نشانم داده ميشود و اينكه چرا خبر نداده ام. همكار هم در نهايت پر رويي طوري وانمود ميكند كه خبر داده بوده و از من خواسته بوده فرم رخصتي اش را پر كنم ولي من يادم رفته و تقصير من است. ديروز خواسته شدم به دفتر همان مافوق كم سن نديد بديد كه قبلن  برايتان گفته بودم در پست ديگر. رفته از همه جا تحقيق كرده مدرك جمع كرده، از همه پرسيده و حالا از من هم ميپرسد.  ديروز احساس جاسوس بودن بهم دست داد يك لحظه ، بعد به خودم گفتم به من چه؟ مگر من رخصت بي اجازه گرفته ام؟ كيف و عشقبازي  اول ازدواج را همكار فرموده و صبح ديده  دير شده حال ندارد دفتر بيايد بهانه جور كرده نيامده من بايد جوش و حرص بخورم كه چه خواهد شد مبادا ضايع شوم.  خوب الان يك كم احساس بد جنسي هم كردم. بالاخره من هم خيلي رخصتي بدون اطلاع قبلي گرفته ام . آن وقت ها كه بچه كوچك تر بود و هي براي مريضي و تب و بردن به دكتر و اينها رخصت ميگرفتم.  آن  وقت ها اين مافوق مو را از ماست بيرون بكش نبود. يكي ديگر بود يك خانم ريزه مثل خودم همسن خودم.  كاري به كارم نداشت. قبلش هم يكي ديگر بود كه خيلي سهل گير بود در اين چيزها و البته آدم هاي حرف زني بودند يعني بعدش فورن خودشان ميپرسيدند فلاني فرمه ات  را آوردي امضا كنم؟ و كارمند اگر وسوسه هم ميشد يواشكي در برود و رخصتي نگيرد مجبور ميشد فرمش را بياورد و يك روز را از آن پانزده روز طلايي رخصتي سالانه كم كند.

همكار پرسيد چي بهت گفتن ديروز. بهش گفتم – با بي ميلي – و فوري سكوت كردم. خودش واقف است كه دو روز را رفته بدون اينكه فرمش را پر كند اما الان به روي خودش نمي آورد به من ميگويد گزارش دم دروازه اشتباه است من بوده ام آن دو روز الكي ورود و خروجم را ثبت نكرده اند نوشته اند نيامده. معاون رييس هم اشتباه ميكند كه گفته دو روز  ديده كه من نبوده ام و خبر هم نداده بودم.

ناراحتم. به خاطر كار مسخره اي كه كرده ام به خاطر اينكه مثلن خواسته ام دوستي ام را به همكار نشان بدهم و نگفته ام.

همكار ازآن روز خيلي منظم شده سر وقت مي آيد  سر وقت كارش را انجام مدهد. همه ي تلفن هايش را جواب ميدهد و نامه هايي كه ميرسند فوري ميرود  طبقه  ي پايين و از پذيرش دريافت ميكند. خيلي مودب با همه برخورد ميكند مخصوصن با همين مافوق نديد بديد كه قبلن آدم حسابش نميكرد و در حالت لميده روي چوكي اش  جوابش را ميداد. حالا براي هر چيز زنگ ميزند و كسب اجازه ميكند. يك كمي دلم هم ميسوزد خيلي مغرور بود.

ساغر دارد ميرود آن وقت من تمام روز را تنهايي بايد طي كنم. حرف زدنم نميامد وگرنه معلوم نبود چقدر مينوشتم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”فكر ميكنيد تا كي كشش بدهند؟

  1. ساغر می‌گوید:

    کاش آن ندید بدید جوان همینجای داستان بس کند و بیش از این ابهت و غرور یک آدم دیگر را ولو اشتباه کرده خرد نکند، خدایی من قبول دارم که سیستم و مکانیزم رخصتی ها باید یک تکان حسابی بخورد تا افرادی مثل همکار شما و آمی تاباچان هر ماه چند روز از زیر کار در نروند، ولی هیچوقت در زندگی از ریختن آبروی کسی و خجل شدنش آنهم ریز ریز و پیوسته در طی هفته ها، آنگونه که بر همکار تو می رود، خوشنود نشده ام، کاش اینها را بفهمد و با یک اخطار بس کند این داستان را.
    می روم، و چقدر افسوس که این روزهای آخر با اینهمه حرف و حکایت و دلنوشته هایم، بلاگ اسکای مظلوم در این بلاد فیلتر یا بلاک یا هر چه اسمش می شود شده است و در کمال ناراحتی روزهای آخر پرسوژه و سوزم به هدر می رود، نمی شود هم که جایی نوشت بعد نشر کرد، حرف ها را باید داغ داغ به وبلاگ سپرد و راحت شد، آنقدر درد عدم دسترسی ام زیاد است که نمی توانم میزانش را بیان کنم سوده!
    به امید اینکه ایران رسیدم زنده باشد.
    پ ن 1: امروز به ذهنم زد نوشته هایم را بدهم تو بگذاری اینجا بعد دیدم خیلی مسخره است و از ذهنم پاکش کردم.
    پ ن 2: از اینکه همیشه بی اعلان و با اعلان تو که نوشته ای، اولین نفری هستم که کامنت می دهم به خود مغرورم!!!

  2. soode می‌گوید:

    راست ميگي! اين پسرك واقعن شورش را در اورده. ولي دلم براي ماهي خيلي تنگ شده اگر ايران باز شد من چطور بخوانمش اينجا؟ و من هم به اينكه مرا ميخواني بي نهايت مغرورم. ايران بروي من فيلترم وبلاگ خودت باز است اما براي من بسته است!

  3. ساغر می‌گوید:

    اااااااااااااااااااااااااا! سوده! فکر اینجا رو نکرده بودم، خدای من، مجبور میشم تمام پست هام رو برات ایمیل کنم. ای بابا! اصن یادم نبود.

  4. مهسا می‌گوید:

    چه ندید بدید!این رییستونو میگم!ایییشش!
    احوال سوده خانم!؟بدجنسی به شما نمیادا!شما که مهربونی تون مهتاب رو دیوانه میکنه خواهر…اینم بی ربط بگم که گل باشید عمر گل نداشته باشید.
    ترجیحا نرگس باشید که هم خوشگله وهم ملیحه و هم مهربون و خوش عطر وبو.

  5. soode می‌گوید:

    قربان مهساي نازم بشم. چقدر تو خوبي. نرگس كه تويي مه آساي ما.

  6. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    تو نیکی می کن و در دجله انداز… که ایزد در بیابانت دهد باز..
    آرزو به دل موندم زودتر از مهسا و ساغر کامنت بزارم 😦
    (تاریخ ارسال :92/11/03 ساعت 00:58 بوقت تهران)

  7. soode می‌گوید:

    قاتل بخواب(:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s