حرف نزن! چشم ببستم دهان!

رييس كل  ناگهاني رفت كشورش. تازه از رخصتي برگشته بود اما بلند شد و  رفت بعد از دو هفته. براي بيست و يك روز. همكارم كه دستيار رييس است كار خاصي ندارد و نشسته با موبايل اش بازي ميكند. من تازه ، كاري را كه از ديروز مانده بود تمام كرده ام. بردم نشانش دادم به رييس خودم و ازش خواستم كه  مروري بكند ببيند جايي نياز به تغيير دارد يا نه. رييس  خيلي خسته بود. آنقدر كه دلش نميخواست اصلن به توضيحات من گوش كند. اينكه چه جوري جدول ها را درست كرده ام كه كمترين تداخل كاري با هم داشته باشند و گاهي مجبور شده ام دو رقم اضافه كنم و چهل و دو ها شده چهل و چهار.

الكي لبخند زد و گفت تشكر ميبينم. ديدم حوصله ندارد. پيشنهاد دادم كه ميشود اين را بگذارم در فولدر اشتراكي يا همان شير فولدر كه بقيه ببينند نظر بدهند گفت بذار بذار. و از فلاني بخواه ببيندش. گفتم حتمن و از دفتر خارج شدم. فلاني را زنگ زدم كه برود در شير فولدر جدول را ببيند كه درست كرده ام و چك كند . فلاني حوصله نداشت از صداي پشت تلفنش فهميدم يك كمي هم دلخور شد كه چرا بايد الان بنشيند جدول مسخره ي رخصتي هاي سالانه را ماه به ماه مرور كند. گفت باشه من ميبينم. چند دقيقه صبر كردم كه ببينم زنگ ميزند يا نه كمي طول كشيد و بلند شدم و ليوان به دست رفتم طرف چاي. دم در ديدم دارد زنگ ميزند برگشتم. خيلي عصباني گفت چرا در پايان هر رديف تعداد روزهاي طي شده را ننوشته اي؟ من اينطوري گيج ميشوم. بايد باشد كه بشود  درست خواندش. ميخواستم بگويم من اين را از روي  نمونه اي كه خودتان درست كرده بوديد درست كرده ام. فرمتش را شما به من داده بوديد و همچين چيزي درآن نبود. اما نگفتم چون حوصله ي دردسر و جر و بحث با يك مافوق پايين رتبه ي نديد بديد را نداشتم. براي همين فقط گفتم به من بگوييد كجاها را درست كنم؟ براي آخر هر ماه. تمام ماه ها؟ اوكي. حتمن. درستش ميكنم. صداي ناراحت گفت وقتي تمام شد به من زنگ بزنيد. تمامش كردم در حالي يك كمي احساس دلخوري ميكردم. اما به روي خودم نياوردم . ميخواستم رويم را بچرخانم طرف همكار و دلخوريم  را از آن فرد بگويم اما نگفتم و گذاشتم به بازي اش كه انگار به جاهاي حساس رسيده بود ادامه بدهد. روزها را شمردم و در پايان هر ماه مقدار باقيمانده را نوشتم. دوباره تمام جدول را چك كردم – همه اش را- تا باز مشكلي نداشته باشد و هي به خودم گوشزد ميكردم  ببين گاهي كه خيال ميكني همه چيز رو به راه است و هيچ مشكلي وجود ندارد. بزرگترين مشكل آنقدر جلوي چشمت است كه نميبيني اش. پس بيشتر نگاه كن. دقت كن. دوست داشتم بروم يك چاي سبز بريزم بيايم بخورم. چند تا بيسكويت گندم كامل داشتم كه دلم ميخواست زودتر بخورمشان. تمامش كردم و بهش زنگ زدم برنداشت. من هم رفتم چاي ريختم براي خودم و  الكي نيم ساعت زنگ نزدم. دليلش را نميدانم شايد منتطر بودم همكار برود بيرون از اتاق تا زنگ بزنم كه اگر باز بي حوصله و عصباني برخورد كرد همكار نبيند چطور صورتم سرخ ميشود .

بالاخره زنگ زدم و گفت ميبينم.  ده دقيقه بعدش  زنگ زد كه بيا اتاقم لطفن. بلند شدم و رفتم . الكي ميترسيدم. وسط راه به خودم آمدم. خيلي ترسو شده بودم و مسخره بود. يك عالمه جواب آماده كرده بودم كه اگر پرخاش كرد يا حرف بيخودي زد من هم ساكت نباشم. نميدانم چرا هميشه تصور ميكنم يكي ميخواهد به من پرخاش كند و من آماده نيستم و ميترسم از صداي بلند.  رفتم . جدول را نشانم داد. يك كاري كرده بود كه خانه هاي جدول گنده و به هم ريخته شده بودند گفت اينها را مرتب كن و بعد به من خبر بده. جدول را درست كردم. جايش را با جدول كج و كوله عوض كردم. باز هم به دليل نامعلومي زنگ نزدم. تا الان. شايد خيال ميكنم اگر اينقدر زنگ بزنم. همكار خيال ميكند من خيلي چاپلوسم و از اين برداشتش  خوشم نمي آيد. هي ميخواهم قضاوت بقيه برايم مهم نباشد و خودم را اسير حرف  اين وآن نكنم. اما باز ميبينم باز هم اينطوريم و ميترسم از خيلي كارها به خاطر اينكه مردم چه خواهند گفت درباره ام.

همكار بازيش را ول كرده. دستش را زده زير چانه اش و يك چيزي را از مانيتورش ميخواند. دلم باز هم چاي سبز تلخ ميخواهد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”حرف نزن! چشم ببستم دهان!

  1. ساغر می‌گوید:

    سخت نگیر سوده، خونسرد باش، تو جزء متعهدترین کارمندان اینجا هستی، همکارت را ببین با چه خیال راحتی انگار نه انگار آن یکی بهش گفته داری پررو می شی، باز هر بار غیبت می کنه بی آنکه رخصت بگیره، کاش من و تو هم کمی بتونیم مثل اونها بیخیالی طی کنیم، بیا تمرین کنیم، من که رفتم ولی تو تمرین کن سهل تر بگیری اینها را.

  2. مهسا می‌گوید:

    من میخوام نظر بی ربط بذارم.دلم برات تنگ شده یه عالمه.
    اگر تو وبلاگ خودم نمی نویسم چون یکی پیداش کرد و باهاش اذیتم کرد.باعث دلخوری من شد.منم با خواهرم نشستم به فکر کردن که یه مدت ننویسم یا یه کلا ببندمش که خواهرک گفت واستا ابها از اسیاب بیفته.
    احتمالا تا یک ماه دیگه یا تو همین می نویسم یا آدرسم رو عوض میکنم و بهت خبر میدم.اما فعلا هم غصه ی وبلاگ نازنینم رو دارم هم درد جراحی دندون عقلی که کشیدم.کلا تو نقاهت هستم!
    روی ماه پسرکت رو ببوس خواهری:))

  3. soode می‌گوید:

    مهساي عزيزم. من هم دلتنگتم. هرچه زودتر خوب خوب شوي جانم. كاش همين خانه را نگه داري.
    غصه اش را نخور، حتمن يك مدت كه ننويسي مزاحم هم ميرود پي كارش.
    بوس بوس قند.

  4. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    سوم .. فکر میکنم این مهسا و ساغر کمین میکنند که همیشه اول کامنت میزارن.. خیلی راحت از یک مطلب ساده یک نوشته فوق العاده درآوردی. این جمله اوج ماجرابود بنظم » گاهي كه خيال ميكني همه چيز رو به راه است و هيچ مشكلي وجود ندارد. بزرگترين مشكل آنقدر جلوي چشمت است كه نميبيني اش» در کل فکر میکردم فقط توی ایران محیط کارمندی به این شکله که ظاهرا افغانستان از ایران هم ایران تره!!

  5. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    اصلاح میشود *بنظم = بنظرم

  6. soode می‌گوید:

    ممنوننم قاتل از نظرت. منم دقيقن همين جمله را از متن انتخاب ميكنم. موقع نوشتن فكر ميكردم آره اين شاه جمله اش ميتانه باشه.

  7. فیل خاکستری می‌گوید:

    همه چی خوبه..هوا خیلی قشنگه 🙂

  8. مهسا می‌گوید:

    سوده امروز بی بی سی دیدم که کابل تو یه رستوران لبنانی بمب گذاری شده.سوده دلم شور افتاد.حالت خوبه؟یه خبر از خودت بده.

  9. ساغر می‌گوید:

    امان از بی وبلاگی، ینی اون زمان هایی که وبلاگ نداشتم چه غلطی داشتم بکنم؟
    امشب میرم از خونه ببینم چه میشه. جالبه اینجا می خوام کامنت بذارم آدرس وبلاگ و اسمم مث آدم نمایان میشه. ولی وبلاگ رو باز نمیکنه.
    سوده مهربون! چقد مهربونی که در جواب مهسا نمیگی اون رستوران درست دو سه خیابون بالاتر از سازمان ما و در عمق بهترین منطقه کابل از نظر امنیتیه، و ما هم خیلی وقتا شده بریم اون رستوران و تنها دلخوشی ما هم که رفتن به رستوران و کشف غذاهای تازه است هم ازمون سلب شد با این تراژدی….

  10. soode می‌گوید:

    اين بي وبلاگي تو هم مشكلي شده واقعن. من از گوشي هم باز كردم باز ارور داد…

    آره ساغر عزيزكم بايد اين را هم بايد بنويسم كه تقويم اهدايي رييس، به يكي از آن ها كه حالا كشته شده است هنوز در كمد من است.

  11. behcafe می‌گوید:

    سلام،
    نوشته رو که خوندم، خواستم بگم چقدر خوب. عین خودمی. از کاه کوه می سازی.
    همیشه سعی کردم و تلاش کردم از چشم بقیه خودمو نبینم. باید مهم نباشه بقیه چه فکری میکنن. ولی متاسفانه مثل تو نتونستم تا حالا. پروژه ی سختیه! موفق می شیم؛ به زودی!
    اما حرف زور رو از رئیس جماعت و کسی که بخواد خودشو بالاتر از من فرض کنه، تحمل نمیکنم. به هیچ وجه تو کتم نمیره. جای تو بودم، مطمئناً الآن اخراج شده بودم!
    کامنت هارو که خوندم، خواستم بگم چه مهربون.
    همین!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s