هيچ كس قصه اي از زندگيشان ننوشت.

پدرم، مادرش را به ياد ندارد فقط ميداند نام مادرش چيست و اينكه زني قد بلند بوده و من حتي نميدانم نامش چه بوده. گفته اما يادم نمانده. بعد ها از عمه اش شنيده كه وقتي مادرت مرد، تو را پشت ميكردم و تو ميگفتي بيه بوريم آغيل بالنه  شايد آيه مه اونجي رفته( بيا برويم ده بالايي شايد مادرم آنجا رفته) عمه  او را ميبرده بي آنكه بگويد ديگر مادري در كار نيست و اين ماجرا ادامه داشته براي  روزها تا اينكه بالاخره  ذهن كودكانه ش قبول كرده  ديگر كسي به نام مادر نه در اين آغيل و نه در آن  آغيل منتظرش است تا كودكش را درآغوش بگيرد.

ياد گرفت بي آغوش مادر بخوابد و از شش سالگي چوپان ژنده پوش كوچكي شد كه روز تا شب ميدويد در ميان علفزار ها و كوه ها. اول ها عمه ميبردش خانه اش و نان روغني برايش ميپخت و كالايش را تبديل ميكرد. بعد ديگر شوهرش نماند كه اين كار را بكند و عمه غمگينانه پسر برادرش را به خدا سپرد. بابا بعد از آن  نشست سر سفره ي زن كاكا و با بچه هايش هم كاسه شد و بد بختي آن  روزگار زن كاكا را بي رحم ميكرد.  تا پدر را چُندُك بگيرد كه كمتر بخور نان را خلاص كردي ! و تند تند لقمه بگيرد در دهان دختر خودش. بابا بزرگ زن ميگيرد تا خانه ي بي سامانش سامان بگيرد. مادر اندر زن بدي نيست. تميزو مرتب و جمع گر است اما خشن و بابا را ميزند. گرچه كالاي بابا را ميشويد تميزش ميكند و دستهاي ترك دارش را چرب ميكند.  مادر اندرهم  ميميرد و دختري كه از او بر جاي ميماند هم كودكي يك ساله است و پدر باز ميشود همان ژنده پوش چوپان و بابابزرگ مزدوركاري است  كه نانش را ارباب ميدهد. بابا بزرگ باز زن ميگيرد و بابا حالا بزرگ تر شده است.

سالهاي سلطه ي روس است ومردم گر و گر ايران و پاكستان و عراق ميروند. بابابزرگ بار مي بندد و با فاميل و خويشان راه ايران را در پيش ميگيرد. زن سوم دختري جوان است كه چون  دچار لرزه است كس او را به زني نميگيرد و ناگزير پدربزرگم را قبول ميكند ، بابابزرگ و زن و دو فرزند به ايران مي آيند به مشهد. بابابزرگ بابا را سر كار ميفرستد و بابا مكتب نميرود گرچه بسيار دوست دارد . بابا كارگر  ميشود در كوره هاي اجر پزي و  سخت ترين  كار را ميكند ، چرخ كشي . زن بابابزرگ  بيمار گونه است و نميتواند از خواهرك خوب مواظبت كند و  دخترك با عفونت و بيماري درميگذرد. بابا  براي سالها مادر اندر را نمي بخشد و دلبسته ي دختري ميشود كه گاهي براي خواهركش خوراكي مياورد و سر ورويش را ميشويد. بابا عاشق دختري ميشود كه دخترك در اين هواها نيست. دختر در هواي درس خواندن و هنرآموزي و اين چيزهاست و مرد روياهايش باباي ساده و كم حرف و غمگين نيست. دختر هم بي مادر و سختي كشيده است و سه تا برادر كوچكتر از خودش را بزرگ كرده و ميخواهد با مرد روياهايش زندگي بي دغدغه و راحتي را تجربه كند. اما اينطور نميشود و با همين پسر كارگر كم حرف ازدواج ميكند و سالي را بي هيچ حرفي با او ميگذراند. اولين فرزند به دنيا مي آيد. يك دختر. مادر شدن دختر را آرام ميكند و درد هاي مشتركشان آنها را به هم نزديك ميكند. گرچه سر پرشور زن و روح سرخورده  و افسرده ي مرد هميشه باعث جدلشان ميشود. چهار پسر بعد از دخترك به دنيا ميآيند و مرد كار ميكند و زن كار ميكند و كودكان ميبالند در سركوره ها و لا به لاي  خاك و خشت.مرد حالا پنجاه را رد كرده. زن هم…

Advertisements

یک دیدگاه برای ”هيچ كس قصه اي از زندگيشان ننوشت.

  1. ساغر می‌گوید:

    چقدر خوب و گویا نوشتی، نمی دانستم بابابزرگ سه زن گرفته است، و در آن ایام که هر زن و مردی ده دوازده فرزند بدنیا می آورده اند چقدر سهم بابابزرگ و زن هایش کوتاه بوده، و چقدر سخت است یکی بودن، خدا فرزندانش را برایش حفظ کند، زن و مرد کم حرف را گه گاهی در چهره و رفتار تک تک تان می بینم، یک وقتی از خود زن و مرد و بالندگی هایشان بنویس. از فعالیت ها و تلاش های ستودنی خاله!

  2. خوبه كه داستانشان را نوشتى، و خوبتر اگه بيشتر و با جزييات بيشتر بنويسى

  3. مهسا می‌گوید:

    سوده این متن خیلی قشنگ بود.سه بار خوندمش.خدا پدر ومادر نازنینت رو حفظ کنه.

  4. Zahra Niya می‌گوید:

    وای چقدر خوب و صمیمی مینویسین. خیلی به دلم نشست. خدا پدر و مادرتون رو براتون نگه داره تا سالهای سال

  5. شادی می‌گوید:

    هر کی یه قصه است. خدا مادر و پدرت رو حفظ کنه. خیلی خوب نوشتی.

  6. Melodika می‌گوید:

    انگار دنیا پر از مادرهای پر شور و پدر های آرام و کم حرفست … آنوقت می گویند خدا در و تخته رو خوب با هم جور میکنه … جور نشوند چه بشوند آخه ؟؟!!

  7. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    اعتراف میکنم این متنت یه سروگردن از متنای قبلی بالاتر و بهتر بود.. معمولا من خودم اینجوریم که وقتی حس عجیب و خاصی دارم،مطالب خاصی مینویسم.. خیلی دوس دارم بدونم دچار چه حسی بودی وقتی این مطلب رو مینوشتی.. پاسخش بسیار سخته پس فقط بهش فکر کن و برای خودت جواب بده.. نه من

  8. masoome می‌گوید:

    خیلی خوب بود. یاد داستان های تکه پاره مادرم افتادم که هر از گاهی برایم تعریف می کرد. موقع تعریف کردنش به دور دست خیره می شد و مکان و زمان رو فراموش می کرد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s