هر روز زني از اين كوچه ميگذرد

شب  در حالي كه گوشه ي  شالم را بر دهان و بيني ام گرفته ام از كوچه ها ميگذرم تا به خانه  برسم. دود بخاري هاي چوبي و زغالي، سنگين و بد بو،  مثل  مه به نظر ميرسد. مه را ميشكنم و پيش ميروم . كوچه تاريك تر از آنست كه بشود بي چراغ چاله هاي گلي و پر آب را ديد. چراغ موبايل را روشن ميكنم و خيلي تند گام بر ميدارم. پيرمردي،  پيرزني، همسايه اي يا رهگذر بي آزاري را اگر ببينم به دنبالش راه مي افتم  و خيالم راحت تر ميشود از اينكه كوچه ها را تنها نيستم.  تا به كوچه ي خودمان ميرسم اشكم سرازير شده از دود غليظ  و سوزناك ، در دلم دعا ميكنم برق داشته باشيم در خانه.

 صبح خيلي وقت ها اين مسير پنج دقيقه اي را ميدوم تا به سر سرك برسم. خانه ي جديدمان كمي از خيابان اصلي دور است و بايد براي اينكه زود برسم زودتر از خانه راه بيفتم كه موتر منتظر نماند. من هم زودتر راه نمي افتم اما در عوض ميدوم با اين همه دود. روزهاي اول بد جور نفس نفس ميزدم اما حالا به قول گفتني نفسم پخته تر شده. اما تمام بيني ام پر از دود ميشود.

اين روزها مادربزرگ بچه مهمان مان  است، مادرِ شوهر، از ايران آمده براي ديدنمان. بچه به شدت وابسته شده به مادربزرگش و از حالا نگرانم شنبه كه مادربزرگ بليت دارد براي برگشت بچه چقدر دلتنگي خواهد كرد.

برادرم كيك ميپزد وپيتزا براي فرار از افسردگي، جور خوبي بزرگ و مهربان و عاقل است برادر، راهكارش را دوست دارم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”هر روز زني از اين كوچه ميگذرد

  1. عمه سنگری می‌گوید:

    خیلی قشنگ مینوسی عزیز خوشحالم که تورو اینجا تو وردپرس دارم

  2. عمه سنگری می‌گوید:

    طوری نیست دیگه هر اومدنی یک رفتن داره نگران نباش عادت میکنه تازه براش هم خوبه که این احساس ها رو تمرین کنه

  3. مهسا می‌گوید:

    منم راهکار برادرت رو دوست دارم.
    بچه جان هم قربان چشم سیاهش برم،عاقل تر از این حرفاست.
    مراقب خودت باش عزیز جانم:))

  4. خوب منهم راهكار برادرت را داشتم مدتى اما بالا رفتن وزن متوقفم كرد، من اما بيشتر ناراحتم براى دلتنگى مادر بزرگ، بچه ها زودتر شرايط را ميپذيرند

  5. ساغر می‌گوید:

    می فهمم، زمستان های اینجا یعنی سه چهار ماه تمام بی اکسیژن بودن و تنفس هوای صد در صد مسموم.

  6. فیل خاکستری می‌گوید:

    مامان بزرگ یه چیز دیگست 🙂

  7. فقط به خاطر یک صد تومانی می‌گوید:

    مادر برزگ های مهربان را همیشه دوست داشتم و با مادر بزرگ های مهربان همیشه یاد این کارتن عروسکی مادر بزرگه می یوفتم
    خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره
    خونه مادر بزرگه شادی و قصه داره
    ……………..

  8. behcafe می‌گوید:

    سلام 🙂
    شما کجایی مگه؟!

  9. soode می‌گوید:

    سلام من كابل هستم. افغانستان

  10. زینب می‌گوید:

    خوش به حال پسرکتان به خاطر مادربزرگش….

  11. مولود می‌گوید:

    سوده خیلی خیلی خوب توصیف میکنی…..
    دوست دارم این نوشتن قوی ات رو

  12. soode می‌گوید:

    ممنونم مولود عزيزم

  13. مص می‌گوید:

    سوده این نوشته ات اشکم را در اورد… دلم می خواهد سوده ام یک روز انتشاراتی ای رو که آرزی داشتنش را داشت, داشته باشد… بنشیند بی هیچ دغدغه ای بنویسد… بی ان که مجبور باشد هر روز از این کوچه های پر از دود بگذرد….!

  14. soode می‌گوید:

    مص مهربانم… مينويسي اشكت درآمده من هم چشمام پر اشك ميشه. كاش كاش

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s