غروب هاي حويلي دخترخاله

برق نداشتيم يك روز كامل و آب هم متعاقبش قطع شد. چون برق بايد باشد تا آب از چاه با پمپ كشيده شود و بريزد به مخزني كه  در بالاترين جاي ساختمان قرار دارد. باران كه شره كند از آسمان و زمين را تر كند برق هم قطعي اش شروع ميشود در كابل و سيم هاي كهنه و پوسيده ي شبكه ي برق رساني با باران و باد اتصالي ميكنند.

دم دم غروب ،  بادمجان ها را بردم بيرون كنار چاه براي شستن، باران  شدت نداشت و ريز ريز ميباريد  و من و بچه كلاه هاي بارانيمان را كشيده بوديم جلو و ايستاده بوديم تا  نوبتمان برسد، توي حويلي همسايه ها جمع بودند. آب ميبردند تا چاي درست كنند براي كارگرانشان كه برميگردند خانه، برنجشان را آب ميكشيدند و يكي آب ميبرد پيا له هايش را بشويد…حرف و سخن همسايه ها گل كرده بود و من هم  بادمجان ها را مي شستم. بچه ها با مادرانشان بيرون آمده بودند و بساط خنده  و بازيشان فراهم بود، حرفهاي  زنان همسايه  و طرز صدا زدن بچه هايشان مرا برد به چند سال پيش  كه خيلي جاهاي كابل هنوز برق نداشت مخصوصن همين جاها كه ما الان زندگي ميكنيم غرب كابل ؛ هميشه دور چاه شلوغ بود وهمسايه ها  سر ساعتي خاص هركين به دست ميامدند  تا در روشنايي باقيمانده ي عصر شيشه هايش را پاك  كنند   و نفت بيندازند؛ مراسمي زنانه كه در شلوغي و سر و صداي بچه ها و خنده ها و گب هاي نرم نرم زنان يك حويلي برگزار ميشد.

روزهايي كه من  دانشجو بودم و براي تعطيلات تابستاني مي آمدم افغانستان ديدن خانواده. چند روزي كابل بودم ،خانه ي فاميل ها تا بروم شهر خودمان . كوچه هاي تنگ و طولاني غرب كابل كه به خانه هاي محقر و شلوغ منتهي ميشد و خانه ي  بوله ي -دختر خاله – بابا هم   در انتهاي يكي از اين كوچه ها قرار داشت . بوله زني مهربان بود كه  برايم كوكو ميپخت به اين خيال  كه دخترهايي كه از ايران ميايند خيلي كوكو دوست دارند.

آن وقت ها ديدن يك دختردانشجو كه از ايران آمده باشد  خيلي جالب بود و دخترهاي  قالين باف  بوله  تعجب ميكردند كه من بلدم قالين ببافم و حتي بلدم نقشه اش را بخوانم. خيلي برايشان جالب بود كه  من بلد بودم خمير آماده كنم براي نان. فكر ميكردند دختر هايي كه از ايران ميايند فقط درس ميخوانند و عينكي ميشوند و هيچ كاري بلد نيستند.

حالا كابل پر است از دخترهايي كه از ايران آمده اند، كار ميكنند، درس ميخوانند و حل شده اند در بافت جامعه ي افغاني.

از آن  دخترهاي قالين باف  هم يكيشان  دانشجوي حقوق است و آن يكي زبان انگليسي ميخواند به طور آزاد . و من هم  ديگر دختر دانشجويي نيستم كه  در كابل از كثيفي و آلودگي شهر اشتهايش كور شود و لاغر شود.

بچه را صدا ميزنم كه برگرديم و زنان همسايه همچنان حرف ميزنند و صدايشان پر است از روزهاي قديمي.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”غروب هاي حويلي دخترخاله

  1. خانــــومِ سین می‌گوید:

    قالین چیه؟؟
    دلم می خواست منم دختر دانشجویی باشم که بلد باشه لباس های بافتنی ببافه، کیک های خوشمزه بپزه، غذاهای رنگاوارنگ بلد باشه، تابلو درست کردن بلد باشه… بلد باشم حتی قالی ببافم
    اما یه دختر دانشجوی خیلی ساده ام
    خوش به حال شما

    • soode می‌گوید:

      قالين همان قالي هست . شما كه هنرمندي از اين دستبند هاي خوشكل ميبافي. من بنا به جبر روزگار قالي بلدم ببافم وگرنه هيچ علاقه اي بهش ندارم عزيزم. همان دوران بچگي ميبافتيم ديگه نميبافم خيلي كار خسته كننده اي است.

      • خانــــومِ سین می‌گوید:

        اگه مستمر باشه آره، ولی اینکه خودت طرح رو ببافی واقعا لذت بخشه(البته من تصوراتمو میگم) همیشه دوست داشتم یه تابلو فرش خیلی کوچیک برای خودم ببافم
        اون دستبندا هم واسه بچه قرتیاست، قالی اصیله :دی

  2. مهسا می‌گوید:

    حویلی چیه؟هرکین یعنی سطل؟
    بعدش اونکه الهی چقدر ناز بودن که فکر میکردن دخترهایی که از ایران میان فقط درس میخونن وعینکی میشن.خوبه که قالی بلدی ببافی حتی اگر از سر جبر روزگار باشه.
    اینجور که به شاه پسرت میگی بچه اینقدر خوشم میاد.وقتی میگی» من با بچه»دلم غنج میره.
    عجالتا لپش رو یه بوس گنده بکن.قربونش.

  3. soode می‌گوید:

    اي جانم مهساي قند! حويلي يعني حياط، هركين هم فانوس است كه يك كلمه ي روسي است.
    آره مهسا فكر كن اينقدر با شوق به دستهاي من نگاه ميكردند وقت بافتن.

    • مهسا می‌گوید:

      من تصمیم دارم سرم که خلوت شد برم گلیم بافی.چه معنی داره دختر فقط درس بخونه؟باید هنر هم باشه حتما.کلاسش رو هم پیدا کردم اما این درس خوندن فعلا پا گذاشته روی گلوی من!
      قند ونبات بودن از شماست خانم خوشگله:))

  4. آلبالو مدرن می‌گوید:

    ببین اگه شام ته دیگ میدی بیام الکی پا نشیم بیام گریه زاری تهش هیچی به هیچی

  5. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    حالا واقعا كابل پر است از دخترهايي كه از ايران آمده اند، كار ميكنند، درس ميخوانند و حل شده اند در بافت جامعه ي افغاني؟؟!! پس طالبان چی میشه!!

    • soode می‌گوید:

      آره دخترهايي كه از ايران آمده اند خيلي اند. خيلي ها با خانواده هايشان برگشته اند و خيلي ها هم تنها امده اند و اينجا چند نفري اتاقي كرايه كرده اند. حكومت طالبان از 2001 سقوط كرد و الان به صورت چريكي فعاليت ميكنند در افغانستان و گاهي شهر هاي كوچك و مرزي را هم تصرف ميكنند. البته تجهيزات و قدرت طالبان آنقدر هست كه بزرگترين عامل نا امني كشور هستند و هر روز عمليات انتحاري انجام ميدهند اما با اين حال به طور رسمي حكومت ندارند و زندگي با تمام اينها جريان داره…

  6. captain می‌گوید:

    سوده خانم افغانستان نگار خوبی هستی!
    و خوبی اش هم این هست که نوشته هایت حالت خشک گزارش را به خود نمی گیرد و با استفاده از ترفندهای داستانی، نوشته خواندنی از اب در می اید.

  7. ساغر می‌گوید:

    عالی تصویر کرده ای سوده جان! با کاپتان هم نظرم، نویسا باشی!

  8. Goldene verstand می‌گوید:

    کاش از این قالی ها عکسی هم می گذاشتی.

  9. فقط به خاطر یک صد تومانی می‌گوید:

    خیلی زیبا بود ، شاید زیبایش به اینه که یک سری واقعیت ها در قالب داستان بیان می شه. خیلی دوست داشتم که دوره ها ی جنگی هم کسایی باشن که این رقم داستانهایی از خود شان بنویسند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s