من گم شده ام!

سلام مامان خوبي؟
جايي كه هستي ساعت چند است؟ هوا سرد شده؟ نشده هنوز؟ خوب… چه خبرا؟
خيلي دوست دارم وقتي زنگ ميزنيم به هم يا با اسكايپ صحبت ميكنيم در باره ي همه چيز با هم گب بزنيم و از همه چيز بگوييم اما نميدانم چرا وقتي ميخواهيم حرف بزنيم حرفي براي گفتن ندارم جز چند تا حرف بيخود روزمرگي و اگر بچه آن وسط نباشد كه شلوغ كند و تعريف كنم كه چه ميكند خودي ندارم كه از آن بگويم. انگار من مدت هاست خودي ندارم. از خودم گفتن برايم آنقدر سخت شده كه فقط ميتوانم گاهي بنويسمش و خيلي وقت ها همان ها را هم مينويسم و پاره ميكنم ، مينويسم و ديليت ميكنم، مينويسم تا هميشه بمانند در درفت. من گم شده ام جايي ميان پنج سالگي تا سي سالگي و از آن وقت ها گاهي كه خودم را مي يابم پنج ساله ام كه روي خاك نقاشي ميكشم آدمهايي كه سرشان يك قلب بزرگ است و دست و پاهاي كوچولويي دارند.يا دارم نامم را مينويسم و به حركات بي معني روي كاغذ كه همه شان با هم نامم ميشوند نگاه ميكنم. گاهي بيست ساله ام و آماده ميشوم بروم دانشگاه و براي اولين بار خانه را ترك كنم و دلم پر از نگراني است و تشويش براي بچه هايي كه تنها مانده اند در خانه و خودم كه خيلي دلم تنگ خواهد شد.
هيچ وقت مثل تو اجتماعي نبوده ام اهل برو بيا و دوست و آشنا جمع كردن. اهل جلسه و مراسم و حرف هاي جدي. آره احتمالن تقصير خودم هست بايد به خودم بجنبم بيشتر سر وزبان داشته باشم و بروم همه جا. هر جا دوست دارم
لا اقل بروم پيش دوست هايم. كم كم دارم از دستشان ميدهم .
از خودم دور افتاده ام و هميشه يكي بوده ام كه نبوده ام و ترسيده ام از اين خود بيخود. از اين همه بيهودگي و ندانستن و سرگرداني كه من كجا ميروم . راهم را هنوز نيافته ام و خجالت ميكشم بگويم چون سي سالم است و خيلي مسخره است كه آدم در اين سن به هيچ جا نرسيده باشد و هيچ كاري بلد نباشد…
هر چي بلد بوده ام مال چند سال پيش است و چند سالي ميشود به طرز مسخره اي افتاده ام در ورطه ي روزمرگي و تكرار و روز و شب و چرخه ي ملالت بار دفتر و خانه و آشپزي و خسته بودن و خسته بودن و خسته بودن.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”من گم شده ام!

  1. صاب مرده می‌گوید:

    منم هروقت زنگ میزنم حرفی برای گفتن ندارم…»خب خوبین؟ دیگه چه خبر؟ اینجا هم خبری نیست»…

  2. soode می‌گوید:

    كاش ميشد حرف هايمان را خيلي راحت بزنيم

  3. مهسا می‌گوید:

    اون موقع ها که دانشجو بودم موقع تماس حرفم نمیومد.بعدش که تماس قطع میشد من یکهو با هجوم حرفها مواجه میشدم!چرا اینجوری هستیم؟

  4. مولود می‌گوید:

    شاید بخاطر اینه که زیاد وقتی برای خودمون قائل نیستیم…اینقدر خودمون درگیر چیزهای دیگه میکنییمم که خودمون حرفامونو یادمون میره….
    راستی سوده جان من به شما رمز دادمم؟

  5. soode می‌گوید:

    آره مولود جان يك باربرام نوشتي فكر ميكنم همونه براي باقي نوشته ها هم نه؟

  6. مولود می‌گوید:

    آره سوده جان

  7. عاصف حسيني می‌گوید:

    تشكر از حضورت در وبلاگم. نوشته هايت را خواندم.

  8. ساغر می‌گوید:

    تو با حرف نزدنت هم دنیای حرفی سوده عزیزم، و این درد مشترک همه ما دهه شصتی هاست، نمی توانیم حرف بزنیم، می ریزیم توی خودمان، خوب شد اینجا را داریم لااقل!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s