اختر چرخ ادب

يكي از آرزوهاي من كار كردن در يك كتابخانه بزرگ است. يك كتابخانه ي آرام و ساكت كه هر روز مشتري هاي دايمي و سرزده داشته باشد. و كار من اين باشد كه قفسه هاي نا مرتب را دوباره ترتيب بدهم و لاي بوي كاغذ و چوب غرق شوم.
مثل دوستم كه چند مدتي در كتابخانه دانشگاه كار دانشجويي داشت ، كتاب ها را مرتب كنم، جديدها را در قفسه ها بچينم و آنهايي را كه فرسوده شدهااند بفرستم براي ترميم. بعد آسوده بنشينم گوشه اي، كنجي و آرام پياله ي چايم را بنوشم…
اولين كتابي كه داشتم نامش اختر چرخ ادب بود كتابي براي نوجوانان. دو شعر از پروين اعتصامي را مصور كرده بودند. روباه و ماكيان يكيش بود و ديگري يادم نيست . هفت ساله بودم و با مادرم رفته بودم بيرون خريد. فلكه ي اول گلشهر ، مادرم ميخواست چند تكه وسايل پلاستيكي براي خانه بخرد به قول ما بچه هاي مشهد سلّه و سطل و اين چيزها. كتابفروشي كوچكي همان حوالي باز شده بود مادرم براي ديدن كتاب قلاب باقي رفت داخل و من هم كتابهاي چيده شده روي يك ميز دراز را در وسط دكان ميديدم. وسط هاي سال اول بودم و عنوان كتاب ها را خوانده ميتوانستم. كتاب هاي بچه ها ، نقاشي هايشان و دلم ميخواست همه شان را داشته باشم. چشمم دنبالشان بود ، زل زده بودم و خدا خدا ميكردم مامان حالا حالا ها بيرون نرود از دكان و من نگاه كنم به كتاب ها. مامانم كه انگار مرا ديد ميزد يكي را برداشت گفت اين را دوست داري؟ نگاه كردم به مامانم و گفتم ها. مامانم كتاب را برداشت و پولش را داد و كتاب را به من داد و تا خانه تمام عكس هايش را ديده بودم. بوي كاغذش هنوز در سرم است . گرچه خيلي خيلي كم ميفهميدم از محتواي كتاب اما تا مدت ها دلم به حال ماكيان ميسوخت و هرگز منطق شعر را قبول نميكردم كه چون ماكيان ساده دل بود و گول خورد پس بايد گلويش زير دندان روباه دريده شود. بعدتر كتاب هاي بيشتري خواندم، وقتي ميرفتيم خانه ي دايي كه حمام كنيم دايي حسن و گاهي دايي احمد نشسته بودند در كتابخانه و چيزي ميخواندند. ميرفتم تو و سلام ميكردم و مينشستم روي زمين و خيره ميشدم به كتاب ها تا اينكه دايي ميگفت موخاي كتاب نگاه كني وردار ولي خراب نكن بي سر و صدا. من هم براي خودم ميچريدم همان حوالي. سرگذشت بودا، اديان بزرگ جهان، داستان راستان، داستان تروا، تاريخ انبيا، سرگذشت سفينه ي وويجر و خيلي كتاب كه اينجا خواندم فهميده و نفهميده.
سال دوم معلمم عضوم كرد در كانون فكري كودكان و نوجوانان و هر ماه كتاب ميامد با پست به خانه و بعد قطع شد به خاطر تغيير هاي مكرر آدرس ما . خانم فريزي معلمي بود كه دختري هم سن من داشت و مادرم را تشويق كرد كه برايم سري كتاب هاي به من بگو چرا را بخرد. كتاب هايي كه از همه چيز نوشته بودند .
دايي احمدم عاشق كتاب بود و شوق مرا دوست داشت. با هم به نمايشگاه ميرفتيم به كتابخانه هاي بزرگ و همه چيز را نشانم ميداد و توضيح ميداد . كم پول بود اما براي كتاب هايي كه ميخريدم هميشه پول داشت. يك بار يادم است چشمم خورد به يك كتاب كه تز دكتراي يكي بود از اقتصاد افغانستان. روي جلدش عكسي رنگي از افغانستان بود بازاري جمعه بازاري شايد. زن ها و مردها محصولاتشان را ميفروختند. كشمش و بادام و برنج و سبزي و هرچيز بود. به دايي گفتم اينجا افغانستان است؟ گفت: آره. يك بازار در افغانستان. خيره شدم به كتاب، اولين تصويرزيبايي كه از افغانستان ميديدم همين بود. رنگي و زيبا. قبل از آن مجله هاي مجاهدين را ديده بودم خانه ي دايي كه همه شان زشت و وحشتناك و درد آور بودند. دايي كتاب را خريد فقط براي همان عكس رنگي روي جلد و من بي آنكه از محتواب كتاب چيزي بفهمم عاشق عكس روي جلدش بودم.
حالا چقدر كتاب ميخوانم؟ كمتر از آنكه بشود اسمش را گذاشت كتاب خواني. اما هنوز عاشق كتابم عاشق بوي كاغذ و صداي تورق يك كتاب وقتي اولين بار دستت مي آيد . بازش ميكني و بويش ديوانه ات ميكند.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”اختر چرخ ادب

  1. مسافر می‌گوید:

    منم تقریبا ذوق و شوقی مترادف داشتم. اما همیشه عاشق کتابهای عجیب بودم، فکر کنم دوره راهنمائی بودم و من کتابهایی مثل الماس جنوب (سرگذشت الماس بزرگی که سر از معده یک شترمرغ درآورد) یا سفر به مرکز زمین و 80 روز دور دنیا ی ژول ورن یا مثلث برمودا و…می خواندم. آن زمان این دست کتابها گران بود اما مادر یکی یکدانه من هیچوقت من را در حسرت خرید کتاب نگذاشت. عاشق گشتن بین کتابها و پیدا کردن کتابهای عجیب و رمز الود بودم. شاید در عرض چند روز یک کتاب را تمام می کردم. یاد روزهای عاشقی برای کتاب بخیر.

  2. soode می‌گوید:

    يادش بخير!

  3. مهسا می‌گوید:

    منم از سری کتابهای به من بگو چرا داشتم.یادش بخیر.
    کتاب خوندن هنوز هم بهترین کار برای منِ.هفته ی دیگه یکشنبه میخوام یه چیزی بنویسم از کتاب.حتما بخونش.
    منم اولین تصویری که از افغانستان دیدم یه طاق گلی بالای کوه بود که زیرش پر از مزرعه بود.از یکی پرسیدم این عکس مال کجاست…گفت مال افغانستان…بامیان.از همون روزها مهر اونجا به دل من مونده.

  4. soode می‌گوید:

    خوش به حالت مهسا كاش منم دوباره برگردم به كتاب خواني.

  5. rkhavari2011 می‌گوید:

    سوده خانم خوب بچگی ها را یادت هست. خوش به حالت! بعضی وقتا خیلی دلم میگیرد که از بچگی ها زیاد به یاد ندارم. نمیدانم چرا حس میکنم دوران بچگی باید دوران خوبی بوده باشد. شاید برای اینکه همه چیزش ناب هست و هیچ ناخالصی ندارد!!!

  6. masoome می‌گوید:

    منم همیشه آروز دارم در یک کتابخانه بزرگ کار کنم. هر وقت بیکار شدم گشت بزنم بین قفسه ها و کتاب ها رو ببینم و هی دلم غنج بره برا خوندنشون. اگه این آروزم برآورده نشد حداقل جایی کار کنم مثل مغازه ای چیزی که زیاد مشتری نداشته باشه و من در سکوت بنشینم رو ی چهار پایه و کتاب همراهم باشه و بخونم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s