و ما همچنان كوله هايمان را باز نكرده ايم!

هيچ كدام از كمد ها و كشوهايم قفل ندارند در دفتر. در واقع كليد ندارند البته . چيزي هم ندارم كه قفل كنم. چند تا ورق و قلم و از اين چيزها. البته چند تا چاي كيسه اي، گاهي هم چند چاكلت كاكائو. همكارم كه ميزش كنار من است همه چيزش قفل دارد. تمام كشوها و كمدها و همه چيزش. يك عالمه خوراكي دارد و يك عالمه ظرف. حتي كتري برقي هم دارد با ترموز چاي و دم و دستگاه. شير و قهوه و شيريني و چاكلت. انگار نه انگار من زنم او مرد.
اينقدر تميز و مرتب و با نظم است كه بعضي وفت ها بهش غبطه ميخورم. گرچه خود شلخته ام را خيلي دوست تر دارم اما گاهي ميبينم نظم هم بد چيزي نيست.
ما در دفتر، فضاي خصوصي نداريم اتاق نداريم و در يك سالن كه اتاق سه نفر بالارتبه به آن باز ميشود ميزو دم دستگاهمان را قرار داده اند. اين همكار جوان يك جوري ميز و الماري و پرينترش را گذاشته كه براي خودش يك فضاي خصوصي كوچولو درآورده بدون اينكه منظره زشت شود. اول ها يك همكار خارجي داشتم كه خيلي ميامد كنار ميزم و گب ميزد، هميشه وقتي همكار نبود به من ميگفت اين چرا اينطوري دكور كرده؟ تو مشكلي نداري؟ چرا براي خودش قلعه ساخته؟ من هم ميگفتم نه مشكلي ندارم من همين طوري راحتم اون هم اونطوري و لبخند ميزدم.
دقيقن شش سال و چهار ماه است كه اينجا كار ميكند يعني از وقتي بيست سالش بوده تا حالا. اما انگار خسته نميشوداز كارش، يك جوري چيده و مرتب كرده كه انگار حالا حالا ها قصد ماندن دارد. من دوسال شده اينجايم خسته شده ام. . از روز اولي كه آمده بودم ميگفتم حالا لازم نيست خيلي مرتبش كنم بالاخره ميروم از دفتر. اين مدل موقتي احساس كردن همه چيز اينقدر در من بزرگ شده كه براي هيچ چيز خيلي تلاش نميكنم و روزم را بيخود ميگذارنم.
انگار داري در يك چادر زندگي ميكني و چند روزي آمده اي تفريح و چكر و لازم نميبيني براي خيلي چيزها برنامه بريزي. اصلن اين حس، قدرت برنامه ريزي براي طولاني مدت را از تو ميگيرد. با آدمها طوري برخورد ميكني كه بالاخره همين چند وقتي كه هستي ناراحت نشود از دستم و مدارا ميكني و مدارا ميكني.
شايد دليلش سالهاي مهاجرت باشد، بعد، سالهاي رياضت دانشجويي و بعد سالهاي بي امكانات باميان و حالا كه باز هم فكر ميكنم هر آني اگر امنيت به هم بريزد بايد آماده باشم و خودم را بكنم از اين جا…
از كودكي تا سالها پدربزرگم اجازه نميداد بابايم يخچال بخرد يا كمد يا تلويزيون رنگي همش از اين ميترسيد كه پياز زندگيمان بيخ ندارد و اگر روزي از همين روزها بيرونمان كنند تمام وسايلمان ميماند و پول نميشود برايمان. بعد دوازده سالگي بود و هرات و اسماعيل خان كه اجازه نميداد كسي غير از هراتي ها در هرات خانه بسازند و مدت ها در چادر زندگي ميكرديم و بعدن در يك كانتينر آهني بزرگ. همه چيز موقتي بود و من ماه ها بود پشتم را نزده بودم به يك ديوار محكم و قرص. ماه ها بود كه چادر بود و خاك و شب هاي سرد و روزهاي گرم.
حالا انگار اين حس رفته در پوست و گوشت من و خيلي ها را ميشناسم كه هنوز همين طوري اند و نتوانسته اند قبول كنند كه بابا اينجا ديگر وطن خودشان است بايد بار بيندازند و آن زندگي كوله به پشت موقتي را فراموش كنند. خيلي هايمان هنوز ميخواهيم برويم، برويم يك جايي كه بشود زندگي كرد و بچه ها را با آرامش بزرگ كرد جايي كه هر وقت عزيزانت بيرون ميروند نگران اين نباشي كه به انفجاري انتحاري چيزي بربخورند. چايي كه راحت سفر كني و اينها توقع خيلي زيادي از زندگي نيستند و ما همچنان كوله هايمان را باز نكرده ايم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”و ما همچنان كوله هايمان را باز نكرده ايم!

  1. مهسا می‌گوید:

    چقدر خوب نوشتی…خیلی عالی وملموس.

  2. صاب مرده می‌گوید:

    امیدوارم بزودی به آرامش برسی و کوله ات رو باز کنی.
    الماری یعنی چی؟

  3. soode می‌گوید:

    واقعن جالب خبر نداشتم! شايد ريشه اش همان دور و برها باشد

  4. Elin می‌گوید:

    یه عزیزی به بار یه جایی میگفت: مهاجر که باشی دیگه نه تو وطن ارامش داری نه تو غربت.. و عجیب درست گفته. حالا حکایت اون نسل از ما بچه های افغانی که تو ایران بزرگ شدیمه انگار قرار نیست روی ارامش رو ببینیم. چه داخل باشیم چه بیرون… حتی ماهایی که مثلا کوله مون رو برداشتیم اوردیم ینگه دنیا. اینجا هنوزم کوله هامونو باز نکردیم همچنان بسته اس…

  5. مولود می‌گوید:

    خوب سخت است گذشته را از جان و روح کند و انداخت یک گوشه ای…یک وقتهایی این گذاشته تا هرچه عمر پیش رو داری تاثیر دارد …
    اما زندگی که برای کسی نمی ایستذ…می ایستد؟؟؟
    امیدوارم روزی آرامش به کشورت برگرده…آرامش و امنیییت دوست عزیززم اما کاش اگر شرایط مهاجرت را دارید برویید….
    نه تنها برای دلبندتانتان….حتی برای خودتان

  6. فقط برای یک صد تومانی می‌گوید:

    اره اینجا ، جایی که هنوز مردمش برات اشنا نیست . هنوز فکر می کنی که باید یه روزی از این مردم خداحافظی کنی. وقتی این رو می خواندم یاد یه دانشجوی دکترا در بامیان افتادم. اون می گفت من اصلتن المانی هستم و لی در لهستان کلان شدم و سالها به نام المانی یاد می شدم و به باد مسخره لهستانی ها را همیشه در یک گوشه زندگیم داشتم و بعد از 20 سال که به وطنم بازگشتم با لهجه لهستانی ، هموطنانم بر چسب لهستانی را بهم زده بودند . و ما هممان یعنی همین المانی سال های سال با فرهنگ ایرانی کلان شدیم ولی نام افغانی همشیه در گوش هایمان بود و حال که امدیم به ما ایرانیگک می گند

  7. safzav می‌گوید:

    بسیار بسیار زیاد خوشحالم از آشنایی با اینجا و شما …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s