حل شده ام!

گربه داخل جوي آب مرده بود. هر روز نگاهش ميكردم اول از حالت بي روح و بدن سفت شده اش ميترسيدم. بعد راحت تر نگاهش ميكردم و دلم را اندوه و ترس فرا ميگرفت. گربه تحليل ميرفت در جوي. هوا سرد بود و لاشه اش خشك شده بود. صورتش ديگر شبيه گربه نبود. حالت جيغ يك خفاش را داشت. تا اينكه ديگر از گربه نميترسيدم هر روز نگاهش ميكردم تا كي تجزيه ميشود و لاشه اش تبديل به استخوان ميشود. چشمم به ديدنش عادت كرده بود. به از هم پاشيدنش، بي رحمانه زل ميزدم به جسدش. آن وقت هشت سالم بود.
الان هم چشمم به خيلي چيزها عادت كرده به پيرمرد بي پاي كنار پل كه تمام زمستان سرد و بي رحم كابل همان جا بود و حالا در ظل گرما و بوي كثافت و نجاست زيرپل باز هم همان جاست. به لاغري وحشتناكش و لبخندش وقتي كسي از كنارش ميگذرد. آدم خيلي زود در محيط حل ميشود خيلي زود ميتواند سر بچه هاي اسپند دودي داد بكشد كه برو نميخواهم اسپند دود كني.
آدم دلش از سنگ ميشود كم كم و ياد ميگيرد كه اصلا نبيند و وقتي اين طرف سرك يك توله سگ كوچولو در آب حوي افتاده و لرز كنان در حال جان كندن است به ماركت ان طرف سرك نگاه كند و از دوستش بپرسد به نظرت اين ماركت لوازم خانگي هم دارد؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”حل شده ام!

  1. مهسا می‌گوید:

    واقعا چه چیزی نوشتی…دردناک وواقعی.

  2. خواننده همیشگی می‌گوید:

    خیلی ملموس، خیلی واقعی! 😦

  3. فیل خاکستری می‌گوید:

    واقع بینانه و خیلی قشنگ بود

  4. صاب مرده می‌گوید:

    آره، هم دردناک هم واقعی.

  5. ساغر می‌گوید:

    خیلی ملموس……

  6. فقط به خاطر یک صد تومانی می‌گوید:

    حل شدیم ، حالا وقتی که از کنار اون پیرمرد بدون پا رد می شم دیگه هیچ احساسی نداریم . چند وقت پیش خبر شدم که از اونجا انداختنش بیرون ، انداختنش به یک کوچه دیگه و حتمن چند روز دیگه هم خبر خواهیم شد که دیگه پیر مرد بی پایی دیگه نیست ، جسدش اون طرف کوجه هست و ما با یک اوف حسرت خودمان را قناعت خواهیم داد…. این است یک واقعیت درد ناک افغانی

  7. پرتابه می‌گوید:

    سلام دوست عزیز
    روزگارت خوش
    من از پرتابه اومدم. خواستم بهت بگم اگه خواستی مینیمال هاتو جایی غیر از وبلاگت بنویسی پرتابه به شدت توصیه میشه. به خصوص این که هیچ محدودیتی تو نوشتن نداری.
    پیشاپیش خوش اومدی به پرتابه

  8. goldeneverstand می‌گوید:

    دردم اومد خوندمش.

  9. کاپیتان می‌گوید:

    نوشته را که میخوانی جمله به جمله بیشتر در فضای داستانک غرق می شوی. و بعد از گذشت شاید دو یا سه دقیقه انگار رمان بلندی را خوانده ای. و گنگس مفهوم بزرگ میشی! و در اخر مجبور به اعتراف می شوی که سوده خانم چه نگاه تیزی داره به اطرافش!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s