بابابزرگ كلان

يادم ميايد پنج ساله كه بودم. دايي ام دكان داشت. يك دكان كوچك خوراكه فروشي در يكي از كوره هاي آجرپزي مشهد. دكانش هميشه يك بوي خوبي ميداد. بوي كيك و نوشابه و نان گرم و تازه كه داييم هر روز با موتورش از شهر مياورد. دكان دايي، شهر آرزوهاي ما بود. ما كمين ميكرديم دور و بر دكان و همان جا بازي ميكرديم تا نوبت بابا بزرگ بشود كه بنشيند. آن وقت ميرفتيم سروقتش.
: بابابزرگ كلان، كيس نوشابه ميدي؟
– تير شوين! حالي مره يافتين شما شيطاناي مفتش!( شيطان مفتش ناسزاي بابابزرگم بود براي نواسه هايش)
: بابا بزرگ بده ديگه اين دفه بده ديگه نمياييم!
– مه بگير! اي از تو اي ره هم ده او ديگه خو بده.

هر روز كار ما همين بود و بابا بزرگ شيطان مفتش گفته جيره مان را ميداد و ميرفتيم ، به همه نسيه ميداد. از بس به آشناها نسيه داده بود و ننوشته بود كه آخرش دايي خودش مينشست و هي به بابا بزرگ ميگفت: حاجي نسيه نده اگه دادي نوشته كو! اما بابابزرگ استدلالش اين بود كه با قوم نمي شود اين طوري رفتار كرد. حرف از نوشتن نبايد باشد. هركس برد خودش بايد انصاف كند پولش را بياورد. اگر هم نياورد خدا پشت و پناهش.
بابابزرگ براي نوه هايش اسطوره شده بود. با ريش سفيد و قصه هاي پهلواني اش كه با آب و تاب تعريف ميكرد.
آن روزها فكر ميكردم آن پيرمردي كه عكسش همه جا هست و بهش آقاي خميني ميگويند همين بابابزرگ من است كه همه دوستش دارند.
ماه رمضان ياد بابابزرگ مهربان و قصه گويم ميافتم ، در همين ماه از دنيا رفت. پيرمرد خوش رو و خوش صحبتي كه آنهمه دوستمان داشت . حالا سالهاست كه به نبودنش عادت كرده ايم.
بابابزرگم روزهاي آخر عمرش هر روز ميرفت وطنش، تگاب برگ و با اسب ميتاخت و پس ميامد. پسردايي كنارش بود و گاهي تا سر كوچه ميبردش و بابا بزرگ ميگفت: مره ببر وطن، آغيل خودمان و پسر دايي نشانش ميداد كه الان هوا دارد تاريك ميشود يا كه موتر نيست كه برويم. فردا ميرويم.
و پيرمرد كه كودك شده بود در مشهد خوابيد به اميد اينكه وقتي چشمش را باز ميكند تگاب برگ باشد و با صداي خروسان سحرگاه بيدار شود.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”بابابزرگ كلان

  1. ساغر می‌گوید:

    خدا رحمتش کند، خوش به حالت که طعم بابابزرگت را چشیده ای، بابابزرگ های من هر دو در جوانی شان دنیا را ترک کردند!

  2. soode می‌گوید:

    خدا بيامرزدشان.

  3. مهسا می‌گوید:

    خدا رحمتش کند.
    شما هموطنِ افغانی هستید؟

    • soode می‌گوید:

      تشكر بله من افغاني هستم

      • مهسا می‌گوید:

        چقدر خوب.شما اهل بامیان هستین؟اینقدر دوست دارم روزی بتونم به بامیان برم واز بالای کوه ها به مزارع اونجا نگاه کنم.بنظرم جای فوق العاده ای میاد.
        راستی کلان که خودش معنی بزرگ رو میده،چرا دوباره مینویسین بابا بزرگ کلان؟

      • soode می‌گوید:

        بله مهسا جان. اميدوارم باميان رو ببينيند. من عاشقانه دوستش دارم. بابابزرگ كلان هم بيشتر حالت يك اصطلاح رو داشت بين ما نوه ها. چون اين بابابزرگم پير تر از بابابزرگ پدريم بود . براي اينكه يك تفاوتي بدهيم ميگفتيم بابابزرگ كلان.

  4. صاب مرده می‌گوید:

    خدا رحمتش کنه…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s