مادرانه!

دست و پايم بي حسند. فكرم سر جايش نيست. هيچ چيز نميشنوم فقط نگرانم كه بچه چرا تبش قطع نميشود چرا و هزار بار خودم را لعنت ميكنم كه مي آيم سر كار. بچه كه مريض ميشود من ديوانه ميشوم اگر خودم كنارش باشم خيالم راحت تر است. يك بار به رويم بخندد كمي دلم آرام ميگيرد. اما اينجا نشسته ام در دفتر و مجبورم كه باشم.
خسته و عصبي ام و يك عده در اين بين نظر كارشناسي صادر ميكنند مثلا:‌هيچي بچه ي آدم نميشود و همه چيز فداي سر بچه (يعني سر كار نرو كه اينقدر ننالي!) يا اينكه چش شده؟ چرا تب كرده؟ دليلش را نميداني؟ وقتي با بي حوصلگي ميگويم نه باز ميگويد: الكي تب كرده دليلي نداره؟ و باز بايد بگويم آزمايش داده دكتر و هنوز نتيجه اش را نگرفته ام.
و يك عالمه نظريه كه من با اين مغز خسته و عصبي دلسوزي و مهرباني حاليم نميشود و نيمفهمم الان كدامش منطقي بود كدامش نبود و با هر حرفي آماده ي انفجارم و ميخواهم داد بزنم. فقط ميخواهم مادرم آن لاين باشد و باهاش صحبت كنم و بگويم حالا چه بايد بكنم و بهم بگويد نگران نباش خوب ميشه فلان چيز را بده بخورد اينها را نده و ويديو بده ببينم بچه را و وقتي ببيند بگويد خير است خوب موشه آب زياد بهش بده.
تمام مرض هاي خودم را فراموش كرده ام. گلويم درد ميكرد غذا را به زود قورت ميدادم. آفت زده بود دهانم به اندازه ي لوبيا. الان هر چه زبان ميزنم ميبينم هست ولي درد ندارد. شب كه ميرسيدم دلم چاي ميخواست و مينشستم چند ليوان چاي ميخوردم. تمام ديروز را چاي نخوردم. آخر شب يك پياله براي خودم ريختم اصلا بوي چاي نمي داد. انگار هيچي نبود و ديگه نخوردمش.
آن وقت ها كه جوان تر بودم و مجرد، خيال ميكردم مادر بودن هم مثل دختر بودن نقشي است كه يكي دارد و در آن زندگي ميكند. خيلي ساده. خيلي راحت براي خيلي مسايل نسخه ميپيچيدم و از گريه هاي زناني كه ميامدند خانه مان و با مادرم گب ميزدند و از بچه هايشان ميگفتند ميناليدند يا از دردهاي اولادشان درد ميكشيدند و هي در گوشه ي چادرشان فين ميكردند و بعد اشكشان را پاك ميكردند. به مادرم شكايت ميكردم.
آن وقت ها و بعد تر هايش حتي وقتي بيست و چند ساله بودم و باز هم مجرد يا متاهل بي فرزند به بچه ها نگاه سردي داشتم. خيلي دوستشان نداشتم و منطقم اين بود من كه بچه نديده نيستم و برادرهايم پيش چشمم كلان شده اند و تا توانسته ام جورشان را هم كشيده ام!
وقتي زني را ميديدم كه دارد آدم وحشي و بي صفتي را به عنوان شوهر تحمل ميكند به خاطر بچه هايش از سستي و بي جراتي و ضعف آن زن تعجب ميكردم و ميگفتم خوب ولشان كند ميخواهد چه كار آن بچه ها را. ميخواهد تا آخر اين زنگي نكبتي را ادامه دهد براي اين بچه هايي كه معلوم نيست فردا چي از آب درخواهند آمد؟
مادر نبودم و نمي دانستم. اينها را كه مينويسم نشسته ام پشت مانيتور و دارم گريه ميكنم و خوب است كه عينكي ام. دارم مينويسم و از خودم تعجب ميكنم.
بچه مريض بود و بازي نميكرد. تمام طول روز خانه اي كه چند بار بايد مرتبش ميكردم از دست بازيها و شلوغ كاريهايش تميزو مرتب مانده بود. برايش كتاب ميخواندم و عكس هايش را نشان ميدادم و وقتي با كنجكاوي درباره ي قسمتي از داستان يا عكس هايش مي پرسيد انگار دنيا را به من داده اند. شرح ميدادم و اداي شخصيت هايش را در ميآوردم تا بخندد و ميخنديد و زنده ميشدم انگار.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مادرانه!

  1. خواننده همیشگی می‌گوید:

    بمیرم برات!….انشاالله تو این آخر هفته خوب خوب میشه
    اینجور نکن با خودت!

  2. zeinab می‌گوید:

    آرزوی سلامتی هر چه زودتر برای فرزندتان…

  3. ساغر می‌گوید:

    آخ اشکم رو در آوردی سوده! دلم تکه پاره شد، همینه دیگه من به این نتیجه رسیدم مادر نشم، این آخرین حرف منه، خلاص!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s