يك سناريوي غم انگيز و كاملا واقعي!

با خبر: اين يك فاجعه نيست چون براي از اين وحشتناك تر ديگر واژه نخواهيم داشت!

معلم دختري ليسانسيه است ، لاغر و ريز اندام كه از طريق پروژه بازگشت متخصصين سازمان ملل از ايران برگشته.
مكتب در يكي از نواحي شرقي و نسبتا مجهز كابل است. شاگردان سناريو صنف يازدهم هستند.
داخلي- كلاس درس، ساعت ده صبح
(معلم وسط كلاس ايستاده و شاگردان در حال حرف زدن ، اينترنت گردي در موبايل و بلوتوث آهنگ هستند )
شاگرد:‌ استاذ شما چند ساله هستيد؟
معلم – بيست و نه ساله
: عروسي كدين؟
– نخير مه نامزاد دارم.
: استاذ چقدر معاش ميگيرين؟
– چيز زيادي نيست در حد خرج و مخار ج زندگي.
: ما شنيديم دالر ميگيريد ساعتي چند؟
– نه اشتباه شنيديد، اگر ديگه گبي نيست كتاباي تانه باز كنيد درسه شروع كنيم.
ميز سوم به شدت در حال تلفن بازي و رد و بدل آهنگ و ويديو كليپ هستند)
– ميز سوم تلفوناي تانه جمع كنيد درسه شروع كنيم
– شما ره ميگوم كتابايتان كجاست؟ سه نفر يك دانه كتاب هم ناوردين؟
: استاذ همي صنفه ميبيني بسته كل ما به شمول خودم بي تربيه هستيم! ازي شاگردا چيزي جور نميشه!
– اي گبه نزنين. فقط كمي درسه جدي بگيريد كل چيز جور ميشه.
(شاگرد قلدر و بي خيال در حال بازي با موبايلش و حرف زدن با نفر كنار دستي اش است.)
– (با قهر) او بچه گوشيته مره بده زود شو! نميگوم جمع كو كه باز چت هم ميكني؟
: باش استاذ آخر صنف مه ميفامم همراهت حالي گوشي مره ميگيري! ميفامي مه كي هستوم؟!
: استاذ اينا بچه رييس حوزه پليس است.
– بچه خدا هم كه باشه ده صنف بايد درس بخوانه اي قانون مكتب است
(شاگردي از ته كلاس عصباني ميشود و در حالي كه فرياد ميزند)
: اوووووووووووو استاذ گب دانته بوفام ما مسلمان هستيم اگه خودت نيستي!
– منطور مه اي نبود منطور مه…
: ما اي گبا ره تحمل كده نميتانيم ديگه از دانت برامد خودت ميفامي ما شكر خدا دين داريم.
– مه نميخواستوم توهين كنم مه هم ميفاموم منظور مه اي بود كه هرچي پدرت مهم و كلانم باشه درس خواندن وظيفه ات هست
– خوب كتابا ره باز كنين ميز چارم شما بخوان كه ده ميانه شيشتي.
: يك عن عن عن ص ص ص
– عنصر
: استاذ مه امادگي نداروم
– خي ديگه نفر بخوانه تو بخوان
: يييييييييك عيينصصصيير
– ساجقته از دانت بيرون كو باز بخوان
استاد وقت خلاص شد خداحافط تان!
(با خارج شدن شاگردان از كلاس، معلم با عجله و سرعت خودش را به دفتر ميرساند)

Advertisements

یک دیدگاه برای ”يك سناريوي غم انگيز و كاملا واقعي!

  1. ساغر می‌گوید:

    بیچاره معلم، باید بهش بگویی اینجایی که آمده شاید بچه هایش نتوانند نامشان را روی کاغذ بنویسند ولی از بیخ ملا هستند و خدا نکند کمترین ظن و شبهه ای برایشان پدید آید راجع به اعتقاد دینی ات، ترورت می کنند، هر چه باشد نام خدا مسلمان استن، نام خدا اوغان استن، حتی اگر ندانند همین اسلامی که رگهای گردنشان را قلنبه می کند چی بوده و از کجا آمده و اسم و فامیل رسولش چی بوده و هست!

  2. فقط برای یک صد تومانی می‌گوید:

    گرچند با این موضوعات ، خیلی زیاد رو به رو شدم ، گاهن به خودم می گم که باید با این مسایل به سادگی گذشت ، ولی اگر به سادگی بگذری چه کسی قرار است اصلاحات بیاره ! اگر ما هم به سادگی از این قضیه بگذریم ، و گاهی هم فکر می کنم ، جامعه ای که سه نسل ان فقط در جنگ کلان شده باشند، باید همچین انتظاری از انها داشت…..

    این است یک روال زندگی یک افغانی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s