يك نگاه شايد هم سطحي!

بعضي آدمها واقعيات را خيلي ساده بيان ميكنند. همان طور كه هست و خيلي راحت ميپذيرند و خيلي آسوده در مورد بسياري چيزها گب ميزنند. ولي ما خانواده اينطور نيستيم. ما زياد در مورد حقايق با هم گب نميزنيم شايد فكر ميكنيم اگر صحبت كنيم همه مان از آن موضوع ناراحت و افسرده خواهيم شد و چيزي بينمان فرو خواهد ريخت و باعث اندوه و دلشكستگيِ همديگر خواهيم شد. بارها دلم را زده ام به دريا تا درباره هر چيز گب بزنيم. نگراني ها، غصه ها و خوشحالي ها . اما تنها بخش موفق شايد فقط همان خوشحالي ها بوده . بفيه اش را مخفي كرده ايم تا نشود كه عزيزانمان را بيازاريم.
شايد اين يك واكنش باشد يك نوع واكنش تربيتي كه طي سالها تجربه، هوش ناخود آگاهمان، آن را ترتيب ميدهد.
پدر من آدمي است كه اندوه را به اندوهناك ترين شكلش بيان ميكند. اگر نويسنده اي چيزي ميشد شايد در دنيا بهش لقب خداي تراژدي ميدادند. بر خلاف مادرم كه اينطور نيست و هرگز آدمِ درد دل نيست و براي خودش يك تنه پيش ميرود و اصلا دردش را به ماها نميگويد. تاثير دو تا قطب مخالف ما را اينطوري بار آورده. باباي دل نازك غمگين كه تمام غصه هايش را با چاشني بيشتر به خورد ما ميدهد و مامان كه آنقدر فعال و اجتماعي و از اين حرفاست كه درد دلي نميماند كه ما ميزبانش باشيم. اگر باشد شايد براي دوستي يا همكاري يا يكي ديگر.
يادم هست ده ساله كه بودم شخص مورد اعتماد براي درد دل هاي بابا بودم و در همان عالم بچگي درد دل و غصه و مشكلات بي شمار بابا را ميشنيدم و بابا هر جا ميديد كسي نيست دور و بر، شروع ميكرد و ميگفت و ميگفت و دل پر دردش را خالي ميكرد. من هم اوايل گوش ميدادم و بعد تر ديدم واقعا نميتوانم تحمل كنم و اينطوري خيلي افسرده ميشوم و به نوبه ي خود نميتوانم اينها را به برادر يا يكي ديگر منتقل كنم. براي همين فرار ميكردم از تمام موقعيت هايي كه كسي آن دور و بر نبود و فورا خودم را ميانداختم در جمع و بي خيال آن همه درد دل ميشدم…
ما به طرز جالبي محصول تربيت پدر و مادر خود هستيم. حتي اگر نخواهيم و حتي اگر از تربيت آنها بدمان بيايد و بخواهيم خودمان را طور ديگري وانمود كنيم و راه ديگري را در پيش بگيريم. باز هم پيرنگ شخصيتي كه والدين برايمان ترسيم كرده اند به وضوح در ما ديده ميشود.
اين را در خودم و در برادرهايم و در خيلي هاي ديگر ديده ام. دوستي به من ميگفت من هرگز نميخواهم مثل پدرم باشم و براي همين به نهايت تلاش ميكنم تا آن رفتارهاي آزاردهنده كه دراوست را نداشته باشم و حتي بالعكسش باشم. ولي من به وضوح ميبينم خيلي از جاهايي كه خودآگاه ميخواهد مثل پدرش نباشد تغيير كرده. اما منطقه ي وسيعي از ريزه كاريها و جزيياتي كه شخصيتش را تشكيل ميدهند دقيقا نمونه ي اندكي تغيير شكل يافته ي پدرش هستند.گذشته ي خيلي ها حتي از همان تلاش هايشان براي كاملا بر عكس بودن هويداست و تو ميداني كه تحت چه تربيتي اين فرد به اين نوع شخصيت رسيده است.
دارم به كوه يخ ناخودآگاه ايمان پيدا ميكنم و به اينكه خيلي از جاها تظاهر كردن به رفتاري حتي هر چه ماهرانه باشد درونمايه ي محكم و سفت شده ي تو را كمرنگ نميكند.
پي نوشت: اين يك احساس بدبينانه به زندگي و چرخه ي باطل و بيهوده ي بي تغيير نيست. اين فقط يك نگاه است شايد هم سطحي!

Advertisements

یک دیدگاه برای ”يك نگاه شايد هم سطحي!

  1. ساغر می‌گوید:

    خیلی هم نگاه عمیقی بود، نویسا باشید!

  2. rouya می‌گوید:

    متنی زیبا با درون مایه حقیقت .از خواندنش لذت بردم . تشکر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s