نقل حكايت جمعي از ما

سوار موترميشوم . ميني بوس كهنه ي زهوار در رفته اي كه تا خرخره پر است و لق لق كنان فراز و نشيب سرك ها را در مينوردد. اولين جايي كه ميتوانم براي خود پيدا كنم پشت سر راننده است يك گوشه زني بر چوكي نشسته و من با خيال راحت كنارش مي ايستم و از ميله ي عمودي محكم ميگيرم.
يپش روي موتر پر است از عكس بازيگران هندي و گل هاي رنگارنگ پلاستيكي و چند تا آويز گل وميوه و يك دعاي سفر درست بالاي سر راننده.
شايد براي تمدد اعصاب باشد اين همه.شايد هم ميخواهند مسافرين بوي عرق و چرك و دهان هاي نشسته را بهترك تحمل كنند تا به مقصد برسند. مردي كنارم مي ايستد. كت و شلوار و كيفكي در دستش. محترم مينمايد فقط خيلي اخم دارد و مجبور شده ام ميله را رها كنم. چون دستش درست جايي است كه من بايد بگيرم و پايين تر از آن نميتوانم.
لحظه اي بعد دل ميكنم و ميگويم لالا ميشه دستته كمي بالاتر بگيري؟ بد بد مرا ميبيند و دستش را كمكي شور ميدهد. اينطوري كه گرفته خودش را نزديك تر كرده. بازويش ميخورد به شانه ام. باز ميگويم: ميشه كمي پس تر ايستاده شويد؟ اين بار نگاهم ميكند تند و خشن! ناگهان شروع ميكند به داد زدن. كف از دهانش باد ميشود.
» تو كي هستي كه مره ايطو ميگي؟ تو به خيالم زياد خوده گم كده اي؟ همو طالبا خوب بود كه ده سر سرتان زده آدمتان ميكد. حالي شما خوده چه جور كدين؟ يك بيگ سر شانه ات انداختي چه خوده خيال كدي؟ مه تو ره سيلم نميكنم. تو كي استي؟» ….
داشت همين طور ادامه ميداد . دهانش بسته نميشد. مانده بودم چه بگويم. چشمهايم گرد شده بود. دهانم باز مانده بود. ناگهان به خودم آمدم و من هم شروع كردم مثل خودش به داد و فرياد. گرچه هرگز نميتوانم مثل اين مرد و امثالش داد بزنم با قهر و غضب. و اولين چيزي كه مانع ميشود بغضي است كه مي آيد و راه گلو را ميبندد و چشم ها كه اشكبار ميشوند. اما اين بار خودم را هل دادم ميان رينگ. شروع كردم به فرياد. مردك احمق مگه به تو چي گفتم؟ تو خودت طالب استي ازهمي قواره چتلت مالوم است. لوده احمق بي شرف. تو اگه آدم ميبودي سر مه ايطو دان بويناكته وا نميكدي…
حالا يكي بايد دهان مرا ميبست.
فرياد زدم و انرژي ام تمام شد. او پياده شد، ساكت شدم و از خودم خجالت كشيدم از خودم كه مثل تمام آنهايي شده ام كه هميشه حذر ميكردم ازشان. شده ام يكي از همين ها . كه راحت به همه برچسب ميزنند و دهانشان را باز ميكنند تا فحش بدهند. از همين ها.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”نقل حكايت جمعي از ما

  1. ساغر می‌گوید:

    چقدر آشنایم با این اتفاق! فقط امثال خودم و خودت میفهمی عمق نفرت و ترس و خشم و بی پاسخی و یک دنیا ناتوانی در برابر اینگونه برخوردها، برخوردها و گپ های ناقی که تا مغز استخوانت را می سوزاند و تو نمی توانی هضمش کنی، باید گذاشت و گذشت….

  2. فقط برای یک صد تومانی می‌گوید:

    بارها و بارها در مقابل این چنین انسان ها قرار گرفتم ! و فقط اکثر اوقات خاموشی بهترین جواب برایم بوده

  3. فایزه می‌گوید:

    ﻣﺘﺎﺳﻒ ﺷﺪﻡ. ﺣﺎﻻ ﻣﮕﺮ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ مﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺳﺮﺟﺎﯾﺶ ؟ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﮐﻠﻦ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻏﺮﻕ ﺑﻮﺩ. ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺴﺎﺳﯿﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﻧﻬﺮﺍﺳﯿﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺱ. ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻊ ﺍﺟﺘﻨﺎﺏ ﭘﺬﯾﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻤﺎﺱ. ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﭻ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ دﺍﺷﺘﻪ باشد. ﺣﺴﺎﺳﯿﺖ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻋﺼﺎﺑﺖ ﺭﺍ ﺳﺮﺵ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﮑﻦ ﺭﻓﯿﻖ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s