بي خيال ساعت هفت و دوازده دقيقه

 

بچه خودش را در بغلم رها ميكند. ميگويم برو پايين مامان بگذار صبحانه بخورم. ميگويد ميخواهم پاهايم را گرم كنم. ميگيرمش در بغلم و چاي مينوشم. بوسش ميكنم و ميگويم بيا بشين كنارم. مينشيند  و ميگويد ولي دستم روي پايت باشد. ميگويم باشه.

صبحانه را در دهانش ميگذارم و دهان كوچكش مرا ميبوسد. ديوانه ام ميكند اين بوسه هاي مكررش!

دست كوچك و معصومش روي پايم انگار جزيي از وجودم است كه نميتوانم از خودم جدايش كنم. ميخواهم اين لحظه كش بيايد و هزار بار تكثير شود، ساعت هفت و دوازده دقيقه نشود كه  من از جا بپرم و كيفم را بردارم و تند تند بچه را قانع كنم كه حالا ديگر بايد بروم.

همين طور نشسته باشيم و دستهاي  مطمينش روي پايم و صبحانه بخوريم. كاش يكي اين تابلو را ميكشيد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”بي خيال ساعت هفت و دوازده دقيقه

  1. مسافر می‌گوید:

    زیبا و دوستنداشتنی. با اینکه مرد هستم لحظه ای احساس مادرانه را با این دلنوشته تجربه کردم. امیدوارم مثل گذشته شعر هم بگویید هر چند با این اوضاع دل و دماغی برای شعر گفتن نمی ماند. موفق باشید

  2. مسافر می‌گوید:

    ببخشید اشتباه تایپی ( دوست داشتنی) خودم هم نمی دونم چطوری در نظر قبلی ن را بعد از ت تایپ کردم. به بزگواری خودتون ببخشید.

  3. صاب مرده می‌گوید:

    این تابلو رو در حافظه ات کشیدی.

  4. فقط برای یک صد تومانی می‌گوید:

    چه زیبا و دوست داشتنی است این همه احساس مادرانه ات .

  5. ساغر می‌گوید:

    آخ!!!!!! بمیرم برای بچه هایمان!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s