واي از اين بادهاي محزون بي وطن!

من جايي به دنيا آمدم كه وطنم نبود  اين را خيلي زود فهميدم خيلي زودتر از اينكه به مدرسه بروم يا كسي به من بگويد. ازحرفهاي مادرم و پدرم و بابا بزرگ . بعد رفتم به مدرسه و آنجا را در ذهنم سنجاق كردم به وطني كه هرگز نديده بودمش..

پدر بزرگم هميشه تعريف ميكرد از وطنش. از جايي كه در آن كلان شده بود. جوانيش را در آنجا سپري كرده بود سرزميني كه بوي سبزه و گل هاي وحشيش آدم را مست ميكند و شبنم هاي صبحگاهي روي گلهاي شبدر انقدر درخشان و زيبايند كه هر كدامشان دانه دانه عكس آسمان را درخودشان دارندو دشت رنگ رنگ ميشود از اين همه تصوير. از دشت هايي كه پدربزرگ در آن دويده بود و چه فراح وچه وسيع بودند . وقتي براي اولين بار اين سرزمين پدري را ديدم دهانم از تعجب باز مانده بود. دشت هاي وسيع پدر بزرگم چيزي جر دو كوه تنگ به هم آمده با دره اي تنگ كه به سختي اجازه ميدادند خورشيد بر آن بتابد نبود. دامنه هاي خشك و فقيري كه سرد وبي رحم بودند و مردم به زور قلبه و بازويشان نان را از دل سنگ بيرون ميكشيدند. سرزميني سرد و خاموش! و چند تكه زمين تنگ و تنك كه به زور گندم سردسير از آنها بر آمده و معلوم نيست زمستان يك خانواده را كفايت ميكنند يا نه. يك تكه زمين به اندازه ي يك باغچه!

من دهانم باز مانده بود و چهل و هشت ساعت از حيرت يك كلمه گب نزدم! سكوت كردم و هي فكر كردم كه وطن كجا است. جايي كه اينقدر بابا بزرگ عاشقش بود . در خيالش با اسب ميتاخت دشت هاي وسيعش را. وطني كه براي من كوره دهاتي تاريك و خشن و بيگانه است . امروز شش سال از آن روز ها ميگذرد من به وطن برگشته ام و ديده ام و زيسته ام و حالا دارم ميفهمم آن چيزي كه بابا بزرگم دوستش دارد يك چيزي در مايه هاي بهشتي زميني است يك چيز در مايه هاي نياز به تعلق به يك خاك به جايي كه حتما خيلي خيلي خوب است. يك جايي كه اصلا نميتواند بد باشد. يك جايي كه حتي ممكن است در ذهن بابا بزرگ من و خيلي از بابا بزرگ ها به يك شكل باشد. جايي كه لازم نيست همه اش در يك مرز جغرافيايي گنجانده شده باشد. جايي كه شايد كمي از آن در يك كشور و كمي در جاي ديگر باشد.

وطن چيز غريبي است وقتي فكر ميكنم ميبينم ما از عشقش ناگزيريم. اصلا نميتوانيم عاشق جايي نباشيم كه خيلي خيلي خوب است! جايي كه شايد مجبورباشيم سنجاقش كنيم به وطن! جايي در گوشه ي ذهنمان كه نبايد خالي باشد!

 

 

   

Advertisements

یک دیدگاه برای ”واي از اين بادهاي محزون بي وطن!

  1. ساغر می‌گوید:

    از این وطنِ خسته…….

  2. مسافر می‌گوید:

    زیبا و واقعا دوستداشتنی. وطن جایی است که از عشقش ناگزیریم.

  3. قاتل حرفه ای می‌گوید:

    وطن! جايي در گوشه ي ذهنمان كه نبايد خالي باشد!… . لطفا ایمیلتو چک کن sepanta_1900@yahoo.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s